گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

زندگینامه کوروش کبیر
نویسنده : منصور داودی - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 


کورش از مادری مادی و پدری پارسی بود نام مادر کوروش ماندانا بود که پدرش آستیاگ(آژی دهاک) پادشاه ماد بود و پدرش کمبوجیه(کامبیز) پادشاه پارس بود.پدر بزرگ پدری کوروش که بنیان گذار سلسله هخامنشی بود کورروش اول نام داشت.کوروش در واقع یک شاهزاده واقعی بود زیرا از دو طرف از خاندن سلطنتی و اشرافی بود. 

داستان های مختلفی از تاریخ نویسان در مورد کودکی کوروش گفته شده اما داستان نزدیک تر به واقعیت کودکی کوروش را به صورت زیر نقل شده است.

آستیاگ که به آژی دهاک معروف بود(آژی دهاک به معنی اژدها)پادشاهی ظالم و خونخوار بود.آستیاگ در روز به دنیا آمدن کوروش خوابی دید که دخترش ماندانا به جای فرزند بوته تاکی به دنیا آورد که شاخ و برگهای آن سرتاسر خاک آسیا را پوشانده است.

بعد از بیداری تمام مغان و معربان خواب را احضار کرد تا خواب وی را تعبیر کنندو آنها به او گفتند که سلسله او روزهای شوم و ناهنجاری در پیش خواهد داشت و این طور تفسیر کردند که فرزندی که از دختر پادشاه زاده می شود تمام آسیا را فتح خواهد کرد و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند.

فرزند به دنیا آمد آستیاگ که از این خواب وحشت کرده بود به زور کودک را از مادرش می ستاند و یکی از بستگان به نام هارپاگ را مامور کشتن کوروش می کند.کوروش را زینت می کنند و به خانه هارپاگ می فرستند اما هارپاگ نمی توانست این کار را انجام دهد برای همین از گاوچرانی به نام میتراداتس(مهرداد) که در جایی حوالی اکباتان زندگی می کرد درخواست کرد. او را احضار کرد و بچه را به او داد و دستور داد بچه را در بیابان رها کند و به او گفت: ((پادشاه مرا مامور کرده است به تو بگویم که اگر این بچه را نکشی خود تو به جای او به بدترین وضع کشته خواهی شد.))

مهرداد کوروش را گرفت و به خانه آورد از قضا زن او مدتی بود که حامله بود و در غیاب وی که در خدمت هارپاگ بود بچه را زایید که مرده به دنیا آمد.

مهرداد وقتی به خانه رسید زنش از او پرسید که هارپاگ با او چه کار داشت؟او پاسخ داد: (( من وقتی به شهر رسیدم آنچه دیدم و آنچه که شنیدم ای کاش که به لطف و عنایت مردوخ هرگز نمی دیدم!خانه هارپاگ پر از کسانی بود که همه ناله و شیون می کردند و من با ناراحتی بسیار بدانجا درآمدم.همین که درون رفتم کودک شیرخواره ای دیدم که دست و پا می زدو می گریست.لباسهای زرددوزی شده و پارچه های الوان بر او پوشانده بودند.هارپاگ به من گفت آن بچه را بردارم و ببرم در بیابان بگذارم،درجایی که جانوران درنده زیاد باشند.من هم بچه را برداشتم و با خود آورم ، به تصور اینکه بچه به یکی از افراد خانواده خود هارپاک تعلق دارد و به دلیلی که من نمی دانم می خواهند او را بشکند اما در بین راه متوجه شدم که این بچه نواده دختری پادشاه خودمان است.بیا این هم بچه ))

بچه بسیار زیبا بود و زن گاوچران از بچه بسیار خوشش آمد و مهرش در دلش نشست. از شوهرش خواست که بچه را نکشد اما مهرداد حاضر نبود درخواست زنش را بپذیرد چون احتمال میداد هارپاگ جاسوسانی به دنبالش فرستاده اند تا بر او نظارت کنند.وقتی زن دید نمی تواند شوهرش را راضی کند گفت: ((حال که تو میخواهی بچه رابکشی پس آنچه می گویم بکن.من در غیاب تو بچه ای زاییدم که مرده به دنیا آمد.تو بچه مرده را به جای این زنده جای ده.و در بیابان که جانوران زیاد دارد رها کن،آن وقت این نوه پادشاه را به جای بچه خود بزرگ می کنیم.))

