گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

داستان برادر کوچکتر
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

 بوی عطر چای مادر در فضای خانه پیچیده بود...


  بوی عطر چای مادر در فضای خانه پیچیده بود من و برادر بزرگترم ناصر با پدرمهربانم دور هم نشسته بودیم و منتظر نان و پنیر و چای مادر برای خوردن عصرانه بودیم صدای پای مادر از پله های زیرزمین که آشپزخانه آنجا بود می‌آمد پدر با حالت طنز گفت این هم عصرانه جادویی کدبانوی خانه باید قدر مادرتان را بدانید هنوز لبخند پدر بسته نشده بود که برادرم ناصر گفت پدر جان شما که باید بیشتر از همه قدر مادر را بدانید و خدا را شکر کنید که او شریک زندگی شما شده است در همین لحظه مادر مهربانم با سینی گلدار چای وارد اتاق شد ونگاهی رضایت‌بخش به پدر گفت چی شده باز دوباره چند دقیقه شما رو تنها گذاشتم افتادید به جون هم، پدر خنده‌ای کرد و گفت ذکر خیر شما بود داشتم به بچه‌ها می‌گفتم باید قدر شما را بیشتر بدانند مادر هم با شنیدن حرف‌های پدر سینی را به او داد و روی زمین نشست آهی کشید و گفت همیشه از خدا خواسته‌ام بچه‌هایم را سلامت نگهدارد برای من بزرگترین قدردانی این است که بچه‌ها مواظب خودشان باشند و در زندگی پاک باشند بعد استکان‌های کمر باریک جهیزیه‌اش را یکی یکی پر از چای کرد و جلوی ما گذاشت و سفره نان را باز کرد پدر لقمه‌ای نان و پنیر گرفت و به مادر داد مادر هم با نگاهی عاشقانه از پدر تشکر کرد چند لحظه بعد پدر سراغ برادرم صادق را از مادر گرفت هنوز مادر دهانش را برای جواب دادن به پدر باز نکرده بود که ناصر گفت بابا جان صادق دیگه مرد شده از صبح زود رفته حوزه نظام وظیفه تا دفترچه اعزام به خدمت سربازی بگیره، پدر با شنیدن حرف‌های برادرم رو به مادر کرد و گفت حاج خانم ان‌شاالله صادق هم به سلامتی می‌ره سربازی و خیلی زود برمی‌گرده

