گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

کمک ارواح مؤمنین
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

یکی از علماء از برادر علامه طباطبایی ، سید محمد حسن الهی نقل کرد که فرمودند: ...


  

 کمک ارواح مؤمنین

یکی از علماء از برادر علامه طباطبایی ، سید محمد حسن الهی نقل کرد که فرمودند: من یکی از علماء گذشته را به فاتحه ای یاد میکردم (از بزرگان علمایی که در قدیم بودند)

یک روز با حالت گله با خود می اندیشیدم که ما گاهی برای شما فاتحه ای میفرستیم، اما چیزی نمیبینیم؛ شما هم از ما یادی بکنید!

گویا شب بعدش بود که آن عالم آمد به خوابم و گفت: از ما گله کردی؟! یادت نیست که در فلان روز در فلان اداره کاری داشتی گرفتاری ات حل نمیشد، میخواستند کارت را درست نکنند؛ اما یک مرتبه دیدی تعلل ها کنار رفت، کارت را درست کردند و مشکلت حل شد؟! آن، کار من بود!

  قصیده ازریه و کرامتی از حضرت صدیقه - س

شیخ کاظم ازری نمیمی بغدادی از بزرگترین شاعران و مداحان اهل البیت (علیهم السلام) است که در جلالت و بلاغت شعر او کافی است که قصیده هائیه وی که در مدح چهارده معصوم (علیهم السلام) گفته است، وی را در ردیف شعرای درجه اول اهل بیت قرار دهد.

علامه بحرالعلوم او را بسیار تکریم و تعظیم مینموده به جهت تسلطی که در مناظره با مخالفان داشته است. صاحب «مستدرک الوسائل» در کتاب شاخه طوبی گفته است: علامه محقق شیخ محمد حسن صاحب «جواهر» آرزو میکرده است که قصیده هائیه ازری در دیوان عمل او نوشته گردد و به جای آن، کتاب «جواهر» در نامه عمل ازری نوشته شود!

 کشف شیطانی !

مجتهد و عالم بسیار بزرگی که دارای علوم مختلفه و تألیفات فراوانی است میفرمودند:

طلبه ای بود، گرفتار یکی از مدعیان عرفان و مسیرهای منحرف شد.

به او گفته بود یک کاری به تو یاد میدهم که اگر دستور را انجام دهی شبحی ظاهر میشود؛ هرچه آن شبح به تو گفت، اطاعتش کن!

آن جوان طلبه میگوید: آن اعمال و دستورات را انجام دادم و شبح، ظاهر شد. غ

الباً ما بین زمین و آسمان با فاصله دو سه متر از زمین، ظاهر میشد! ابتدا چند تا دستور ساده داد، مثلا فلان کار را بکن، فلان غذا را نخور، من هم عمل کردم.

فردا آمد گفت: امروز توی اتاقی که عیالت میباشد، نباید بخوابی!

قبول کردم. چند شب گذشت، تا این که نصف شبی آمد و مرا بیدار کرد و گفت: بلند شو، با صدای بلند اذان بگو! گفتم: الان نیمه شب است! گفت هرچه میگویم بناست اطاعت کنی!

 بالاخره مشغول اذان شدم؛ کم کم همسایه ها بیدار شدند؛ چند تا پنجره باز شد و شروع کردند به اعتراض که چه خبر است؟! الان چه وقت اذان گفتن است؟!

شبح آمد و در گوشم گفت: به فلانی بگو: مثلا چرا دیشب زنت را زدی؟! به فلان همسایه بگو: چرا فلان کار را کردی؟! و همین طور چند تا از اسرار مردم را بیان میکرد و من هم میگفتم. آنها همه شرمنده شده، خیال کردند من او اولیاء هستم!

کم کم در محل، وجهه و شهرتی پیدا کردم؛ با نظر خاصی به من نگاه میکردند؛ من هم خوشم میامد.

شبح باز آمد و گفت: دیدی چقدر خوب شد؛ پیش مردم منزلت هم پیدا کردی! بنابراین هرچه میگویم باید گوش کنی!

بالاخره ساختمان مرتفعی را به من نشان داد و گفت: خودت را از بالای آن پایین بیانداز!

گفتم: این خودکشی و حرام است!