مهرداد قبول کرد و جامه کوروش و زینتها را به تن کودک مرده کرد و او را در بیابان رها کرد.

شاید همسر مهرداد هیچ وقت فکر نمی کرد بچه ای که می پرواند روزی عدل و صلح را در جهان رواج می دهد و پادشاه کشوری پهناور می شود.

کوروش تا ده سالگی در خدمت مادرخوانده اش ماند.

هرودوت دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند : « او کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ،‌ و هر وقت سؤالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل فوراً جواب می داد. در او نیز همچون همه ی کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و ذکاوت غیر عادی او از کمی سن و سالش حکایت می کرد. بر این مبنا در طرز صحبت کوروش نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد بلکه کلامش حاکی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود. بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در صحبت و در گفتگو ببینند تا در سکوت و خاموشی . از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد در صحبت بیشتر رعایت اختصار می کرد ،‌ و به لحنی آرامتر و موقرتر حرف می زد. کم کم چندان محجوب و مؤدب شد که وقتی خویشتن را در حضور اشخاص بزرگسالتر از خود می یافت سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وا می دارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد. از آنجا اخلاقاً آرامتر شده بود نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد. در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ، از قبیل سوارکاری و تیراندازی و غیره ، که جوانان هم سن و سال اغلب با هم رقابت می کنند ، او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را ضعیف تر از رقیبانش می دانست ، و ادعا می کرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین ، با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ، اول می شد. وقتی هم مغلوب می شد نخستین کسی بود که به خود می خندید. از آنجا که شکست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و نومید نمی کرد ، و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه ی بعد در آن بهتر کامیاب شود ؛ در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و بازهم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد. وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت به طبقه ی جوانان هیژده تا بیست ساله درآمد ، و در میان ایشان با تلاش و کوشش در همه ی تمرین های اجباری ، با ثبات و پایداری ، با احترام و گذشت به سالخوردگان و با فرمانبردایش از استان انگشت نما گردید. »

بازگشت به خانواده

کورش و دوستانش بازیهای مختلفی انجام می دانند یکی از این بازی ها شاه بازی بود که در این بازی تمام مقررات درباری رعایت می شد. یک روز کوروش در ده با یاران خود بازی می کرد از طرف دوستان به عنوان پادشاه انتخاب شد،کورش بر طبق اصول و مقررات بازی چند نفری با به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود.هر کدام وظیفه خود را می دانست و طبق بازی دستورات فرامانروا را اجرا می کردند.یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود،چون با جسارت تمام از فرمانبری کورش خودداری کرد توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند.وقتی پس از این تنبیه که جزو مقررات بازی بود،ولش کردند پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود،چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولاً با پسر یک روستایی حقیر می کنند.رفت وشکایت به پدرش برد.آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت نسبت فوق العاده ای نسبت به خود کرد.به پیش پادشاه شکایت کرد.پادشاه کوروش و پدرخوانده او را به جضور طلبید و خطابش به آنان بسیار تند وخشن بود.به کوروش گفت: (( این تویی،پسر روستایی حقیری چون این مردک،که به خود جرات داده و پسر یکی از نجبای طراز اول دربار مرا تنبیه کرده ای؟))

کورش جواب داد: ((هان ای پادشاه،من اگر چنین رفتاری با او کرده ام عملم درست و منطبق با عدل و انصاف بوده است.بچه های ده مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند،چون به نظرشان بیش از همه بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم.باری در آن حال که همگان فرمانهای مرا اجرا می کردند این یک به حرفهای من گوش نمی داد.))