مادر هم نفسی تازه کرد و گفت ان‌شاالله صادق از همان بچگی پسر زرنگی بود هم ورزشکار قابلی و هم دانش‌آموز باهوشی بود چند دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ بلبلی خانهبه گوش رسید مادر دستش را روی زانوهایش که درد می‌کرد گذاشت و از جا بلند شد و به طرف در خانه رفت پرده جلوی در را کنار زد و در را بازکرد چند لحظه‌ای طول کشید صدای مادر را می‌شنیدم که با کسی صحبت می‌کرد تا اینکه مادر در را بست و پرده جلوی در را کنار زد و صادق وارد خانه شد هر وقت برادرم صادق را از دور می‌دیدم به خودم می‌بالیدم که او برادر من است او قدی بلند و بدن ورزیده و چهره‌ای زیبا داشت کفش‌هایش را درآورد و وارد خانه شد پدر از جایش برخاست و به او گفت خوب پسرم چی شد تونستی دفترچه اعزام به سربازی رو بگیری یا نه؟ صادق با صدایی پر از انرژی گفت پدر جان تا حالا دیدی من جایی برم دست خالی برگردم بعد در کیفش را بازکرد و از توی آن دفترچه سربازی را بیرون آورد و به پدر داد پدر نگاهی به دفترچه انداخت و با تعجب گفت پسرم این که خیلی بد شد هفته بعد باید بری برای اعزام چرا اینقدر زود برادرم در جواب پدر گفت نمی‌شد کاری کرد چون سن سربازی‌ام رسیده هجدهمین روز همین ماه باید به سربلزی بروم مادر با شنیدن حرف‌های صادق استکانی که در دست داشت را توی سینی گذاشت و از جا بلند شد و به طرف صادق رفت و دست مهربانش را روی سر صادق کشید و گفت پسرم تو رو خدا توی سربازی مواظب خودت باش وقتی تو را می‌بیتم یاد سالهای جنگ می‌افتم که جوانان پاک و غیور ایران برای دفاع از وطن به جبهه می‌رفتند و در این راه شهید می‌شدند می‌افتم بعد از این حرف‌ها مادر با قدم‌های آهسته خود به سوی جانمازش رفت و از توی آن قران جیبی کوچکش را بیرون آورد و به صادق داد از فردای آن روز صادق چند روزی را برای خداحافظی پیش دوستان و بستگان رفت روزها یکی پس از دیگری سپری شد تا شب فردای روزی که قرار بود صادق به پادگان برود رسید صدای چرخ خیاطی مادر شنیده می‌شد که آرم‌های نظامی را روی لباس سربازی صادق می‌دوخت من و ناصر و صادق هم در گوشه‌ای از اتاق نشسته بودیم و با هم در مورد خاطرات سربازی من و ناصر حرف می‌زدیم در همین حین صدای زنگ در خانه درآمد من برای باز کردن در خانه بلند شدم و در را باز کردم پدر بود با یک بغل تنقلات و وسایل ضروری که برای صادق خریده بود مقداری از وسایل را از پدر گرفتم و به اتاق آوردم با کنجکاوی من و ناصر پاکت‌ها را باز می‌کردیم از کشمش و انجیر خشک گرفته تا مسواک و خمیر دندان و صابون و ... پدر خرید کرده بود با کمک هم ساک صادق را آماده کردیم وقت خواب شده بود توی رخنخوابم دراز کیده بودم و به فردا فکر می‌کردم که مادر به من نزدیک شد و با صدای خسته از کار روزانه گفت منصور جان فردا صبح زود وقتی برادرت رو بدرقه کردیم یه سر به میدان تره و بار بزن و کمی سبزی آش بخر تا برای برادرت آش پشت پا درست کنم بعد از حرف‌های مادر به خواب رفتم تا اینکه صدای زنگ ساعت که روی ساعت 5 صبح کوک شده بود در آمد همه از خواب بیدار شدیم و صادق را در آماده شدن کمک کردیم مادر با یک سینی استیل که توی ان یک کاسه آب و قرآن بود توی حیاط منتظر صادق بود تا او را بدرقه کند پدر با یک قیچی گل سرخی را از باغچه چید و به طرف مادر آمد و گلپرهای سرخ را توی آب کاسه انداخت هر دو اشک در چشمانشان جمع شده بود صادق هم که ساک به دست توی حیاط داشت پوتین‌هایش را می‌پوشید پدر که می‌خواست هر چه زودتر از این صحنه غم‌انگیز راحت بشه با صدای لرزان گفت پسرم عجله کن داره دیر میشه روز اولی خوب نیست دیر به پادگان برسی، صادق بند پوتین‌هایش را بست و از جا بلند شد مادر او را در اغوش گرفت و گریه کرد پدر هم همین‌طور او را در آغوش گرفت و با دستش چند بار به نشانه محبت به پشت صادق زد و گت خدا پشت و پناهت باشه صادق هم که بغذ کرده بود دست پدر و مادر را بوسید و از ما هم خداحافظی کرد بعد از زیر قرآن مادر رد شد و رفت مادر هم کاسه آب که پر از گلبرگ‌های سرخ بود را پشت سر او روی زمین ریخت و زیر لب برای او دعا زمزمه می‌کرد بعد از رفتن صادق هیچ کس نتوانست بخوابد من هم برای خرید سبزی آش از خانه بیرون رفتم در میان راه فقط و فقط به برادرم صادق فکر می‌کردم و اصلا حواسم به جلو نبود چند بار نزدیک بود زمین بخورم،

بعد از اینکه سبزی خریدم و به خانه برگشتم بعد از خوردن صبحانه چند نفر از زنان همسایه به خانه ما امدند تا در پاک کردن سبزی‌ها و پختن آش به مادرم کمک کنند یادش بخیر چه آش خوشمزه و خوش آب و رنگی شده بود من و ناصر با کمک هم توی کوچه پخش کردیم

مدتی از رفتن صادق گذشت در این مدت صادق فقط چند بار به خانه تلفن کرده بود در آخرین تلفنی که با مادرم صحبت کرده بود گفته بود بعد از پایان سه ماه آموزشی چند روز مرخصی می‌آیم مادر با شنیدن این خبر کمی آرامش خاطر پیدا کرده بود و هر وقت که بیاد صادق می‌‌افتاد به ما می‌گفت اول زمستان وقتی که همه جا از برف سفید بشه پسرم برمی گرده .

