گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

قصه خرابه های مرموز ( نویسنده : منصور داودی )
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

دراوایل دهه چهل سال یک‌هزار و سیصد در روستای هلق ...


 مقدمه:

دراوایل دهه چهل سال یک‌هزار و سیصد در روستای هلق از روستاهای اطراف شهر تبریز خانواده‌ای‌ مذهبی زندگی می‌کردند. این خانواده از نظر مادی وضعیت خوبی نداشتند و همه دارایی این خانواده چند راس گاو، گوسفند بود. مرد این خانواده هدایت نام داشت و همسر او حلیمه خاتون زن زحمتکش و رنج دیده‌‌ای بود که در همه کارهای کشاورزی و دامداری یار و یاور همسرش هدایت بود. خداوند متعال بعد از چند سال یک فرزند پسر به آنها داد که نام او را حیدر گذاشتند.

در مقدمه سعی کردم تا شما را با این خانواده آشنا کنم تا داستان زندگی خانواده هدایت و اتفاقاتی که برای او و خانواده‌اش رخ می‌دهد را برای شما بنویسم، البته این داستان با تخیل آمیخته است تا برای خوانندگان این کتاب جذاب‌‌تر باشد.

همانطور که گفتم خانواده آقای هدایت در روستای هاوستین از روستاهای اطراف شهر تبریز زندگی می‌کردند. این روستا روی سینه کش کوه بلند کیامکین از کوه‌های بلند آذربایجان شرقی واقع شده است و از نظر جغرافیایی دارای آب و هوای کوهستانی و سردسیر است. اطراف این دهکده به خاطر شرایط مناسب برای زندگی حیاط وحش تحت حفاظت محیط زیست بود.

حیوانات زیادی در آنجا زندگی می‌کردند. به خاطر همین شرایط آب و هوای مناسب بیشتر مردم این دهکده دامدار بودند. آقای  هدایت هم مثل مردم ده چند رأس گاو، گوسفند و بز داشت که هر روز صبح زود برای چرا بردن آنها از خواب بیدار می‌شد و در گرگ و میش سحر به طرف مراتع سرسبز حرکت می‌کرد. همسر او هم در منزل مشغول تهیه لبنیات و رسیدگی به مرغ و خروس‌ها بود. یا اینکه هر چند روز یک‌بار برای سرکشی و آبیاری به زمین کوچک کشاورزی خود می‌رفت.

حلیمه خاتون در گوشه‌ای از این زمین کشاورزی صیفی‌کاری داشت و برای تامین مایحتاج خانواده در آنجا گوجه، خیار، سیب زمینی و لوبیا کشت می‌کرد. خلاصه اینکه هردو نفر سخت مشغول کار بودن و بعضی وقت‌ها که خسته می‌شدند از خداوند می‌خواستند تا فرزندی به آنها اعطا کند تا هم شیرینی زندگی بیشتر شود و هم وقتی بزرگتر شد در کار خانه به آنها کمک کند. البته چند سال بود که حلیمه خاتون با هدایت زندگی می‌کرد ولی تا آن‌وقت صاحب  فرزند نشده بودند. حتی چند بار مادر حلیمه خاتون او را برای نوشتن دعا نزد بی بی دهکده برده تا شاید بخت دخترش باز شود و خداوند به او فرزندی بدهد. ولی تا آن موقع حاجت آنها برآورده نشده بود. تا اینکه یک روز حلیمه خاتون وقتی که در آشپزخانه مشغول تهیه شام برای هدایت بود یک دفعه احساس کرد که حالش خوب نیست برای همین نزد مادرش رفت و موضوع را بیان کرد. مادرش او را نزد مامای دهکده( خاورننه) برد. آنجا فهمید که باردار است خیلی خوشحال شد. و به خانه بازگشت وقتی هدایت به خانه رسید سفره شام را پهن کردو موضوع را به او گفت: هدایت از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شد و از خداوند مهربان تشکر کرد. هدایت از آن روز تا وقتی که بچه به دنیا بیاید هر روز چند وعده نماز شکر بجا می‌آورد. و از خداوند می‌خواست که فرزندی پاک و شجاع وسالم به او بدهد.

روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شد تا اینکه فرزند هدایت به دنیا آمد. خداوند به آنها یک پسر داده بود هدایت از این موضوع خیلی خوشحال بود. نام پسرش را حیدر نهاد. پسر هر روز بزرگ و بزرگتر می‌شد. سه ساله بود که خواهرش سارا به‌دنیا آمد. حیدر خواهرش را خیلی دوست داشت و همیشه در خانه از خواهرش مراقبت می‌کرد. چند سالی گذشت و حیدر بزرگتر شد و همراه پدر برای چرا  گوسفندان را  به صحرا می برد. یک روز به همراه پدر به مراتع رفته بودند. وقتی به جای خوبی برای چرا رسیدند دام‌ها را به حال خود رها کردند و حیدر و پدرش برای خوردن صبحانه آتش مهیا کرده و بساط چای را آماده کردند. شال نان و پنیر را باز کردند و در هوای خوش بهاری در مراتع سرسبز مشغول صرف صبحانه شدند. پدر در حین صبحانه خوردن اطراف را به حیدر نشان می‌داد و در مورد هرجا که نشان می‌داد به او توضیح می‌داد تا اینکه پدر حیدر با دست خود نقطه‌ای رادر دور دست نشان داد و به او گفت در آنجا چند بنای مخروبه است. مردم ده می‌گویند آنجا نفرین شده است و تاکنون هر کس به آنجا رفته دیگر خبری از او نشده است. بعضی‌ها معتقدند که در آنجا  ارواح وجود دارد. این حرف پدر حیدر را سخت به فکر فرو برد او پسری کنجکاو بود و دوست داشت که همه چیز را خودش تجربه کند. سالها از این موضوع گذشت. حیدر پانزده ساله شده بود. اهالی ده همه او را می‌شناختند او نوجوانی قوی هیکل و شجاع بود و به بزرگان ده احترام می‌گذاشت، یک روز که حیدر به همراه مادرش برای خرمن کردن گندم‌ها سر زمین رفته بود. یکی از اهالی ده پیش آنها آمد و گفت حیدر جان ، حیدر جان  پدرت  هدایت زخمی شده است. با شنیدن این خبر حیدر و مادرش با شتاب به طرف خانه دویدند به خانه رسیدند همه اهالی جلوی درب خانه ایستاده بودند. وارد خانه شدند  هدایت روی زمین افتاده بود. لباس‌هایش پاره پاره بود و بدنش کبود و پر از زخم، حیدر از اطرافیانش پرسید پدرم را از کجا پیدا کرده‌اید؟ چه بلایی سر پدرم آمده است. یکی از پیرمردهای ده دستش را روی شانه حیدر گذاشت و گفت چند ساعت پیش روی ارتفاعات رعد و برق شدیدی زد. همان لحظه پدرت با دام‌ها زیر یک سنگ بزرگ پناه می‌گیرند که رعد و برق به سنگ برخورد می‌کند و پدرت را  مجروع می کند. البته پدرت از وحشت زبانش بند آمده و فعلا نمی‌تواند حرف بزند. مواظبش باشید و به او شیر زیاد بدهید تا زخم‌های بدنش زودتر التیام یابد.  حیدر از حادثه‌ای که برای پدرش اتفاق افتاده بود خیلی ناراحت بود. با خود فکر‌کرد که از فردا خودش به تنهایی گوسفندان را به صحرا ببرد. تا خیال پدرش حداقل از کار دامداری راحت باشد. موضوع را با مادرش در میان گذاشت مادرش از این موضوع خوشحال شد. ولی کمی هم نگران بود که آیا پسر نوجوانش می‌تواند از عهده این کارها بر آید ، حیدر شب زودتر به رختخواب رفت تا به خوبی استراحت کند و فردا صبح زود برای بردن دام‌ها به صحرا از خواب بیدار شود.

اذان صبح از مسجد ده شنیده می‌شد. حیدر هم برای نماز از خواب بیدار شد و نماز را بجا آورد بعد ازآن هم وسایل خود را جمع کرد. نزد پدر رفت و دست او را بوسید و گفت پدر جان نگران نباش کارها را بسپار به من خودت با خیال راحت استراحت کن، بعد هم از مادر خداحافظی کرد و به همراه دام‌ها به سوی صحرا حرکت کرد.حیدر آواز خواندن و نی زدن را خیلی دوست داشت برای همین همیشه یک نی که پدرش به او داده بود پیش خود داشت. بعد از چند ساعت راه رفتن زیر یک درخت بلند رسید و زیر آن نشست تا کمی استراحت کند آتش کوچکی درست کرد. قمقه آهنی خود را پر از آب کرد  و روی آن گذاشت بعد از چند دقیقه که آب جوشید چای را دم کرد و شال صبحانه را روی زمین پهن کرد تا صبحانه بخورد. بعد از اینکه صبحانه خورد همه دام‌ها را زیر درخت دور هم جمع کرد و نی خود را از شال درآورد تا کمی نی بزند. دام‌ها هم با شنیدن صدای نی حیدر روی زمین به خواب رفتند. اندک زمانی نگذشته بود که حیدر خوابش برد تا اینکه سگ وفادارش ساری شروع به پارس کرد. حیدر هراسان از خواب پرید و این طرف و ان طرف را نگاه کرد دام‌ها از هم جدا شده بودند. انگار از چیزی ترسیده بودند. حیدر به طرف سگش ساری رفت وقتی اطراف را با دقت بیشتری نگاه کرد متوجه شد که یک گرگ از روی صخره‌ها به دام‌ها نگاه می‌کند. حیدر خیلی زود برای اینکه تعداد گرگ‌ها بیشتر نشود همراه گله به راه افتاد. حیدر همان راهی را که پدر هر روز دام‌ها را برای چرا می‌برد ادامه داد تا اینکه به دامنه کوه سرسبز و پر از گل کیامکین رسید. دام‌ها را برای چرا یک ‌جا جمع کرد. و برای جمع آوری گیاهان دارویی کمی دورتر از گله رفت. مادر حیدر از همان کودکی گیاهان دارویی را به حیدر نشان می‌داد و خواص شفابخش آنها را به او می‌گفت، حیدر حین جمع آوری گیاهان دارویی صدای یک نفر را از دور شنید که او را صدا می‌کند سرش را بالا آورد منتظر شد تا آن شخص کمی به جلوتر بیاید تا او را بشناسد. چند لحظه بعد غریبه نزدیک‌تر شد حیدر او را می‌شناخت او جعفر بود. جعفر که سه سالی از حیدر بزرگتر بود چوپان ده بود که گوسفندان زیادی را برای چرا به مراتع می‌برد.