در آن موقع که کورش ماجرا را می گفت آستیاگ به دقت به او می نگریست و گمانی فکرش را دستخوش نگرانی کرده بود.ندای اسرآمیز خون به او دروغ نمی گفت:خطوط چهره جوانک به نظرش می آمد که به خطوط چهره خودش شبیه است.

پادشاه شاکی و پسرش را مرخص کرد و مهرداد را به کناری کشید و بی مقدمه از او توضیح خواست که این بچه را ادعا می کند از خودش است از کجا پیدا کرده است.مهرداد به تپ و پت افتاد و من من کنان چند کلمه نامفهومی گفت.تهدید شد که اگر راستش را نگوید در همان جا و همان دم پوستش را زنده زنده خواهد کند.او ماجرا را توضیح داد وطبیعی بوده نام هارپاگ به میان آمد.هارپاگ فوراً به دربار احضار شد و گفته های خدمتکارش را تایید کرد.پادشاه ماد که نشانه های مسلم دخالت خدایان را در همه این ماجرا درک کرد اندیشید که به هیچ وج نباید خود را در معرض خشم و غضب آنها قرار دهدوبار دیگر مغان و معربان خواب را خواست وبا ایشان به صحبت نشست که چه باید بکند.آنها انجمی با تشریفات تمام تشکیل دادند و مدتی در این باره با هم صحبت کردند تا آخر نظر قطعی خود را به این شرح به پادشاه گفتند: ((چون این جوان با وجود اعدامی که تو قبلاً درباره اش صادر کرده بودی هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان او بوده اند.با این حال،تو می توانی هر گونه بدگمانی و نگرانی را از ذهن خود بیرون کنی،چون او در میان همسالان خود پادشاه بوده و لذا خواب تو تعبیر شده است.او دیگر دوباره پادشاه نخواهد شد و همین اتفاقی که افتاده کافی و بسیار خوب است،چه اگر قدرت به دست این بچه که پارسی است می افتاد حکومت به ملت دیگری انتقال می یافت، و ما که از قوم ماد هستیم تبدیل به برده و بنده می شدیم.باز تکرار می کنیم که خواب تو تعبیر شده است،و تو دیگر موجبی نیست که از او بترسی.پس او را به پارس بفرست.))

کوروش به نزد پدر و مادر خود به پارسموش فرستاه شد و آنان از بازگشت معجزه آسا بسیار حیرت کردند و خوشحال شدند و وقتی سرگذشتش را شنیدند همه پذیرفتند که این تنها ناشی از اراه خدا بوده است.

پایان حکومت ماد و شروع امپراتوری ایران

هارپاگ که مقدر بود نقش مهمی در زندگی کوروش بازی کند فراموش نکرده بود که آستیاگ(آژی دهاک)،برای تنبیه وی به جزای نافرمانی از دستور مبنی بر کشتن کوروش در آن روزهای نخستین پس از به دنیا آمدنش،فرمان داده بود تا پسرش را بکشند.با اینکه معبران خواب این واقعه را بر خواست خدایان گذاشتند آستیاگ این کار را انجام داد.حتی در این مورد،هرودوت تفصیلات بیشتری که بسیار حزن انگیز است نقل می کندو می گوید که پسر هارپاگ را به فرمان پادشاه ماد کشتند و ((در دیگ بزرگی پختند))،آشپزباشی شاه خوراکی از آن درست کرد که در یک مهمانی شاهانه به سر سفره آوردند وبدیهی است که شاه هارپاگ را نیز به آن مهمانی دعوت کرد.پس از صرف غذا که با باده خواری مفصلی همراه بود،شاه از هارپاگ پرسید که آیا غذا به مذاقش خوش آمده و با اشتهای تمام از آن خورده است؟وهارپاگ پاسخ داد که در کاخ او هرگز مهمانی چنین شاهانه و غذاهای به آن خوبی و لذیذی سابقه نداشته است.آنگاه پادشاه ماد برای مهمان حیرت زده خویش فاش کرد که آن غذای لذیذ از گوشت پسرش خودش بوده است. با این کار غیر انسانی آستیاگ که دستور کشتن پسر هارپاگ و خوراندن آن را به پدرش انجام داد و و در پایان پدر را با گفتن حقیقت حیرت زده و خشمیگن کرد.آستیاگ بدون در نظر گرفتن قوانین انسانی یک انسان را به عنوان غذا انتخاب کردوپدری را غمگین نمود،کار او گناهی بس بزرگ بود.

