گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

بیوگرافی بهرام بیضایی
نویسنده : منصور داودی - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
 


بهرام بیضایی در دیماه 1317 در شهر کاشان بر خشت این جهان افتاد. ،پدرش زکایی بیضایی شاعر و تعزیه خوان بود. از همین روست که بهرام بیضایی از کودکی با شاهنامه و تاریخ بیهقی و حسنک وزیر و رستم قد کشید و بالید. بیضایی جوان ابتدا به سراغ تئاتر رفت و چندین نمایشنامه نوشت که تنها تعدادی از آن ها اجرا شد.
بهرام بیضایی پس از قریب به شش سال از جلوی دوربین بردن اثر تحسین شده اش،"سگ کشی" که از نظر منتقدین و کارشناسان سینمایی در زمره یکی از تند و تیز ترین آثار سینمای سیاسی ایران قرار گرفته است،اینک با دریافت پروانه ساخت "لبه پرتگاه"، در فصلی جدید از مدیریت های انقباضی فرهنگی کشور عزم جلوی دوربین بردن یازدهمین اثر بلند سینمایی خود را دارد. او که از هم اکنون نسبت به سرانجام کار و به سلامت رسیدن راش های فیلمش تا روی میز تدوین و مراحل پس از آن مردد است ، مشغول تست بازیگران و انجام مراحل پیش تولید فیلم است و احتمالا با به پایان رسیدن این مراحل که چون همیشه با وسواسهای ویژه این فیلمساز یگانه ایرانی همراه است به زودی شاهد جلوی دوربین رفتن یازدهمین اثر بلند سینمایی او خواهیم بود. این بار،حمید اعتباریان و سیران فیلم میزبان تهیه کننندگی بیضایی هستند و نقش اول زن "لبه پرتگاه" از هم اکنون متعلق به بازیگر ثابت سالهای اخیر او،مژده شمسایی،همسر گریمور و بازیگر اوست. از سایر بازیگران فیلم هنوز خبر موثقی در دست نیست. ظاهرا "لبه پرتگاه" نیز چون "سگ کشی" و نمایش "مجلس شبیه خوانی..." بار دیگر از بن مایه های سیاسی و اجتماعی قوی برخوردار است که باید نشست و دید که اگر کار ساخت فیلم به سرانجام برسد و همه آن "باید ها و نباید ها" لختی را به بیضایی مجال حرکت دهند، او در آستانه 68 سالگی خود و در فضای فرهنگی و سیاسی که برای او چندان غریب نیز جلوه نمی کند اما به شدت با ذائقه او ناهمخوان، چه روایتی دارد از "پرتگاه"، آن هم از لبه آن! "لبه پرتگاه" کجاست؟! آیا "پهلوان اکبر" بار دیگر می میرد؟ آیا "درد" آن هنگام شروع شد که "زن اثیری" در آغوش هدایت مرد؟! بیضایی در طرح فیلمنامه صادق هدایت، خود، پاسخ این پرسش را میدهد."... بدبختی تو بود که پیش از مرگ آن درد عمیق را در چشمانش دیدی. این وطنت نبود؟..."