جعفر: حیدر چرا تو گوسفندها را برای چرا آورده‌ای پس آقا هدایت کجاست.

حیدر: مگه نمی‌دانی ؟

جعفر: چه چیز را نمی دانم

حیدر: چند روز پیش پدر در اثر برخورد با صاعقه مجروع شد و الان هم در خانه استراحت می‌کند.

جعفر: خدا شفا بده، من نمی‌دانستم ، اگر خبردار می‌شدم حتماً برای عیادت می‌آمدم، حالا تو ناراحت نباش خدا را شکر کن که اتفاق بدی نیافتاده است. چند روز استراحت کند حالش مثل روز اول خوب می‌شود. حیدر جان اگر موافق باشی چون روز اول است که تنهایی برای چرا آمده‌ای با هم باشیم این‌طوری بهتر است  و می‌توانیم بهتر از گله مراقبت می‌کنیم، گله من دو تا سگ باهوش دارد که با سگ تو بهتر می‌توانند مراقب اوضاع باشند. حیدر از اینکه یک هم صحبت خوب پیدا کرده است احساس خوشحالی می‌کرد. بعد از این حرف‌ها آتشی روشن کرده و چای درست کردند.

بعد از صرف چای حیدر گوسفندان خود را میان گله جعفر برد و با هم به راه افتادند در راه جعفر و حیدر با هم صحبت می‌کردند و برای هم از خاطرات گذشته می‌گفتند. بعد از چند ساعت راهپیمایی جعفر گفت: خوب گله خسته شده است اگر موافق باشی همین جا اتراق کنیم تا هم ناهار بخوریم هم اینکه  گله کمی  استراحت کند. در نزدیکی انجا یک درخت پیر و بلند وجود داشت که توجه حیدر را به خود جلب کرد. بعد از چند دقیقه فکر کرد فهمید که آن درخت همان درختی است که قبلا با پدرش زیر آن نشسته بودند و پدرش در مورد اطراف برای او صحبت می‌کرد.

حیدر رو به جعفر گفت: جعفر اگر اشکالی ندارد دوست دارم ناهار را زیر آن درخت بخوریم

جعفر: هر جور که تو  بخواهی حیدر جان

زیر درخت در حال ناهار خوردن بودند که حیدر چشمش به خرابه‌هایی که پدرش راجع به آنها با حیدر صحبت کرده بود  افتاد. حیدر به جعفر گفت: جریان این خرابه‌ها چیست قبلاً پدرم به من گفته بود که آنجا خیلی خطرناک است و هرکس به آنجا برود دیگر نمی‌تواند بیرون بیاید. آیا این حرف‌ها واقعیت دارد.جعفر گفت من هم قبلاً چیزهایی در مورد آنجا شنیده‌ام، بعضی‌ها می‌گویند آنجا نفرین شده است و ارواح خبیس در آنجا وجود دارد به خاطر همین هر کس به آنجا برود از ترس سکته می‌کند و همان جا می‌میرد.