هارپاگ ضمن حفظ ظاهر آرام و مودبانه،با صبر و متانت هوش انتقامی کین توزانه در دل پخت و چون در این خیال نبود که شخصاً با شاه در بیفتد،زیرا می دانست که او بی محاکمه به حیاتش خاتمه خواهد داد،شرط احتیاط را بیشتر در آن دانست که این کار را با امن و اراده خدایان واگذارد،چه آنان خود می توانستند وسیله ای برای به کیفر رساندن این پادشاه ظالم برانگیزد.او که بر اثر یک پیش بینی غیر عادی و عجیب ناشی از تعبیر خواب فرمان یافته بود کوروش را در گهواره اش به قتل برساند به طوری که بعداً خواهیم دید تبدیل به عامل حیرت انگیز اقبال و کامیابی نجات یافته خویش گردید.به انتظاربه دست آوردن فرصت مناسب خشم خود را زیر ظاهر خوشرویی و لبخند فرو می خورد،با لجاج تمام می کوشید لطف و عنایت آستیاگ را نسبت به خود جلب کند و در تقدیم هدیه های سنتی به شاه کوتاهی نمی کرد.

وقتی سرانجام فرصت مناسب بدست آورد تا با زدن ضربت به شاه کینه خود را فرونشاند،در دربار اکباتان به توطئه چینی پرداخت.این کار نسبتاً آسان بود،چون پارسیان از تحمل یوغی که به گردن داشتند و خود را در خور آن نمی دانستند ناراحت بودند.باد ملی گرایی در میان قبیله های مختلف وزیدن گرفته بود.کوروش بارها دلیل و برهان شایستگی خود را برای فرمانروایی و استعدادهای ذاتی خود را برای پرداختن به امور سیاسی نشان داده بود و پدرش هم که حاکم ولایت انزان بود می توانست داوطلبان وفاداری از میان قبیله هخامنشی به خدمت بگیرد تا در هر موقعیت مناسبی به تحقق آرمان های او کمک بکنند.

واما آستیاگ که بیش از پیش وجهه خود را از دست می داد و کار به جایی رسیده بود که فداکارترین خدمتگزارانش نیز به خود جرئت می دادند بر بی کفایتی او و بر نارسایی اش در اداره مملکت خرده بگیرند.شاید هم هارپاگ مدت زیادی برای روشن کردن ایشان زحمت کشیده بود تا توانسته بود همراهانی فهمیده و با هوش از میان آنان برای خود دست و پا کند.