 در اینجا یک مطلبی را از سید عالمی متذکر شدم که گفته بود:

شیطان گاهی از انسان کاری را میخواهد ولی خداوند هیچگاه از نقطه عصیان اطاعت نمیشود .

 «خداوند از راه گناه و معصیت، اطاعت نمیشود».

به شیح گفتم من اطاعت نمی کنم . یک نگاهی به من کرد و گفت: برو که تو آدم بشو نیستی! سپس از چشمم غایب شد و دیگر او را ندیدم!

  آقا سید رضی تبریزی و جوانی که تشرف داشت

در تبریز مجتهد جلیل القدری بود به نام آیت الله آقا میرزا رضی تبریزی (رضوان الله علیه) که در زمان ابتداء طلبگی بنده، ایشان مرحوم شدند.

کتابی است به نام «مطارح الانظار فی طبقات اطباء الاعصار» تالیف میرزا عبدالحسین خان فیلسوف الدوله، کتاب کمیابی است. مؤلف کتاب، برادر آقا میرزا رضی میباشد.

از ثقات شنیدم که وقتی ایشان به قم آمده بودند و مهمان امام خمینی شده بودند، ایشان به خانواده شان فرموده بودند: این مهمان ما کسی است که با دلگرمی میشود از او تقلید کرد! و این کلام ایشان به خوبی دلالت بر عظمت علمی و عملی آقامیرزا رضی دارد.

 مرحوم آقا میرزا رضی گفته بود:

ما در منزلمان کار بنایی داشتیم؛ عده ای کار میکردند. در میان کارگرها یک نفر بود که معلوم بود با دیگران فرق دارد. دنبال بهانه ای میگشتم که با او سر صحبت را باز کنم. برای کار، نیاز به نردبان بلندی داشتیم که آن را کرایه نمودیم و پس از اتمام کار بنا شد آن کارگر، نردبان را ببرد و تحویل دهد.

 وقتی رفت و برگشت، مقداری بیش از معمول طول کشید؛ چون حدود مسافت را میدانستم. دیدم بهانه ای است برای صحبت کردن، به او گفتم: چه شد که مقداری طول کشید؟!

با یک متانتی جواب داد: چون نردبان بلند بود و ممکن بود که به دیوار خانه های مردم اصابت کند و من مدیون شوم، لذا با احتیاط بیشتری حرکت کردم؛ به همین جهت مقداری بیشتر طول کشید.

 فصل تابستان بود و آفتاب دیر غروب میکرد. هنگام ظهر که کارگرها برای تهیه غذا و صرف نهار متفرق شدند، او اول وقت به سراغ نماز رفت و با حالت توجه خاصی نماز میخواند.

وقتی تکبیر میگفت، من شدیداً تحت تأثیر قرار میگرفتم، بدنم گویا به لرزه میافتاد!

نماز که تمام شد، رفتم به او گفتم: شما بعد از اتمام کار، باز هم وقت برای نماز خواندن داشتی، چرا درزمان کار من، نماز میخوانی؟

 در جواب من فقط این را خواند:

و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا

«و مساجد مخصوص خداوند است پس نباید با خدا احدی غیر او را پرستش کنید».

 با این جواب او، گویا پاهایم لرزید و نتوانستم خود را کنترل کنم، همانجا نشستم و فهمیدم شخص فوق العاده ای است.

از او عذرخواهی کردم و گفتم: غرضم از این مطالب این بود که خواستم مقداری با تو صحبت کنم. حالا بگو امام زمان - عج  الان کجا هستند؟!

گفت: حضرت در تبریز تشریف داشتند؛ یک ساعت است که این شهر را ترک نموده اند.

گفتم: چکار کنم که خدمتشان برسم، راهش چیست؟!

گفت: یک مقداری به خودت رسیدگی کن، مراقبه داشته باش؛ آقا خودشا تشریف می آورند! پس از آن صحبت هم دیگر او را ندیدم!

  تدبیر، در ترک تدبیر

بنده اواخر عمر مرحوم آیه الله العظمی آقا شیخ محمد تقی آملی را زیارت کرده بودم.

مردی بود فقیه، فیلسوف، اخلاقی، عارف و از شاگردان آیه الله العظمی حاج سیدعلی قاضی.