بعد از پایان صحبت جعفر، حیدر به فکر فرو رفت و زیر لب گفت من که نمی‌توانم این خرافات را باور کنم هر طوی شده باید به آنجا بروم تا بفهمم که جریان چیست؟ جعفر که حرف‌های حیدر را شنید گفت از تو خواهش می‌کنم که کنجکاوی را کنار بگذاری و به دنبال دردسر نباشی من خودم از یکی از اهالی شنیدم که چند سال قبل چند نفر برای یافتن گنج به اینجا آمده بودند و مثل ما این خرابه‌ها را دیده بودند و بدون توجه به اخطار اهالی روستا وارد آنجا شده بودند . دیگر هیچ وقت از آنجا بیرون نیامدند. پس تو هم این فکرهای احمقانه را از سرت بیرون کن. بعد از خوردن ناهار حیدر و جعفر به راه افتادند وگله به سمت ارتفاعات بالاتر حرکت دادند. هر چه بالاتر می‌رفتند منظره‌های زیباتری را می‌دیدند گل و گیاه همه جای کوه را پوشانیده بود و حیواناتی چون خرگوش، آهو، بز کوهی و ... از کنار آنها عبور می‌کردند. حیدر در حال تماشای گل‌ها بود که زیر بوته یک بچه آهوی زیبا را دید که پایش به شدت زخمی شده بود ظاهراً شکارچی‌ها برای شکار کردن به بچه آهو تیر اندازی کرده بودند. حیدر  بچه آهو را از روی زمین برداشت و به جعفر نشان داد. بعد کمی  از گیاهان دارویی که مرحم زخم بود از کیسه خود بیرون آورد و آنها را با یک سنگ گرد کوبید و روی زخم پای بچه‌آهو گذاشت و با پارچه سفید آن را بست، بعد از بستن پای بچه آهو جعفر گفت این بچه آهو را شکارچی‌ها با تیر زده‌اند و هر طور که باشد برای پیدا کردنش به اینجا می‌آیند. پس تا کسی بچه‌ آهو را ندیده است در خورجین الاق بگذار و خودت هم کمی دورتر از الاق حرکت کن تا شک نکنند. بعد به راه خود ادامه دادند تا اینکه شکارچی‌ها برای یافتن شکار خود سراغ آنها آمدند و سوال کردند که این اطراف بچه آهو دیده‌اند یاخیر؟جعفر گفت: این اطراف که همه نوع حیوان دیده می‌شود منظور شما چیست؟ شکارچی: منظورم این است که یک آهوی زخمی ندیده اید. حید: پرید وسط حرف‌های جعفر و به شکارچی گفت نه ما آهوی زخمی این اطراف ندیده‌ایم، بعد هم به راه خود ادامه دادند. در بین راه جعفر و حیدر با هم شوخی می‌کردند از لحظه‌ها به‌خوبی استفاده می‌کردند حیدر از اولین روز کاری خود خیلی رازی بود. با غروب خورشید  حال بچه آهو کمی بهتر شده بود حیدر تصمیم گرفت بچه آهو را رها کند سپس به خانه باز گردد که جعفر به او پیشنهاد داد الان دیر شده است اگر دوست داری گوسفندها را در آقل صحرایی من نگه دار و امشب را پیش من باش، حیدر کمی فکر کرد پیشنهاد بدی نبود قبول کرد و شب را پیش جعفر ماند. بعد از جمع کردن گوسفندان در آقل و غذا دادن به سگ‌ها با هم به اتاق کوچکی که از سنگ ساخته شده بود رفتند. بعد از چند دقیقه سفره شام را آماده کردند. بعد از خوردن شام تصمیم گرفتند بعد از سرکشی گله استراحت کنند بعد هم به سوی آقل گوسفندان رفتند و سگ‌ها را آب و غذا دادند تا برای مراقبت از گله آماده باشند. بعد هم به اتاقک خود برگشتند تا کمی استراحت کنند. هنوز ساعتی از استراحت آنها نگذشته بود که صدای سگ‌های گله در آمد حیدر و جعفر شتاب‌‌زده به سوی گله دویدند گله حسابی پراکنده شده بود و چند تا از سگ‌ها سر جای خود نبودند حیدر و جعفر هر کدام از یک طرف گله را در یک جا جمع کردند و آنها را شمارش کردند. جعفر فریاد زد بیچاره شدیم پانزده تا از گوسفندها کم شده است. باران تندتر شده بود حیدر به جعفر گفت تو مواظب گله باش تا من بروم این اطراف را بگردم شاید ردی از گوسفندهای گم شده پیدا کنم، بعد هم شال را باز کرد و پارچه آن را دور یک چوب بلند پیچید و یک مشعل برای خود درست کرد تا در تاریکی بهتر بتواند جلوی خود را ببیند، همه جا تاریک بود و به خاطر بارش باران تند زمین هم لغزنده بود. آهسته به راه خود ادامه داد تا اینکه باران آنقدر تند شد که مشعل خاموش شد حیدر با خود فکر کرد اگر باز گردد بهتر است شاید اتفاقی برایش بیافتد ولی از یک طرف هم دلش برای جعفر می سوخت که یک شبه چند تا از گوسفندان مردم را گم کرده است پس به خاطر همین تصمیم گرفت هر طوری که شده است به او کمک کند بعد هم به راه خود ادامه داد چند ساعت پیاده روی کرد ولی هیچ خبری از گوسفندها نبود. هوا کمی روشن تر شده بود. حیدر اطراف خود را نگاه کرد کمی پایین تر همان درخت بلندی که موقع بالا آمدن با جعفر زیر آن استراحت کرده بودند دیده می‌شد کمی با دقت بیشتر نگاه کردند چند سیاهی که حرکت می‌کردند دیده می‌شد با خود فکر کرد شاید گوسفندهای  گم شده باشند خیلی سریع همان جا با خاک تیمم کرد و نماز صبح را بجا آورد و به طرف همان سیاهی‌ها حرکت کرد نزدیک‌تر شد لبخند روی لبهایش نقش بست باور نمی‌کرد گوسفندها به تنهایی این همه راه را تا آنجا آمده بودند. وقتی به گوسفندها رسیدآنها را شمرد همه گوسفندها گم شده زنده بودند فقط سه تا از آنها زخمی شده بودند که حیدر به وسیله گیاهی که برای زخم خیلی مفید بود زخم‌های گوسفندها را بست و آماده برگشت به طرف جعفر شد. در همین لحظه چشم حیدر دوباره به خرابه‌های نزدیک به درخت افتاد با خود فکر کرد که الان موقع خوبی است تا از این معما سر در بیاورد. حتما چیزی است که هر کس به آنجا می‌رود دیگر باز نمی‌گردد. با گوسفنها به طرف خرابه‌ها حرکت کرد توی راه چند بار پشیمان شد ولی یک احساس غریب او را وادار به این کار می‌کرد بالاخره به خرابه‌ها رسید کمی می‌ترسید به خاطر همین لابه لای گوسفندها وارد خرابه‌ها شد هیچ کس آنجا نبود سکوت همه جا را فرا گرفته بود و هر چند لحظه فقط صدای گوسفندهای حیدر شنیده می‌شد. حیدر تصمیم گرفت با دقت بیشتری همه جای خرابه‌ها را جستجو کند تا شاید از راز آنجا سر در بیاورد. وارد یکی از اتاق‌های خرابه شد وسط اتاق یک گودال وجود داشت حیدر به آهستگی به گودال نزدیک شد سرش را جلوتر برد تا درون گودال را ببیند ولی جز سیاهی چیزی معلوم نبودخواست که به عقب برگردد که یک دفعه انگار کسی او را از پشت هول دادو حیدر به داخل چاه افتاد ارتفاع چاه چند متر بیشتر نبود ولی  بدون کمک هم نمی‌شود از چاه بیرون آمد. حیدر چند دقیقه اول بیهوش بود و چیزی از اتفاقی که برای او رخ داده بود نفهمید. پس از اینکه به هوش آمد همه جا تاریک بود ولی وقتی که کمی چشم او به تاریکی مسلط‌تر شد فهمید که داخل همان گودال داخل اتاق افتاده است ولی چگونه و چطور را نمی‌دانست. ترس همه وجود حیدر را فراگرفته بود شروع به فریاد کشیدن کرد ولی هیچ کس پاسخ او را نداد. چند ساعت گذشت صدایی را از دور شنید که با کسی صحبت می‌کرد دوباره فریاد زد که کمک کنید ولی کسی جواب او را نداد. حیدر در حال بررسی زخم‌های بدنش بود که مقداری خاک از بالا به گودال ریخت از جایش بلند شد و بالا را نگاه کرد چشمانش پر ازگرد و غبار شده بود چیزی را تار می‌دید اولش فکر کرد شاید گوسفندانش باشد که به گودال نزدیک شده‌اند و باعث ریزش خاک در گودال شده است. ولی بعد از چند لحظه صدای خنده چند نفر شنیده شد که با خود می‌گفتند سزای کسی که کنجکاوی می‌کند همین است این بچه هم باید مثل دیگر کسانی که قصد فضولی داشتند از اینجا جان سالم به در نبرد تا برای ما مشکلی ایجاد نشود. حیدر با شنیدن این حرف‌ها ترسید بعد از چند دقیقه که صداها قطع شده بود تصمیم گرفت همه جا را خوب جستجو کند تا شاید راهی برای فرار پیدا کند. اطراف دیواره گودال را خوب بررسی کرد در گوشه‌های از دیواره گودال یک برآمدگی مشکوک پیدا کرد با دست خاک‌ها را کنار زد بعد از چند ساعت به سطح صاف و محکمی رسید وقتی با دقت بیشتری نگاه کرد فهمید که یک صفحه آهنی است. دلسرد شد چون نمی دانست چگونه می‌تواند صفحه آهنی را از میان بردارد. در گوشه‌ای خسته و درمانده نشسته بود که فکر به ذهنش رسید که این صفحه اهنی بالاخره در این گودال از یک جا شروع شده و یک جا هم تمام می‌شود پس اگر بیشتر سعی کند و خاک‌های اطراف صفحه آهنی را کنار بزند شاید راهی برای عبور از ان پیدا کند با شور بیشتر شروع به کندن خاک‌های روی صفحه شد تا حدی که اصلا نفهمید که چند تا از ناخن‌های انگشتانش شکسته و خون زیادی از آن جاری شده بود بالاخره بعد از تلاش زیاد به جایی رسید که یک دستگیره که روی صفحه نصب شده بود را پیدا کرد. دستگیره را کمی به سمت بالا کشید و یک تکه سنگ زیر صفحه گذاشت سر خود را از لا به لای در آهنی پایین برد. حیرت همه وجود حیدر را فرا گرفته بود باورنمی‌کرد که بیدار باشد سرش را بالا آرود و تصمیم گرفت بار دیگر امتحان کند شاید اشتباه دیده باشد دوباره سرش را پایین برد دوباره همان صحنه را دید.