بالاخره زمستان از راه رسید همه جا از برف سفید شده بود چند روز یاز زمستان گذشته بود یک روز صبح که همگی دور هم صبحانه می‌خوردیم پدر گفت ای کاش صادق هم الان دور سفره پیش ما بود هنوز جمله پدر تمام نشده بود که صدای زنگ در بلند شد مادر خواست که برای بازکردن در از جا بلند شود که من گفتم مادر جان شما بنشینید من در را باز می‌کنم انگار به من الهام شده بود که برادرم صادق پشت در ایستاده است با پای برهنه به طرف در دویدم و در را باز کردم از تعجب شاخ در آوردم صادق بود سلام کردم و او را بوسیدم و فریاد زدم مادر دادش صادق آومده مژده بده مادر هم با پاها پر از درد از جایش برخاست و به طرف ما آمد پشت سر ائ پدر و ناصر هم آمدند بعد از کلی ابراز احساسات و احوالپرسی همه با هم دور سفره نشستیم تا صبحانه بخوریم ناصر رو به پدر کرد و گفت پدر جان ای کاش از خدا چیز دیگری می‌خواستید این هم صادق الان پیش مات دور سفره نشسته است دیگه چی می‌خواهید؟ پدر با لبخند رضایت‌بخشی گفت هیچ چیز برای من با ارزشتر از این نیست که پسرکوچکم بعد از مدتها دوری از خانواده الان پیش ما نشسته است.

آنروز که صادق برای مرخصی آمده بود و من در را باز کردم چیزی فکر مرا به خود جلب کرده بود وقتی برادرم را در آغوش گرفتم تا او را ببوسم بوی سیگار می‌داد مدام با خودم می‌گفتم نکنه صادق توی سربازی دوست ناباب پیدا کرده باشه و سیگاری شده باشه، تا چشم به هم گذاشتیم مرخصی صادق به پایان رسید و او دوباره از ما دور شد ولی این بار بعد از اینکه معلوم شد باید ادامه سربازی‌اش را در تهران باشد هر هفته پنج‌شنبه به خانه می‌آمد و دوباره شنبه به پادگان می‌رفت از آن به بعد هر وقت که صادق به خانه می‌آمد به طور نامحسوسی او را بو می‌کردم تا ببینم بوی سیگار می‌دهد یا نه ولی باز هم صادق همان بو را می‌داد نگران شده بودم موضوع را با مادرم مطرح کردم او هم حرف‌های مرا تایید کرد و گفت من هم به او شک کرده‌ام این بار که به خانه بیاید حتما از او سوال می‌کنم