گویند: زمانی برای ایشان مشکلاتی پیش آمده بود؛ و در حال ناراحتی گفته بودند: تدبیر در چیست؟! ناگهان صدایی شنیده بودند که گفت: تدبیر، در ترک تدبیر است.

 نماز باران آیه الله خوانساری

در زمان عالم ربانی، مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیه الله العظمی آقا سید محمدتقی خوانساری (رضوان الله علیه) به جهت شدت گرما و کمبود آب در قم، از ایشان خواستند که نماز باران بخوانند. ایشان با عده ای مؤمنین می روند و نماز می خوانند.

عده ای از کفار و انگلیسی ها هم که در مسیر مردم را دیده بودند، پرسیده بودند که: اینها کجا می روند؟!

گفته بودند: برای طلب باران از خداوند و نماز استسقاء می روند! آنها خنده تمسخر آمیزی کرده بودند.

هنگامی که آیت الله خوانساری نماز را شروع کرده بودند، در وسط نماز، باران شدیدی گرفته بود که در میان مردم معروف است.

پس از خواندن نماز، کسی از ایشان پرسیده بود که: آیا شما نمی ترسیدید که نماز بخوانید و باران نیاید؟!

فرموده بودند: نهایتش این بود که دماغ نفسم به خاک مالیده می شد!

   از دست دادن فیوضات معنوی

نقل است که : مرحوم آقا شیخ رجبعلی خیاط (رضوان الله علیه) با عده ای به کربلا مشرف شده بودند. در میان آنان یک زن و شوهری بودند.

یک روز که از حرم پس از انجام زیارت بیرون آمده و بر می گشتند، این زن و شوهر با فاصله قابل ملاحظه ای از شیخ و در پشت سر ایشان راه می رفتند... در میان راه در ضمن صحبتی که بین آنها می شود، آن خانم یک نیشی به شوهرش زده و سخنی آزار دهنده به وی می گوید.

 هنگامی که همه وارد منزل و آن محل استراحت می شوند و آقا شیخ رجبعلی به افراد (به اصطلاح) زیارت قبولی می گوید؛ به آن خانم که می رسد، می فرماید: تو که هیچ، همه را ریختی زمین!

آن خانم می گوید: ای آقا! چطور؟! من این همه راه آمده ام کربلا؛ مگر من چکار کرده ام؟!

فرمود: از حرم آمدیم بیرون، نیشی که زدی، همه اش رفت!

یعنی همه نور معنوی و فیوضاتی که از زیارت کسب کرده بودی، با این عملت از بین بردی!

  بچه را آن طور نمی زنند !

شبهایی که آقای حاج شیخ رجبعلی جلسه میرفته، مأمور بردن و آوردن ایشان، مرحوم صنوبری بوده است...

یک روز آماده می شود که حاج شیخ را ببرد به جلسه، خانم ایشان از بچه اش ناراحت شده، گویا بچه کاری می کرده، اذیت می کرده، یک دفعه به صورتی که بجه غافل بوده می زند به پشت او؛ تا این ضربه را می زند، کمر خودش خمیده شده و به شدت شروع می کند به درد گرفتن!

 آقای صنوبری وقتی خانمش را در این وضع می بیند، می گوید: من می خواهم بروم دنبال آقا شیخ رجبغلی، تو هم بیا توی ماشین؛ سر راه تو را به درمانگاهی می برم...

رفتیم آقا شیخ رجبعلی را سوار کردیم.... همینطور که داشتیم می رفتیم گفتم: آقای حاج شیخ! ایشان که عقب ماشین نشسته، خانم من است، می خواهم ببرم دکتر؛ ایشان را دعا بفرمایید!

آقا شیخ رجبعلی گفت: دکتر نمی خواهد؛ بچه را آنطور نمی زنند!

گفتم: آقا چکار کنیم؟!

فرمود: خوشحالش کنید... یک چیزی بخرید تا خوشحال شود! گفت: رفتیم یک چیزی، اسباب بازی یا خوردنی گرفتیم و دادیم دست بچه؛ همینکه خوشحال شد، کمر این خانم که از شدت درد خمیده شده بود، مثل فنر باز شد و کاملاً خوب شد!