یایین آن گودال تاریک زیر درب آهنی پر از طلا و جواهر های گرانقیمت بود که با نظم خاصی کنار هم چیده شده بودند. در همین لحظه که حیدر غرق در تماشای جواهرات بود صدایی به گوشش رسید سرش را بالا آورد و درب آهنی را به آرامی بست تا کسی متوجه او نشود بعد از چند لحظه در را کمی بالا برد دو نفر را دید که کنار جواهرات با هم شوخی می‌کردند صورت آنها دیده می‌شد برای حیدر آشنا بود کمی بیشتر دقت کرد آنها را شناخت یکی از آنها همان شکارچی بود که بچه آهو را زخمی کرده بود و دیگری کیومرث نوه ارباب خان روستا بود که در شهر زندگی می‌کردند و هر سال چند بار برای دیدن ارباب خان به روستا می‌آمد. آخرین بار حیدر چند روز پیش او را با یک تفنگ شکاری سوار بر اسب ارباب خان دیده بود ولی هر چه با خود فکر می‌کرد نمی‌فهمید که او چگونه از اینجا سر در آورده است و این همه جواهر از کجا آورده است. تصمیم گرفت از این موضوع سر در بیاورد تا شاید راز ناپدید شدن کسانی که به اینجا آمدند را کشف کند.