دو هفته گذشت ولی صادق به خانه نیامد نگران شدیم هر چه به پادگان زنگ می‌زدیم کسی جواب نمی‌داد تا اینکه هفته بعد پنج شنبه شب صادق به خانه آمد مادرم از اینکه صادق به خانه زنگ نزده بود تا علت نیامدنش را بگوید ناراحت بود کمی سردتر از قبل با او احوالپرسی کرد با اینکه شب دیر وقت بود و همه آماده خوابیدن شده بودند مادرم رای صادق شام آماده کرد و به او داد وقتی صادق مشغول خوردن شام بود به صورتش خیره شدم زیر چشمانش فرو رفته و سیاه شده بود کمی هم لاغرتر شده بود. صبح شد بعد از خوردن صبحانه پدرم و ناصر برای کار از خانه خارج شدند صادق هم داشت لباس می‌پوشید تا بیرون برود مادر که توی حیاط داشت باغچه‌کوچک ولی زیبا و پر از گل‌های سرخ و یاس را آب می‌داد سرش را به طرف صاق برگرداند و گفت پسرم چرا این مدت که به خانه نیامدی تلفن نزدی دلم هزار راه رفتاز نگرانی مثل مرغ پرکنده پرپر می‌زدم صادق به حرف‌های مادر اعتنایی نکرد و از خانه خارج شد مادر بعد از آبیاری باغچه آب را بست و به خانه آمد نگاهی به جالباسی کرد و به طرف لباس‌های صادق رفت جیب‌های لباس سربازی صادق را بازرسی کرد وقتی دستش را از جیب راست شلوار صادق بیرون آورد عرق سردی روی بدنم نشست یک بسته سیگار بود مادرم همانجا عقب عقب رفت و به دیوار تکیه داد و آهی کشید و گفت خدای من چه بلایی داره سر من میاد پسر مت کارش به جایی رسیده که بسته سیگار توی جیبش پیدا می‌کنم، مادر از همان موقع کم حرف شد تا اینکه بعد از ظهر پدرم به خانه برگشت مادر یک استکان چای برای او ریخت وقتی خم شد استکان چای را جلوی پدر بگذارد پدر از او  پرسید حاج خانم گل پسرت صادق کجاست؟ مادرم با شنیدن این حرف زد زیر گریه پدر با دیدن این صحنه استکان چای در دستش که تا نیمه بالا برده بود زمین گذاشت و جایش بلند شد و به مادر نزدیک شد و پرسید اتفاقی برای صادق افتاده است؟ مادر سکوت کرده بود و چیزی نمی‌گفت پدر بار دیگر پرسید آخه چی شده است نصفه عمر شدم؟ مادر با پای خسته به طرف لباس‌های صادق رفت و بسته سیگار را درآورد و به پدر نشان داد چشمان پدر از تعجب بیرون زده بود بسته سیگار را از مادر گرفت و پشت  قاب عکس روی تاقچه گذاشت از چهره پدر معلوم بود که بی‌تاب است منتظر بود تا صادق به خانه بازگردد و تکلیف این موضوع را روشن کند

بالاخره شب دیر وقت صادق به خانه بازگشت او خیلی عوض شده بود هیچ وقت تا این موع شب بیرون نمی‌موند کم حوصله شده بود وارد اتاق شد پدر چند دقیقه‌ای چیزی نگفت تا اینکه صادق با لحنی طلبکارانه به مادر گفت برای من شام بیاور خیلی گرسنه هستم کاسه صبر پدر سرریز شد از جا بلند شد و دست صادق را محکم گرفت و گفت مشکل تو چی هستش تا این وقت شب کجا بودی که الان آومدی خونه و از مادرت شام می‌خواهی صادق به پدر گفت پدر جان حوصله ندارم سربهسرم نذارید خسته هستم فردا باید صبح زود به پادگان بروم

پدر در واب صادق با لحنی تندتر گفت چرا خسته‌ای؟ برای چی کم حوصله‌ای؟ مگه کجا بودی که اینطور خسته هستی ؟

صادق گفت رفته بودم پیش هم‌کلاسی‌های دوران دبیرستان

پدر از پشت قاب عکس روی تاقچه بسته سیگار را درآورد و گفت این چی هستش آقا صادق؟ این بود مزد خوبی‌های ما

صادق که از دیدن بسته سیگار جا خورده بود گفت این مال من نیست از توی کوچه پیدا کردم

بالاخره صبح شد و صدای زنگ ساعت بلند شد سرم را از توی لحاف بیرون آوردم مادر دلسوزم را دیدم که کنار رختخواب صادق نشسته و او را صدا می‌کنه که صادق جان بیدار شو دیر به پادگان می‌رسی تنبیهت می‌کنند ولی صادق از خواب بیدار نشد.