*بیضایی در یک نگاه

در جوانی پژوهش هایی در زمینه تئاتر در ایران ، ژاپن و چین داشت که هنوز پس از چهار دهه در دانشگاه های کشور تدریس می شود. حالا دهه 50 خورشیدی است. مردانی عزم دیگر کرده اند و جنگل خدا را گواهی می دهد. اینجا دیگر برق شور دامنه هاست... در ابتدای این دهه است که بیضایی به سینما روی آورد و دلیل این کار به قول محمود دولت آبادی این بود که " بیضایی زمانیکه دیگر نتوانست تئاتر روی صحنه ببرد ، سراغ سینما رفت." در دهه 50 خورشیدی، بیضایی پس از ساخت دو فیلم کوتاه ، فیلم "رگبار" را جلوی دوربین برد ، که همراه با "قیصر" مسعود کیمیایی و "گاو" داریوش مهرجویی در زمره بهترین آثار سینمای موج نو ایران قرار گرفتند. در "رگبار" که به سرگذشت و سوداهای آقای حکمتی( با بازی زنده یاد پرویز فنی زاده) معلم جوانی از طبقه متوسط شهری می پردازد، برای اولین بار یک مامور امنیتی (ساواکی) با عینک تیره و تیپ مشخصی در فاینال سکانس فیلم ظاهر می شود و این خود شکستن تابویی بزرگ است در اوج قدرت و میدان داری سازمان اطلاعات و امنیت نظام پادشاهی (ساواک) در میهن ما. پس از "رگبار"، بیضایی "غریبه و مه" را جلوی دوربین می برد که فیلمی طولانی و سنگین است . "پروانه معصومی" بازیگر اصلی فیلم اذعان می کند که در آن زمان اصلا معنای فیلم را نفهمیده است. پس از آن بیضایی با الهام گرفتن از هشت و نیم فلینی فیلم کلاغ را می سازد، در "کلاغ" نیز باز با همان بن مایه های همیشگی کارهای او رو به رو هستیم. کمی بعد اثر جاودانه دیگری به نام چریکه تارا جلوی دوربین می رود. که این بار نیز به رغم ظرایف فراوان در این اثر که بارها مورد تحسین احمد شاملو هم قرار گرفت، ارتباط گرفتن با مخاطب مسیر دشواری را می پیماید و در حیث و بیث پیروزی انقلاب بهمن ، در سال 1357 خورشیدی است که بیضایی شاهکار خود ، فیلمی را که هیچگاه نمایش داده نشد ، " مرگ یزدگرد" را ساخت. فیلم، درباره مرگ یزدگرد به دست آسیابانی است. بیضایی با نگاه ژرف خود در لالوهای تاریخ بی سرانجام میهنی که یکصد سال پس از انقلاب مشروطیت و پس از آن ناکامی های پس از این انقلاب، کودتای بیست و هشتم مرداد32،مبارزات دهه پنجاه و حالا انقلابی که قرار بود طرحی نو در اندازد "مرگ یزدگرد" را نوشت و کارگردانی کرد تا در آن مقطع زمانی مخاطب را رهنمون شود به آن گاه که سپاهی سیاه پرچم آمدند و... با پیروزی بهمن 57 و پس از آن استقرار حکومت دینی در ایران بهرام بیضایی نیز چون بسیاری دیگر از هنرمندان پیشروی کشور با مشکلات عدیده ای در حوزه کار تخصصی خود و نیز حوزه زندگی خصوصی اش رو به روشد. فشارها از هر سو اوج گرفت. مسائل زندگی خصوصی او مانند دین و... وارد کار شد. متعاقب این همه بود که فرزندان را راهی خارج از کشور کرد و اما خود ماند تا گواهی دهد چراغ هنرمند متعهد ایرانی در این خانه می سوزد و لاغیر. آن هنگام که سلطان پور و هاتفی در غربت میهن هم سرنوشت شدند و ساعدی در غربت پاریس خلاص شد و رفت، بیضایی خوب می دانست که سرانجام این غربت،یکی در وطن و دیگری آن سوی وطن چه چیز است. اما می مانم و تاوان می دهم! سینماگر و اندیشمند ما، تجربه هدایت را به خوبی از بر بود. و مگر نه آنکه وقتی هدایت را بر کاغذ به تصور در آورد از خشم "حاجی آقا" گفت خطاب به او.:« آقا این مرتیکه خطرناکه، حتما بلشویکه؛ از مال پس و از جان عاصی؛ باید سرش را زیر آب کرد...» "باشو،غریبه کوچک" ، "شاید وقتی دیگر" ، "مسافران" و "سگ کشی" ، چهار فیلمی هستند که بیضایی در این بیست و هشت سال جلوی دوربین برده است.

رگبار (1351)؛ غریبه و مه (1354)؛ کلاغ (1356)؛ چریکه تارا (1357)؛ مرگ یزدگرد (1361)؛ باشو غریبه کوچک (1365)؛ شاید وقتی دیگر (1366)؛ مسافران (1370)؛ گفتگو با باد (فیلم کوتاه، 1377)؛ سگ کشی (1379)

