گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

قصه لیلی ومجنون
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 


قبیله عامرى یکى از قبایل بزرگ عرب بود که بزرگى از آنان‏همه چیز داشت الاّ فرزند. راز و نیاز او به‏درگاه خداوندى سبب شد، تا فرزندى بیابدکه قیسش نامیدند.
قیس را به نیکویى بزرگ مى‏کردند تا به هفت سالگى رسید و به مکتب شد. درمکتب دخترى لیلى نام با او هم‏درس بود و از نگاه اول میان آن دو کودک عشقى‏پیش‏رس به‏وجود آمد که زبانزد همگان گردید. پدر لیلى چون این ماجرا بشنید بارفتن لیلى به مکتب مخالفت کرد. قیس از هجران لیلى مى‏سوخت و هر روز به درخانه او مى‏رفت و درگاه معشوق را مى‏بوسید. دورى این دو کودک عاشق‏پیشه برشدت عشق افزود چنان‏که قیس بى‏قرارى غیرمتعارف مى‏کرد تا به جایى که‏مردمان او را مجنون نامیدند.
پدر قیس راه علاج را در خواستگارى لیلى دید ولى چون پاسخ منفى شنید که‏فرزند دیوانه تو باعث بد نامى قبیله ما مى‏گردد سخت در هم شد و تنها نقطه امید رادر شفاى فرزند از طریق الطاف الهى دانست و لذا در انتظار نوبت حج ماند تا قیس‏را به کعبه بَرَد و پریشانى احوال فرزند را در انجا فرو نشاند و چون به کعبه رسیدگفت:

گفت اى پسر این نه جاى بازیست
بشتاب که جاى چاره‏سازیست
در حلقه کعبه حلقه کن دست
کز حلقه غم بدو توان رست
گو یارب از این گزاف‏کارى
توفیق دهم به رستگارى
رحمت کن و در پناهم آور
زین شیفتگى به راهم آور
دریاب که مبتلاى عشقم
و آزاد کن از بلاى عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنید
اوّل بگریست پس بخندید
از جاى چو مار حلقه برجست
در حلقه زلف کعبه زد دست
مى‏گفت گرفته حلقه بر در
کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم
بى‏حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدایى
این نیست طریق آشنایى
من قوت ز عشق مى‏پذیرم
گر میرد عشق، من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم
جز عشق مباد سرنوشتم
یارب به خدایى خدائیت
وانگه به کمال پادشاهیت
کز عشق به غایتى رسانم
کاو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور
وین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم
عاشق‏تر از این کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن
لیلى‏طلبى ز دل رها کن
یارب تو مرا به روى لیلى
هر لحظه بده زیاده میلى
از عمر من آنچه هست بر جاى
بستان و به عمر لیلى افزاى(184)

پدر مجنون به فرزند مى‏نگریست که چون مار حلقه به حلقه کعبه در آویخته وبه‏درگاه خداوندگارى مى‏نالد که آنچه از عمر من برجاست برگیر و به عمر لیلى‏افزاى.
چون کار تشفع فرزند بدین‏جا کشید ناامید و مأیوس دست مجنون بگرفت و به‏دیار خود بازگشت.
دعاى مجنون در افزونى عشق اجابت شد و چون به دیار رسید سر بر بیابان‏گذارد و با وحوش صحرا انس و الفت یافت و جز نام لیلى بر زبان نمى‏آورد.
همه مردم را دل بر او مى‏سوخت و یکى از رؤساى قبایل عرب به نام نوفل عزم‏حمایت مجنون کرد و بدین منظور با قبیله لیلى در جنگ شد و آن را شکست داد ولیلى طلبید از آن قبیله.
پدر لیلى در کسوت تسلیم‏شدگان از نوفل خواست لیلى را به پست‏ترین‏غلامش سپارد اما به مجنون ندهد که احتشام قبیله‏اى او در هم نریزد و چون به‏کشتن لیلى تهدید نمود لاجرم نوفل دست از جنگ کشید و لیلى را به عقد ابن‏سلام‏درآوردند اما لیلى تا آخر عمر به او تمکین نکرد. از سویى مجنون بادیه‏گرد جزتغزل به یاد لیلى کارى نمى‏کرد و چون کام گرفتن از او حاصل نشد لاجرم با نام اوعشقبازى مى‏کرد و از هر کس که مى‏دید احوال لیلى را مى‏پرسید و گاه به پیغامى‏دل خوش مى‏ساخت.
مجنون روزگارى دراز در بیابانها به سر برد و تنها زمزمه او نام لیلى بود و هرمنظر زیبایى مى‏دید چشمان لیلى به خاطرش مى‏آمد و خبر مرگ پدر و پس از آن‏مرگ مادر نیز تنها او را به مزارشان کشانید و ضجّه‏اى چند نمود و باز به صحرابازگشت.
از سویى لیلى به ظاهر در خیمه‏گاه ابن سلام مى‏زیست اما هیچ‏گاه به او کامى‏نبخشید و در اثر تعصب و تحمیق قبیله‏اى آن زمان، تنها صورت ظاهر زناشوئى رارعایت کردند تا زمان حیات ابن‏سلام سرآمد و به رنجورى افتاد و درگذشت و لیلى‏بر مزار او به نوحه‏سرایى عشق به‏معناى راستین پرداخت.