  تشرف پدر آیت الله مرعشی نجفی

نقل است که پدر آیه الله العظمی مرعشی نجفی که از علماء و بزرگان بوده است چهل روز در مسجد سهله و کوفه متوسل به حضرت امام زمان می شود؛ بالاخره به مقصودش نائل گشته و در عالم مکاشفه یا بیداری به خدمت حضرت مشرف می شود و مطالبی را که در نظر داشته از حضرت می پرسد و جواب می گیرد.

از جمله سؤالاتش این بود که: قبر مادرمان حضرت صدیقه کجاست؟

حضرت می فرمایند: کشف این سر در زمان غیبت ما نمی شود؛ اما اگر دلتان گرفت و خواستید مادر ما را زیارت کنید، بروید قم و قبر فاطمه معصومه را زیارت کنید!

  مسیر تمام فیض ها و برکات

علامه طباطبایی (رضوان الله تعالی علیه) از استادشان: آیه الحق سید العلماء الربانیین آیه الله العظمی حاج سیدعلی قاضی (رضوان الله تعالی علیه) نقل نمودند که ایشان فرموده اند:

تمام فیض ها از مسیر حضرت اباعبدالله (علیه السلام) به عالم می رسد؛ و پیشکار ایشان هم، حضرت اباالفضل العباس هستند!

  سراینده شعر گلی گم کرده ام

در زمان کودکی ما یک سید نورانی در تبریز بود به مام آقا سید حسن کهنموئی؛ خیلی فاضل و مجهول القدر بود.

من نوجوان بودم و در مجلس شرح صحیفه سجادیه اش شرکت می کردم. طبع شعر داشت که در آن گاهی به ریاضی و گاهی به رجائی تخلص می نمود.

اشعار دلنشین و خالصانه ای می گفت که بسیار زود در شهرهای مختلف پخش می شد، خیلی اخلاص داشت!

این شعر معروفی که زبان حال حضرت زینب بعد از شهادت حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) است، مال همین سید است:

  غرض اصلی، عبودیت است

از حضرت آیة الله العظمی بهجت شنیدم که فرمودند: در محضر استادمان آیت الله قاضی بودیم. ایشان فرزندان زیادی داشتند؛ چون چند عیال داشتند.

بچه ها می آمدند و می گفتند: پول بدهید! ایشان می فرمودند: پول نیست! در آخر که بچه ها رفتند، آقای قاضی فرمودند: من اگر بخواهم، طلا هم حاضر می شود!

استاد من هم می توانست این کار بکند، ولی ما نمی کنیم! هدف از خلقت ما این است که بنده خدا شویم. مقام بندگی خدا، بسیار مقام بالایی است.

ما خلق نشده ایم که حتما دارای کشف و کرامات باشیم، بلکه غرض اصلی، عبودیت و بندگی است. چه مقامی بالاتر از این که خداوند رب العالمین از انسان راضی باشد؟  عظمت مقام مرحوم میرزای قمی

یک عده افراد از دهات اطراف قم آمده بودند حرم حضرت معصومه و برای آ»دن باران توسل کرده بودن. میرزای قمی (رضوان الله علیه) به خواب یکی از اولیای الهی آمده بود و فرموده بود: به این مردم بگویید مسائلی مثل باران خواستن را به من بگویند، وقت حضرت را نگیرند؛ شفاعت خانم برای قیامت است!

در بغداد، کیسه پول شخصی را سرقت می کنند، ابن السبیل می شود. توسل می کند برای رفع گرفتاریش به امام زمان. بالاخره خود را به قم می رساند؛ به او می گویند: برو نزد میرزای قمی (این قضیه در زمان مرجعیت میرزای قمی بوده است) شاید برای تو کاری بکند! می آید خدمت میرزا و داستان خود را عرض می کند. میرزا دستش را می برد یزر همان تشکی که رویش نشسته بوده و کیسه شخص را بیرون می آورد و به دستش می سپارد!

حضرت آیه الله العظمی اراکی که عالم بسیار باطن دار و بزرگواری بودند و من خیلی خدمتشان رسیده بودم فرمودند: هرگز نشد که من مشکلی داشته باشم و یک سوره قرآن برای میرزای قمی بخوانم و مشکل من حل نشود!