ساعت 7 صبح شد برادرم ناصر و پدر از خانه خارج شدند من تصمیم گرفتم تا صادق از خانه بیرون نرفته سر کار نروم بالاخره ساعت 9 صبح یخ آقا صادق باز شد از از رختخواب بیرون آمد و لباس‌هایش را پوشید مادر با یک لیوان آب پرتغال و یک لیوان چای وارد اتاق شد سفره را باز کرد به صلدق گفت پسرم قبل از انکه بری یک لقمه صبحانه بخور تا بیرون ضعف نکنی ولی صادق در جواب مادر گفت میل ندارم باید زودتر بروم دیر شده بالاخره با اصرار مادر عزیزم یک لیوان آب میوه را خورد و رفت من هم بعد از رفتن صادق به سر کار رفتم هفته‌ها می‌گذشت صادق هر چند هفته به خانه می‌آمد اختلاف پدر و مادر هم با او بیشتر شده بود صادق خیلی عوض شده بود او دیگر لباس‌هایش را اتو نمی‌کرد ظاهرش مثل قبل آراسته نبود و مدام از پدر درخواست پول می‌کرد چند بار هم من و برادرم ناصر هنگامی که می‌خواستیم از پدر و مادر دفاع کنیم با ما درگیر شد آخرین روزی که به خانه آمد پدر او را خیلی سرزنش کزد تا جایی که صادق از کوره در رفت و شیشه‌های خانه را شکست

چند هفته‌ای بود که صادق به خانه نیامده بود همگی نگران شده بودیم من و پدر تصمیم گرفتیم به پادگان برویم شنبه صبح زود با هم به پادگان رفتیم وقتی به دژبان در پادگان گفتیم که برای دیدن صادق آمده‌ایم ما را پیش مسئول شیفت پادگان برد همین که مسئول شیفت پادگان فهمید که ما از اقوام صادق هستیم گفت خوش‌امدید ولی چرا تنها پس صادق کجاست؟ پدر که تعجب کرده بود با نیشخندی گفت صادق، ما آومدیم اینجا که از صادق خبری بگیریم چند هفته می‌شه که به خونه نیومده نگران شدیم

مسئول شیفت در جواب پدرم گفت پسر شما الان چند هفته می‌شه که به پادگان نیامده است ما هم هفته پیش دژبان در خانه شما فرستادیم تا او را به پادگان برگردانند ولی کسی خانه نبود پدر با شنیدن این حرف‌ها دستانش شروع به لرزیدن کرد و همان‌جا روی زمین نشست یکی از سربازها لیوانی ر از آب آورد پدر بعد از خوردن آب کمی حالش بهتر شد با هم به خانه برگشتیم وقتی به خانه رسیدیم مادر از پدر سوال کرد چی شد صادق کجاست؟ نکنه اتفاقی برایش افتاده است؟ پدر چیزی به مادر نگفت فقط به او گفت توی پادگان دعوا کرده به خاطر همین چند روزی بازداشت بوده برای همین نتوانسته به خونه زنگ بزنه نگرانی مادر کمی فروکش کرد و به آشپزخانه رفت تا ناهار را آماده کند پدر دست مرا گرفت و گفت فعلا نباید کسی چیزی بفهمه تا ببینم می‌توانم ردی از صادق پیدا کنم؟ البته برادر بزرگم ناصر هم از این موضوع اطلاع پیدا کرد.

روزها یکی پس از دیگری سپری شدند هر جا که فکر می‌کردیم رفتیم و سراغ برادر عزیز و کوچکم را گرفتیم هیچ کس از او خبری نداشت حتی وضع را به پلیس هم اطلاع دادیم ولی خبری از برادرم صادق نشد.

 مدتها بعد بالاخره مادرم به موضوع شک کرد به خاطر همین مجبور شدیم موضوع را به او بگوییم، از همان روز که موضوع را فهمید آنقدر در خلوت خود گریه کرد و غم خورد تا اینکه یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که مادر نمی‌تواند صحبت کند او سکته مغزی کرده بود و نیمی از بدنش لمس بود پدر هم که با غم گم شدن فرزندش غصه دار بود و روز به روز پیرتر می‌شد از آن روز تا به حال سالهاست که می‌گذدر ولی از برادرم خبری نیست. برادرم مثل گل سرخ حیاط خانه با سرمای دوری از خانه پرپر شد.