مسئله ای که به ویژه در این مورد بیش از هر چیز مطرح بود پیدا کردن شخص شایسته ای بود که انتخاب کنند و در راس توطئه بگذارند.کوروش می توانست مرد مورد نظر باشد.هارپاگ وی را از نقشه های خود،از نقشی که برای قوم پارس در نظر گرفته بود و از فوریت این امر که باید هرچه زودتر خود را از شریک پادشاه مادی شهوتران و نالایق در اداره کشور برهانند،آگاه ساخت.وی پس از اینکه راز مقاصد خود را با دوستان خویش در میان نهاد تصمیم گرفت شروع به اقدام کند، فرمانروای اکباتان را از تخت سلطنت به زیر آورد و جای او را به کوروش واگذارد که از لحاظ ویژگی ها و استعدادهای ذاتی و وابستگی اش به خانواده هخامنشی و موقعیت اجتماعی وسیاسی پدرش که پادشاه انزان بود شایستگی این عنوان را داشت.یک متن تاریخی این گونه می گوید:بنابراین یکی از نزدیکان صمیمی و محرم خود را با این پیام به نزد کوروش فرستاد: ((ای پسرکمبوجیه،بیشک خدایان نظر عنایت به تو دارند،وگرنه در حال حاضر زنده نمی بودی.بیا و انتقام خود را از پادشاه ماد، که می خواست تو را پس از به دنیا آمدنت از میان بردارد،بگیر.تو اگر حاضر باشی به حرفهای من گوش بدهی بر کشوری که اکنون آستیاگ بر آن فرمان می راند سلطنت خواهی کرد.پارسیان به آسانی درک خواهند کرد که تو تنها امید آزادی و رهایی ایشان و مظهر قدرت و عظمتشان هستی.آنان به ندای تو سر به شورش برخواهند داشت و تو با همراهی ایشان و به کمک هوادارانی که خود من برایت در میان مادها پیدا خواهم کرد به آسانی خواهی توانست با این آژی دهاک نابکار که دشمن مشترکمان است بجنگی.اگرمن از طرف شاه به فرماندهی سپاهیانی برگزیده شوم که باید به مقابله با تو بیایند نخستین کسی خواهم بود که لشکر و مملکت را به تو تسلیم خواهم کرد؛و اگر کس دیگری از مشاهیر به سرداری لشکر منصوب گردد باز به همین شیوه،رفتار خواهد شد،زیرا ایشان نیز منتظر تنها اشاره ای از طرف من هستند تا از شاه خویش جدا شوند و جانب تو را بگیرند.در اکباتان همه چیز آماده است،بنابراین آنچه به تو می گویم بکن،وزود هم بکن.))

کورش در فکر شورش بود و در میان قبایل پارسی به سخنرانی پرداخت.

پارسیان که از مدها پیش در زیر ستم آستیاگ بودند از این شورش استقبال کردند.

سرانجام با درگرفتن جنگ میان پارسیان( به رهبری کوروش ) و مادها ( به سرکردگی آستیاگ ) فرصت فرونشاندن آتش انتقام فراهم آمد.

هنوز جزئیات فراوانی از این نبرد بر ما پوشیده است. مثلاً ما نمی دانیم که آیا این جنگ بخشی از برنامه ی کلی و از پیش طرح ریزی شده ی کوروش بزرگ برای استیلا بر جهان آن زمان بوده است یا نه ؛ حتی دقیقاً نمی دانیم که کوروش ، خود این جنگ را آغاز کرده یا استیاگ او را به نبرد واداشته است. یک متن قدیمی بابلی به نام « سالنامه ی نبونید » به ما می گوید که نخست استیاگ – که از به قدرت رسیدن کوروش در میان پارسیان سخت نگران بوده است – برای از بین بردن خطر کوروش بر وی می تازد و به این ترتیب او را آغازگر جنگ معرفی می کند. در عین حال هرودوت ، برعکس بر این نکته اصرار دارد که خواست و اراده ی کوروش را دلیل آغاز جنگ بخواند.

باری ، میان پارسیان و مادها جنگ درگرفت. جنگی که به باور بسیاری از مورخین بسیار طولانی تر و توانفرساتر از آن چیزی بود که انتظار می رفت. استیاگ تدابیر امنیتی ویژه ای اتخاذ کرد ؛ همه ی فرماندهان را عزل کرد و شخصاً در رأس ارتش قرار گرفت و بدین ترتیب خیانت های هارپاگ را – که پیشتر فرماندهی ارتش را به او واگذار کرده بود – بی اثر ساخت. گفته می شود که این جنگ سه سال به درازا کشید و در طی این مدت ، دو طرف به دفعات با یکدیگر درگیر شدند. در شمار دفعات این درگیری ها اختلاف هست. هرودوت فقط به دو نبرد اشاره دارد که در نبرد اول استیاگ حضور نداشته و هارپاگ که فرماندهی سپاه را بر عهده دارد به همراه سربازانش میدان را خالی می کند و می گریزد. پس از آن استیاگ شخصاً فرماندهی نیروهایی را که هنوز به وی وفادار مانده اند بر عهده می گیرد و به جنگ پارسیان می رود ، لیکن شکست می خورد و اسیر می گردد. و اما سایر مورخان با تصویری که هرودوت از این نبرد ترسیم می کند موافقت چندانی نشان نمی دهند. از جمله ” پولی ین“ که چنین می نویسد :