آیا تو کجا و ما کجاییم
تو زآن که‏اى و ما تراییم
ماییم و نواى بینوایى
بسم‏الله اگر حریف مایى

سر انجام خزان عمر لیلى نیز فرا رسید و شبى با درد و داغ عشق نافرجام‏خویش مادر را وداع گفت و مجنون را به او سپرد و وصیت کرد که چون مجنون رادیدى از جانب من بگو بر آن یار، معشوق تو چون از این سراى دلگیر رخت‏برمى‏بست به یاد تو دنیا را وداع مى‏گفت.

شرط است که وقت برگ‏ریزان
خونابه شود ز برگ‏ریزان
خونى که بود درون هر شاخ
بیرون چکد از مسام سوراخ
قاروره آب سرد گردد
رخساره باغ زرد گردد


در معرکه چنین خزانى
شد زخم رسیده، گلستانى
لیلى ز سریر سر بلندى
افتاد به چاه دردمندى
شد چشم زده بهار باغش
زد باد تپانچه بر چراغش
گشت آن تن نازک قصب‏پوش
چون تار قصب ضعیف و بى‏توش
شد بدر مهیش چون هلالى
وان سرو سهیش چون خیالى
گرماى تموز ژاله را برد
باد آمد و برگ لاله را برد
تب‏لرزه شکست پیکرش را
تبخاله گزید شکرش را
افتاد چنان‏که دانه از کشت
سربند قصب به رخ فرو هشت
بر مادر خویش راز بگشاد
یکباره دَرِ نیاز بگشاد
کاى مادر مهربان چه تدبیر
کاهو بره زهر خورد با شیر
خون مى‏خورم این چه مهربانى‏ست
جان مى‏کَنَم این چه زندگانى‏ست
در گردنم آر دست یک‏بار
خون من و گردن تو زنهار
کان لحظه که جان سپرده باشم
وز دورى دوست مرده باشم
سرمم ز غبار دوست درکش
نیلم ز نیاز دوست برکش
بربند حنوطم از گل زرد
کافور فشانم از دم سرد
خون کن کفنم که من شهیدم
تا باشد رنگ روز عیدم
آراسته کن عروس‏وارم
بسپار به خاک پرده‏دارم
گو لیلى از این سراى دلگیر
آن لحظه که مى‏برید زنجیر
در مهر تو تن به خاک مى‏داد
بر یاد تو جان پاک مى‏داد
در عاشقى تو صادقى کرد
جان در سر کار عاشقى کرد
این گفت و به گریه دیده‏تر کرد
و آهنگ ولایت دگر کرد

چون لیلى در گذشت مجنون بر مزار او آمد و قبر او را در آغوش گرفت ونعره «اى دوست» زد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ماه یا سالى نیز جنازه او بر فراز قبر لیلى بود و تنها وحوش بیابان از آن مراقبت‏مى‏کردند تا سرانجام قبیله او در کنار مزار لیلى به خاکش سپردند که قبله‏گاه عشاق‏سینه‏چاک عالم معناست.

اقبالنامه:

خرد هر کجا گنجى آرد پدید
ز نام خدا سازد آن را کلید
برآرنده سقف این بارگاه
نگارنده نقش این کارگاه
ز دانستنش عقل را ناگزیر
بزرگى و دانایى‏اش دلپذیر
سزاى پرستش پرستنده را
تولّا بدو مرده و زنده را
بدو هیچ پوینده را راه نیست
خردمند از این حکمت آگاه نیست
خدایا تویى بنده را دستگیر
بود بنده را از خدا ناگزیر
به بخشایش خویش یاریم ده
ز غوغاى خود رستگاریم ده
............................................................
نظامى برین در مجنبان کلید
که نقش ازل بسته را کس ندید
بزرگ آفریننده هرچه هست
ز هرچ آفریدست بالا و پست
نخستین خرد را پدیدار کرد
ز نور خودش دیده بیدار کرد
بر آن نقش کز کلک قدرت نگاشت
ز چشم خرد هیچ پنهان نداشت
هر آن گنج پوشیده کامد پدید
به دست خرد باز دادش کلید
به آنجا تواند خرد راه برد
که فرسنگ و منزل تواند شمرد
............................................................
قافیه سنجان که عَلَم برکشند
ملک دو عالم به قلم درکشند
خاصه کلیدى که در گنج راست
زیر زبان مرد سخن سنج راست
............................................................
آنکه ترا توشه ره مى‏دهد
از تو یکى خواهد و ده مى‏دهد
مملکت از عدل شود پایدار
کار تو از عدل تو گیرد قرار
............................................................