جعفر هنوز از سپیده دم صبح منتظر حیدر بود تا با گوسفندها بازگردد ولی خبری نبود کم کم جعفر نگران شد با خود فکر کرد شاید گرگ‌ها به حیدر هم حمله کرده ‌باشند. تصمیم گرفت با گوسفندها به طرف پایین برگردد تا شاید ردی از حیدر پیدا کند. بعد وقتی جعفر کمی پایین‌تر آمد تعدادی گوسفند را دید که اطراف خرابه‌های نزدیک به درخت بزرگ جمع شده‌اند با سرعت بیشتری به طرف آنها رفت همه گوسفندهای گم شده آنجا بودند ولی خبری از حیدر نبود با خود فکر کرد شاید حیدر کنجکاوی کرده و وارد خرابه‌ها شده است کمی جلوتر رفت تا به دیوار خرابه‌ها رسید با احتیاط سرش را داخل برد چیزی نبود روی زمین مشعل خاموش افتاده بود وقتی خوب به آن نگاه کرد متوجه شد که شال حیدر دور آن چوب بسته شده است کمی عقب تر آمد و با عجله طرف روستا دوید وقتی به روستا رسید به خانه پدر حیدر رفت و موضوع را به او گفت، پدر حیدر نگران شد رو به حلیمه خاتون کرد و گفت اسب را آماده کن امیدوارم  دیر نشده باشد تا بتوانم به حیدر کمک کنم امیدوارم پسر من آنقدر عاقل باشد که به خرابه‌ها نزدیک نشده باشد. حلیمه خاتون از شنیدن حرف‌های هدایت شروع به گریه کرد و گفت دل شوره دارم نمی‌دانم چه کار باید بکنم آخه مرد تو با این وضعیت کجا می‌خواهی بروی، تو نمی خواهد جایی بروی من می‌روم برادرت قاسم را پیدا کنم تا او به همراه جعفر و دوستانش به کمک حیدر بروند. بعد هم حلیمه خاتون سوار بر اسب چابک شد و به طرف خانه قاسم تاخت، قاسم در حیاط خانه مشغول اصلاح صورتش بود وقتی حلیمه خاتون با داد و فریاد وارد خانه شد و او را صدا کرد آینه و ریش تراش از دست قاسم به روی زمین افتاد و گفت چه شده است حلیمه خاتون چرا اینگونه بی‌قراری، مگر چه اتفاقی افتاده است، حلیمه خاتون موضوع را به قاسم گفت، قاسم هم وقت را از دست نداد وارد اتاق خانه‌اش رفت و با اسلحه شکاری بیرون آمد. جعفر از راه رسید و به قاسم گفت، آقا فاسم من می‌دانم حیدر کجاست اگر اجازه بدهید من همراه شما می‌آیم. قاسم گفت پسر جان زود باش سوار اسب شو که نباید وقت را تلف کنیم قاسم اول به میدان روستا رفت تا چند نفر از جوانان شجاع ده را برای نجات حیدر جمع کند. چند نفر از دوستان قاسم به همراه اسب و تفنگ‌ خود به همراه او بر ای نجات حیدر به طرف خرابه‌ها حرکت کردند.