« کوروش سه بار با مادی ها جنگید و هر سه بار شکست خورد. صحنه ی چهارمین نبرد پاسارگاد بود که در آنجا زنان و فرزندان پارسی می زیستند . پارسیان در اینجا بازهم به فرار پرداختند ... اما بعد به سوی مادی ها – که در جریان تعقیب لشکر پارس پراکنده شده بودند – بازگشتند و فتحی چنان به کمال کردند که کوروش دیگر نیازی به پیکار مجدد ندید. »

نیکلای دمشقی نیز در روایتی که از این نبرد ثبت کرده است به عقب نشینی پارسیان به سوی پاسارگاد اشاره دارد و در این میان غیرتمندی زنان پارسی را که در بلندی پناه گرفته بودند ستایش می کند که با داد و فریادهایشان ، پدران ، برادران و شوهران خویش را ترغیب می کردند که دلاوری بیشتری به خرج دهند و به قبول شکست گردن ننهند و حتی این مسأله را از دلایل اصلی پیروزی نهایی پارسیان قلمداد می کند.

به هر روی فرجام جنگ ، پیروزی پارسیان و اسارت استیاگ بود. کوروش کبیر به سال ۵۵٠ ( ق.م ) وارد اکباتان ( هگمتانه – همدان ) شد ؛ بر تخت پادشاه مغلوب جلوس کرد و تاج او را به نشانه ی انقراض دولت ماد و آغاز حاکمیت پارسیان بر سر نهاد. خزانه ی عظیم ماد به تصرف پارسیان درآمد و به عنوان یک گنجینه ی بی همتا و یک ثروت لایزال - که بدون شک برای جنگ های آینده بی نهایت مفید خواهد بود - به انزان انتقال یافت.

کوروش بزرگ پس از نخستین فتح بزرگ خویش ، نخستین جوانمردی بزرگ و گذشت تاریخی خود را نیز به نمایش گذاشت. استیاگ – همان کسی که از آغاز تولد کوروش همواره به دنبال کشتن وی بوده است – پس از شکست و خلع قدرتش نه تنها به هلاکت نرسید و رفتارهای رایجی که درآن زمان سرداران پیروز با پادشاهان مغلوب می کردند در مورد او اعمال نشد ، که به فرمان کوروش توانست تا پایان عمر در آسایش و امنیت کامل زندگی کند و در تمام این مدت مورد محبت و احترام کوروش بود.. پس از نبردی که امپراتوری ماد را منقرض ساخت ، در حدود سال ۵۴٧ ( ق.م ) ، کوروش به خود لغب پادشاه پارسیان داد و شهر پاسارگاد را برای یادبود این پیروزی بزرگ و برگزاری جشن و سرور پیروزمندانه ی قوم پارس بنا نهاد.

نبرد سارد

سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا ولی بسیار مقتدر به نام ” دولت پارس “ برای کرزوس ، پادشاه لیدی - همسایه ی باختری ایران ، سخت نگران کننده و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه امپراتور خودکامه ی ماد ، برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند ، نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده ، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی منحصر بفرد سربازان خود ، تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند. کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف مهیبی از بزرگترین ارتشهای جهان آن زمان شد ؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامه ی حیات دولت نوپای پارس را مشکل می ساخت.

فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به لاسدمون ( لاکدومنیا ، پایتخت اسپارت ) اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با امپراتوری جدید ، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید ( پادشاه بابل ) و آمیسیس ( فرعون مصر ) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه ، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال ، کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف - از جمله معابد دلف ، فوسید و دودون - فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد ، نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود. از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد اینچنین بود :

« خدایان ، پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که در جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد.»

این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نکته اندیشید که اصلاَ با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود. بنابرین قسمت اول آن پیشگویی را - که می گفت کرزوس نابود کننده ی یک امپراتوری بزرگ خواهد بود - به فال نیک گرفت و آماده ی نبرد شد. ولی همه چیز بدانسان که کرزوس در نظر داشت پیش نمیرفت. اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد.