"باشو،غریبه کوچک" ،فیلمی که با سرمایه ای اندک جلوی دوربین رفت،بدهکاری های زیادی را روی دست بیضایی گذاشت و به علت مضمون ضد جنگش چهارسال از مجوز نمایش محروم شد را کارشناسان سینما بهترین اثر سینمایی درباره جنگ ایران و عراق عنوان کرده اند. بیضایی در این کار با چشم پوشیدن از هیجانات رایج در غالب فیلم های جنگی چندان پرشتاب و عمیق از فاجعه سخن می گوید که عمق نگاه او با بازی های درخشان سوسن تسلیمی، اثرات تکان دهنده خود را تا هنوز حفظ کرده اند."مسافران" دیگر فیلم بیضایی دو سال را به علت آنچه "ابتذال" از سوی وزارت ارشاد وقت عنوان شده بود پشت درهای ممیزی ماند و پس از آن این بیضایی خسته بود که در فصلی دیگر از تاریخ تماشایی میهن، "سگ کشی" را جلوی دوربین برد. تنها مرور حضور پیوسته نظامیانی که در قریب به اتفاق سکانس های این فیلم در بک گراند صحنه حضور پرررنگی داشته و مشغول رژه رفتن هستند کافیست تا حرف و سخن بیضایی در این اثر نمودار شود. پر بیراه نیست که او در جلسه مطبوعاتی فیلم در فستیوال فیلم فجر ،اصحاب رسانه را مخاطب قرار داد و گفت که ما حافظه تاریخی نداریم! در این فاصله با اینکه بارها حرف از جلوی دوربین بردن اثری دیگر از این فیلمساز در جریان بود اما هر بار به دلائلی که این دلائل تقریبا برای اهالی فن روشن است او تا کنون موفق به جلوی دوربین بردن فیلم دیگری نشده است. در سالهای پس از انقلاب، بیضایی چهار پی اس را روی صحنه برد که هر یک با استقبال پر شور علاقه مندان رو به رو شد.بندار بیدخش ، بانو آوئی، شب هزار و یکم و مجلس شبیه ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین.

*می خواهم فریاد کنم

بهرام بیضایی،در نمایش "مجلس شبیه ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین" ،خود، پیش از آغاز نمایش،هرشب به روی صحنه رفت و اجرای نمایش را به یاران در خون غلتیده اش،مختاری،پوینده و... تقدیم کرد. روایتی از سرگذشت تراژیک دگراندیش ایرانی با اشاراتی به واقعه قتل های سیاسی روشنفکران در پاییز 77 با نگاه بی بدیل بهرام بیضایی کافی بود تا هرشب که گروه روی صحنه می رفت ناظران پیشبینی کنند که امشب شب آخر است. هرشب اجرا، تن تماشاچیان مشتاق که سالن را لبریز کرده بودند لرزید و لرزید و هر شب اشک بود که روان شد. کار با اینکه به شکل غیر منتظره ای با شروع فصل فرهنگی جدید، از ادامه اجرا باز ماند اما با استقبال بی سابقه ای از سوی مردم رو به رو شد و بیضایی که از هر سو آماج حملات تازه منتقدانی قرار گرفته بود که او را متهم به "شعار دادن" و.. می کردند بی وقع گذاشتن به همه این "اظهار فضل ها" تنها از زمانی سخن گفت که آدمی می خواهد فریاد کند. فریاد!

*متعهد به اصول اخلاقی

آنگونه که اهالی فن شهادت می دهند،وسعت دانش بهرام بیضایی از تاریخ تا ادبیات، از سینما تا تئاتر از شعر تا داستان و اسطوره و آیین، از معماری تا نقاشی و ... ، به همراه تیزبینی ویژه اش ، هوش بالا ، تجربه ، درک عمیق و تحلیلی ، مقاومت بی همتایش و از همه مهم تر ویژگی های اخلاقی پاک و منحصر به فردش در میانه تب و هیاهوی "بی اصولی های هنرمندانه"! ، استدلال "دوران پست مدرنیزم است،هنرمند باش،هر کاری می خواهی انجام بده"، موقعیت او را به شدت نسبت به موقعیت همکاران سینماگر دیگرش متمایز کرده و فاصله ای فرسنگی را میان او و دیگر همردیفانش بوجود آورده است. از مواجهه بیضایی با فشارهای طاقت فرسا در طول تمام این سالها بسیار گفته اند و از ایستادگی او در کوران همه آن بزنگاهها. از آن هنگام که در آن برج بلند، همراه با مسعود کیمیایی، چشم در چشم آن مامور بلند پایه دوخت و در حالی که می لرزید "پیشنهاد مشهور" را رد کرد و گفت "از ما گذشته است، به فکر فرزندان ایران زمین باشید!..."

