گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

داستان کوتاه هندوانه شب عروسی
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 



سال ١٣٧٣ شب پنج شنبه عروسی یکی از بچه های محل بود . طبق معمول همه بچه های محل تو عروسی بودند . هر کسی با یه کاری سرشو مشغول کرده بود . اتاق گاز هم براه بود. من و مجتبی سخنگو - امیر رازگردانی - مصطفی همدانی - تصمیم گرفتیم از زمین کاظم گودرزی هندونه بچینیم. خلاصه چشمتون روز بد نبینه هنوز هندونه اولی رو نچیده بودیم که نور چراغ ماشین کاظم گودرزی افتاد رومون، مجتبی داد زد بیچاره شدیم اگه بگیردمون یه کتک مفصل در انتظارمون، صدای باز شدن در ماشین که شننیده شد همگی پا به فرار گذاشتیم . امیر و مصطفی رفتند تا از را ه قبرستون محله فرار کنند ، مجتبی هم غیبش زد من هم به طرف بالای زمین دویدم تا اینکه با یه فن زیر پایی کاظم آقا خوردم زمین . چشمتون روز بد نبینه چپ و راست کشیده می خوردم ، خون از بینیم راه افتاده بود، گریه و زاری که کاظم آقا غلط کردم نزن، چشمای کاظم آقا داشت از عصبانیت می ترکید . در حین کتک خوردن بودم که یکی از اهالی محل با دوچرخش اومد کنار ماشین و گفت چی شده کاظم آقا ، هیچی پدر سگ اومده تو زمین تا هندونه کش بره ، چند تا بودن فرار کردن ، آقا مصیب گفت کاظم آقا بچس ولش کن بره ، اما اون با بی رحمی تمام گفت نه تا نگه دوستاش کی بودن ولش نمی کنم. بعد مصیب دور شد و منو با ماشینش برد تو باغ و انداخت توی گنجه بزرگ کفترها، یه سگ گنده هم اورد و بست به در گنجه تا فکر فرار نکنم، چه شبی شده بود ! اشکام بند نمی اومد تو اون حالت افتادم به جون کفترها و هر چی تخم کفتر بود با دست شکوندم. دو ساعتی اونجا بودم تا چند تا از اهالی از مصیب شنیده بودند که کاظم آقا منو گرفته اومدن برای پا در میونی . خلاصه یکی از بدترین شبای زندگیم و بهترین خاطرات عمرم بود.

نویسنده : منصور داودی