مردان شجاع روستا در راه رسیدن به خرابه‌های مرموز بودند که حیدر بعد از بیرون رفتن آن دونفر وارد اتاق جواهرات شد. تا چشم کار می‌کرد همه جای اتاق اشیای عتیقه و جواهرات گرانقیمت بود. خوب همه جا را جستجو کرد تا شاید راهی برای فرار پیدا کند در انتهای اتاق یک در سنگی کوچک بود حیدر در سنگی را بازکرد و وارد آنجا شد روی دیوار تعداد زیادی پوست حیوانات شکار شده آویزان شده بود. همه حیوانات شکار شده از حیوانات حفاظت شده توسط محیط‌ بانان بود که به خاطر شکار غیرقانونی در حال انقراض بودند و ارزش خیلی زیادی هم داشتند. درکنار این اتاق اتاق دیگری بود که پرندگان و حیوانات زنده را در قفس جمع کرده بودند که آنها هم از حیوانات حفاظت شده بودند غیر قانونی آنها را گرفته بودند. حیدر با خود فکر کرد که شایدبتواند اثری از کسانی که قبلا به این خرابه آمده و ناپدید شده بودند پیدا کند برای همین تصمیم گرفت همه جا را خوب جستجو کند. این زیرزمین اسرار امیز آنقدر بزرگ بود که حیدر هر جا می‌رفت چند در به جاهای دیگر از آنجا وجود داشت. مانند یک دهکده زیرزمینی بود. هنوز مدتی از جستجوی حیدر نگذشته بود که صدایی را از پشت یک در چوبی شنید جلوتر رفت و از شیارهای روی در نگاه کرد چند نفر را دید که اندام ضعیف با موهای بلند و لباس‌های پاره دور یک میز غذا می‌خورند بیشتر دقت کرد آنها را نمی‌شناخت پایین میز غذاخوری را نگاه کرد پای آنها با زنجیر به هم بسته شده بود. حیدر با خود فکر کرد شاید این چند نفر همان ادم‌های ناپدید شده باشند به خاطر همین هر طوری که شده باید از اینجا سالم بیرون بروم تا با اهالی ده به کمک انها بیاییم. از همان راهی که آمده بود برگشت با خود فکر می‌کرد که چطور می‌تواند بدون دردسر از اینجا بیرون برود تا اینکه در کنار قفس حیوانات زنده فکر خوبی به ذهنش رسید. او تصمیم گرفت که یکی از حیوانات باهوش آنجا را از قفس آزاد کند تا شاید با حس غریضی خود راه بیرون را پیدا کند  برای همین روباه را انتخاب کرد که حیوانی باهوش و حیله گر بود. بعد پای روباه را با نخی که کنار قفس افتاده بود بست و طرف دیگر نخ را به دست گرفت تا پشت سر روباه برود. روباه را رها کرد روباه با سرعت خیلی زیاد می خواست فرار کند حتی در اتاق جواهرات چند تا از عتیق‌جات را روی زمین انداخت و شکست به خاطر همین حیدر سعی کرد با کنترل بیشتری روی روباه حرکت کند طناب را از پای روباه بازکرد و دور گردن روباه بست تا سرعتش را کنترل کند. به را ادامه دادند روباه بدون وقفه جلو می‌رفت مثل اینکه راه را خوب می‌شناخت کمی جلوتر رفتند که چیزی جلوی پای حیدر گیر کرد و به زمین خورد وقتی از زمین بلند شد شاخ یک گوزن را دید که شبیه عاج فیل بود آن را از روی زمین برداشت تا شاید جایی به کارش بیاید. به راه ادامه داد تا اینکه یک نفر جلوی روباه در آمد و گفت ای روباه حیله‌گر باز هم می‌خواستی فرار کنی بعد روباه را گرفت و گفت چه کسی تو را با طناب بسته است و دنبال طناب را گرفت و جلو آمد حیدر از ترس می‌لرزید و نمی‌دانست چه کار باید بکند تا اینکه آن مرد به او نزدیک شد حیدر از جای خود بلند شد و با شدت هر چه بیشتر با شاخ گوزن به سر مرد زد و او را نقش زمین کرد و دوباره به راه خود ادامه داد از دور روشنایی دیده می‌شد خوشحال شد کسی آنجا نبود که جلوی او را بگیرد وقتی به بیرون از آنجا رسید گوسفندها را دید که  در طرف دیگر خرابه‌ها دور هم جمع شده‌اند. به طرف دیگر نگاه کرد درخت بزرگ را دید و به سوی آن دوید. حیدر با تمام قوا به طرف ده می‌دوید و از خدا کمک می‌خواست تا اینکه مقابل خود چند نفر را دید که با اسب به طرف او می‌آیند با خود کرد شاید همان دزدها باشند که قصد گرفتن او را دارند همانجا ایستاد سوارها جلوتر آمدند یکی از آنها حیدر را صدا زد، حیدر خوشحال شد و به طرف آنها دوید عموی خود را دید و خود را درآغوش عموقاسم انداخت و گریه کرد. بعد از چند دقیقه که حال حیدر جا آمد همه چیزهایی را که در خرابه ها دیده بود را به آنها گفت، عمو قاسم گفت من از همان اول می‌دانستم خان و پسرش کارهای غیر قانونی می‌کنند. سپس چند نفر از جوانان اسلحه به دست به همراه قاسم و حیدر به طرف خرابه‌ها حرکت کردند. جعفر هم به همره گله به طرف ده حرکت کرد تا مردم را از راز خرابه‌ها با خبر کند. وقتی قاسم و حیدر با همراهانشان به نزدیک خرابه‌ها رسیدند حیدر گفت عمو جان من توی یکی از اتاق‌ها بودم که انگار کسی از پشت سر مرا هل داد و توی گودال تاریک انداخت از آنجا من راهی برای وارد شدن به اتاق جواهرات پیدا کردم ولی به نظرم خروجی زیرزمین