*این وطنت نبود؟

بهرام بیضایی به رغم نبودن فضای ارائه کار، با نگارش سناریو های متعددی در سالهای اخیر همچنان به کار خود به شکلی مستمر ادامه داده است هر چند این آثار مجال تصویر شدن بر پرده نقره ای یا رفتن روی صحنه تئاتر را تاکنون پیدا نکرده اند. از آثار در خور توجه او در طول این سالها باید به نگارش طرح فیلمنامه ای بر اساس زندگی و اندیشه صادق هدایت،بزرگ ترین رمان نویس مدرن ایرانی معاصر اشاره کرد. دم خور بودن بیضایی با شمار زیادی از بزرگان ادب و سیاست این سرزمین از زنده یاد احمد شاملو که حضورش را یگانه توصیف کرده است تا زنده یاد احسان طبری که با احترامی بی نهایت به حضور پر رنگش در عرصه فرهنگ و سیاست این دیار می نگرد موقعیتی بی همتا را بوجود آورده است تا بیضایی در این اثر با تلفیقی ظریف از آرا و اندیشه های هدایت ما را با پرسوناژهای مشهور آثار او همراه کند تا با زن اثیری،پیرمرد خنزر پنزری، زن لکاته،حاجی آقا و خود هدایت و دو سایه همراهش سفری جادویی را میزبان شویم و از سرگذشت وطن بخوانیم. و شاید روزی،روزگاری بر پرده نقره ای هم...حرف و سخن را وا می گذاریم و تنها به طنین کلمات بهرام بیضایی و روایتش از هدایت گوش می سپاریم. این وطنت نبود؟
وطن،وطن،وطن من! وطن!
تو دوست، دوست، دوست نمی داریم!
قلهء قرمزی بودم
بر شانه های اساطیر،
برآمدگاه خورشید.
ریگی سیاه در گذرگاهم کردی وطن!
افق را از شانه ام شُستی
تو قله، قله، قله را تاب نمی آوری!
حلقه ای که بر گلویم می تنگی
ادامهء دستان آسمانی توست.
این بیت آشفته
در شعر بلند جهان
مویهء جانفرسای توست
نیست؟!
وطن جان!
شغاد من!
این چاه که رخش و مرا به مرگ می کشد
دهان فرزندخوار توست
نیست؟!
تو هی بگو غریبه نوازی
مگر این کهکشان شکسته
با ستاره های سرگردانش
در غربتی جهانگستر، حاصل تیپای تو نیست؟
هست!
جهان پهلوانا! پدر!
خنجرت پهلویم را پهنهء خون کرده است و پهنای درد!
تو بازهم که پوست مرا زمرگ آکندی و
بر دروازه های جهان آویختی!
وطن! دروغ نگو!
تو دوست، دوست، دوست نمی داریم!
وقتی که تاج شکوهمند به سر داشتی
خواب من از تسمه های شبانگاهی و
سرب های سحرگاهی ات خونین بود
اکنون که شب به خود پیچیده ای
بیداریم از حدیث مرگ و آیات نیستی ات خونین تر است.
وطن جان!
تو در زندانهایت به من تجاوز کردی
نکردی؟!
تو دهانم را پر از خون و توبه کردی
خاک نشابور،
دشت خاوران
و گرمابهء کاشان را پوشش تن خونینم کردی
نگو که نکردی؟!
تو دوست، دوست، دوست نمی داری مرا ، خودت را!
نمی داری. نمی توانی بداری!
عشق من!
تو را تازیانه ای می بینم که برگرده ام فرود می آید
شکلِ تیر خلاصی تو!
شکلِ اسبی که گیسوانم را به دمش بسته اند و
برخارزار تاریخ می دود!
خدایت ببخشاید سلمان پارسیِ !
تو اهورایت را فرش سم شترها کردی
نگو که نکردی!
دروغ نگو عزیزم!
تو آتش دانش و دوستی را
زیر سنگ سیاه خموشاندی
همین ساعتی پیش
اسید به زیبائی درخشانم پاشیدی.
نپاشیدی وطن؟!
حالا هی نگو:
«این که می گوئی نیستم فرزندم!»
پس چیستی؟
مام میهن!
تو دوست دوست دوست نمی داری فرزندانت را.
تو آواز خوانت را تکه تکه نکردی؟!
این تو نبودی، نیستی مگر که بر خود غلتیده ای
با پهلویت پهنهء خون و پهنای درد؟!
عزیزکم، دلم را کُشتی
حتا برایم سینه ای باقی نگذاشتی
که دمی سر برآن بگذاری و بموئی
حیف!
اگر وطنم نیستی
چیستی؟!
اگر فرزند تو نیستم
کیستم؟!