شرفنامه:

خدایا جهان پادشاهى تراست
ز ما خدمت آید خدایى تراست
پناه بلندى و پستى تویى
همه نیستند آنچه هستى تویى
همه آفریدست بالا و پست
تویى آفریننده هرچه هست
تویى کاسمان را برافراختى
زمین را گذرگاه او ساختى
حصار فلک برکشیدى بلند
در او کردى اندیشه را شهربند
چنان بستى آن طاق نیلوفرى
که اندیشه را نیست زو برترى
تو گفتى که هر کس که در رنج و تاب
دعایى کند من کنم مستجاب
بلى کار تو بنده پروردنست
مرا کار با بندگى کردنست
............................................................
بیا ساقى از خم دهقان پیر
مى‏اى در قدح ریز چون شهد و شیر
نه آن مى که آمد به مذهب حرام
مى‏اى کاصل مذهب بدو شد تمام


بیا باغبان خرمى ساز کن
گل آمد در باغ را باز کن
ز جعد بنفشه برانگیز تاب
سر نرگس مست برکش ز خواب


هنوزم زبان از سخن سیر نیست
چو بازو بود باک شمشیر نیست
بسى گنجهاى کهن ساختم
درو نکته‏هاى نو انداختم
سوى مخزن آوردم اول بسیچ
که سستى نکردم در آن کار هیچ
وزو چرب و شیرینى انگیختم
به شیرین و خسرو درآمیختم
وز آنجا سراپرده بیرون زدم
در عشق لیلى و مجنون زدم
وزین قصه چون باز پرداختم
سوى هفت پیکر فرس تاختم
کنون بر بساط سخن‏پرورى
زنم کوس اقبال اسکندرى

هفت پیکر:

اى جهان دیده بود خویش از تو
هیچ بودى نبوده پیش از تو
در بدایت بدایت همه چیز
در نهایت نهایت همه چیز
به یک اندیشه راه بنمایى
به یکى نکته کار بگشایى
هر کسى نقشبند پرده تست
همه هیچند کرده کرده تست
رازپوشیده گرچه هست بسى
بر تو پوشیده نیست راز کسى
............................................................
اى بسا تیزطبع کاهل کوش
که شد از کاهلى سفال‏فروش
اى بسا کور دل که از تعلیم
گشت قاضى‏القضات هفت اقلیم
جان چراغست و عقل روغن او
عقل جانست و جان ما تن او
عقل با جان عطیه احدیست
جان با عقل زنده ابدیست
............................................................
بنگر از هرچه آفرید خداى
تا از او جز سخن چه ماند(185) به جاى
هر که خود را چنان که بود شناخت(186)
تا ابد سر به زندگى افراخت
هر کسى را نهفته یارى هست
دوستى هست و دوستدارى هست
خرد است آن کز او رسد یارى
همه دارى اگر خرد دارى
تو به زر چشم‏روشنى و بد است
چشم روشن کنِ جهان خرد است
زر دو حرفست هر دو بى‏پیوند
زین پراکنده چند لافى چند؟

نظامى گنجوى یکى از 5 تن بزرگان شعر پارسى است که بناى سترگ شعرپارسى را جاویدان کرده است. خمسه نظامى گنجوى شهره آفاق است وداستان‏سرایى شگرف و ترکیبات شیرین و الفاظ بدیع و معانى دل‏پسند وتصویرگریهاى رؤیایى و خیال‏پردازیهاى لطیف و دقت‏نظر عالمانه و تشبیهات‏مطبوع در همه اشعار نظامى بر چشم مى‏خورد. وى به سال 614 ه . ق در گذشت.

مرا پرسى که چونى چونم اى دوست
جگر پردرد و دل پرخونم اى دوست
حدیث عاشقى بر من رها کن
تو لیلى شو که من مجنونم اى دوست
به فریادم ز تو هر روز، فریاد
از این فریاد روز افزونم اى دوست
شنیدم عاشقان را مى‏نوازى
مگر من زآن میان بیرونم اى دوست
نگفتى گر بیفتى گیرمت دست؟
از این افتاده‏تر کاکنونم اى دوست!
غزلهاى نظامى بر تو خوانم
نگیرد در تو هیچ افسونم اى دوست