از پشت خرابه‌ها باشد پس برای ورود به آنجا بهتر است از همان جایی که من بیرون آمدم وارد شویم، عمو قاسم هم قبول کرد و همه با هم به طرف پشت خرابه‌ها رفتند، عجیب بود هیچ اثری از درب خروجی نبود. همه جا پوشیده از خاک شده بود قاسم به حیدر گفت عموجان نکند خیالاتی شده‌ای اینجا که در خروجی وجود ندارد، حیدر در جواب عمو گفت نه عمو جان این خرابه‌های اسرار آمیز همه چیزش عجیب است من یقین دارم در خروجی همین جاست فقط باید کمی بیشتر جستجو کنیم حتما پیدا می‌کنیم. قاسم به دوستانش گفت همه با هم اطراف را خوب بگردیم شاید چیزی پیدا کنیم مدتی همه مشغول جستجو بودند که یکی فریاد زد من یک چیز عجیب پیدا کردم، همه به طرف او رفتند یک شاخ گوزن اینجا از خاک بیرون زده بود، حیدر نزدیک شد شاخ گوزن رااز زمین برداشت و گفت بله درست است این همان شاخ گوزنی است که من آن را توی سر یکی از نگهبان‌ها زدم ولی موقع بیرون آمدن از دستم افتاد و دیگر نتوانستم آن را بردارم، من مطمئن هستم در زیرزمین همین جا است باید خاک‌ها را از سر راه برداریم، هر کس قسمتی از خاک‌های آنجا را کنار زد تا اینکه در سنگی نمایان شد،  عمو قاسم نگاهی به حیدر کرد و لبخندی تحسین آمیز به او زد، به کمک هم در سنگی را باز کردند و وارد زیر زمین شدند هنگام ورود قاسم با یک تکه پارچه و چوب یک مشعلی درست کرد  هنوز چند قدم جلوتر نرفته بودند که چند نفر جلوی پای آنها در آمدند، با هم درگیر شدند با هر زحمتی بود با چند ضربه چوب آنها را نقش زمین کردند، بعد از آنجا وارد اتاق جواهرات  شدند چند قدم جلوتر نرفته بودند که در بسته شد صدای خنده‌های بلند که می‌گفت خودتان با پای خودتان به اینجا آمدید ولی نمی‌توانید با پای خودتان از اینجا بیرون بروید شنیده می‌شد، قاسم خشمگین شد و با صدای بلند فریاد زد تو چه کسی هستی چرا خودت را نشان نمی‌دهی شاید شهامت این کار را نداری و از ما می‌ترسی، صدای خنده‌ها بلندتر شد و گفت من، من از شما بترسم! خواهیم دید. بعد از چند لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت حیدر از ترس دست عمو قاسم را ‌فشرد، چند لحظه بعد ماری بزرگ روی دیوار دیده شد که به طرف آنها می‌خزید  نفس‌ها در سینه‌ حبس شده بود مار بزرگ از دیوار پایین آمد و چشم در چشم قاسم و دوستانش دوخت، قاسم فکری به مغزش رسید به دوستانش گفت آرام بدون صدا پیرآهن خود را در بیاورید و به من بدهید، همه لباسها در آوردند و به او دادند قاسم لباسها را به شکل یک توپ به هم پیچید بعد با چاقویی که در جیبش داشت دست خود را برید و خونش را روی توپ پارچه‌ای ریخت بعد به وسیله چوب بلندی آن را به طرف مار برد مار خشمگین و گرسنه به توپ حمله کرد و و آن را در دهان گرفت خواست آن را ببلعد که توی گلویش گیر کرد در همین لحظه قاسم و دوستانش با طناب دهان مار را بستند و به طرف اتاق بعدی رفتند، در اتاق بعدی بسته بود با کمک هم در را شکستند و وارد اتاق شدند آنجا با کیومرث نوه ارباب خان روبه‌رو شدند قاسم نگاهی به او کرد و گفت کیومرث تو ظلم‌های زیادی به مردم این روستا کرده‌ای برای تو جان مردم مهم نیست به خاطر همین مار را به طرف ما فرستادی تا به این وسیله از دست ما راحت شوی و بتوانی به کارهای کثیف خود ادامه بدهی، سپس دست‌ها و دهان کیومرث را با طناب بستند و همراه خود وارد اتاق بعدی شدند. در آن اتاق پوست حیوانات گرانقیمت آویزان شده بود با دیدن این صحنه قاسم ناراحت شد و به کیومرث گفت بهتر است پوست تو و دوستانت را این‌طور بکنند و روی دیوار آویزان کنند. در جوار اتاق  پوست‌ها قفس‌هایی بود که حیوانات کمیابی که زنده شکار شده بودند وجود داشت قاسم به دوستانش گفت فعلا با اینجا کاری نداریم بهتر است اول کسانی که اینجا اسیر شده‌اند را نجات بدهیم بعد این حیوانات زبان بسته را آزاد کنیم، با هم به طرف اتاق بعدی رفتند کسانی که بدست نوه ارباب و دوستانش اسیر شده بودند آنجا بودند خیلی سریع دست و پای آنها را باز کردند و به اتفاق هم به طرف قفس حیوانات آمدند و آنها را از قفس رها کرده و با هم از آنجا بیرون آمدند نوه خان را دستگیر کرده و دست و پا بسته بیرون آوردند. وقتی قاسم و یارانش از داخل زیر زمین بیرون آمدند همه مردم روستا را دیدند که زیر درخت بزرگ جمع شده‌اند و آنها را برای این کار بزرگ تشویق می‌کنند بعد از آنجا همه مردم با هم به طرف خانه خان رفته و او را از روستا بیرون انداختند تا آرامش و صفا را به روستا برگردانند. همه کسانی که از چند سال پیش ناپدید شده بودند به آغوش خانواده خود بازگشتند و تا آخر عمر با خوشی زندگی کردند.