با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال ۵۴۶ پیش از میلاد ، با تمام نیروهایی که توانسته بود گرد آورد – از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند - از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس ( که مرز شناخته شده ی دولتین لیدی و ماد بود ) گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید. پس از آن نیز غارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی ، در حال پیشروی در خاک ایران دارایی های تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با چیز غیر منتظره ای روبرو شدند ؛ ارتش ایران به فرماندهی کوروش کبیر به سوی آنها می آمد! ظاهراَ یک لیدیایی خائن که از جانب کرزوس مامور بود تا از سرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند ، به ایران آمده بود و کوروش را در جریان توطئه ی کرزوس قرار داده بود. نخستین بار ، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا درگیر شدند. به گفته ی هرودوت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند ، از یکدیگر جدا شدند. کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود ، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشید. به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما ، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان خواهد توانست کوروش را غافلگیر نموده ، از هر طرف به ایران حمله ور شود. پس از رسیدن به سارد ، کرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت ، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند.

صبح روز بعد ، چون کوروش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید ، بر خلاف پیش بینی های کرزوس ، تصمیمی گرفت که تمام نقشه های او را نقش برآب کرد. سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند ، بلکه با جسارت تمام راه سارد را در پیش گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهستان های صعب العبور کشور لیدی ، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند. وقتی که کرزوس خبردار شد که سپاهیان کوروش بر سختی زمستان فائق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتش پیش روی کرده اند غرق در حیرت گردید. از یک طرف هیچ امیدی به رسیدن نیروهای کمکی از اسپارت ، بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر کرزوس پس از رسیدن به سارد ، سربازان مزدوری را که به خدمت گرفته بود نیز مرخص کرده بود چون هرگز گمان نمی کرد که پارسی ها به این سرعت تعقیبش کنند و جنگ را به دروازه های سارد بکشانند. بنابرین تنها راه چاره ، سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود.

کوروش می دانست که جنگیدن در سرزمین بیگانه ، برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظام لیدی ، نگرانش می کرد. لذا به توصیه دوست مادی خود ، هارپاگ ( همان کسی که یکبار جانش را نجات داده بود ) تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هیچ چیز به اندازه ی بوی شتر وحشت نمی کنند و به محض نزدیک شدن به شتران ، عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود. بنابرین سواره نظام لیدی ، هرچقدر هم که قدرتمند باشد ، به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس عملاَ از کار خواهد افتاد. پیاده نظام کوروش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کوروش که « خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند » سپاهیان ایران و لیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان پارس بودند. از میان لیدیایی ها ، آنان که زنده مانده بودند - به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به کشورهای دیگر رفتند - به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند. به این امید که بالاخره متحدین اسپارتی ، بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی ها را یکسره می کنند. پس از شکست و عقب نشینی لیدیایی ها ، پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند.

شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند. پس از چهارده روز محاصره ی نافرجام کوروش اعلام کرد به هر کس که بتوانند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد. بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام ” هی رویاس “ دید که کلاه خود یک سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد. او چست و چالاک پایین آمد ، کلاهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود بازگشت. ” هی رویاس “ دیگران را در جریان این اکتشاف قرار داد و پس از بررسی محل ، گروه کوچکی از سپاهیان کوروش به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند.

در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم ؛ اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان ، روایتی نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی هرودوت که نوشته های او معمولاَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است ، آنچه در این مورد خاص می گوید ، حقیقی به نظر نمی رسد. ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت :

« وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می کنم ، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آنرا به تو واگذارم. کوروش گفت : من هم به تو سلام می کنم ، چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به گفته افزود : آیا حاضری به من توصیه ای بکنی ؟ من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که عنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند. بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال ، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند. کرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ،‌ پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود ، من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند.

تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعکس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد. گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام . البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: « تو خودت خودت را بشناس!» باری ، من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند. ادم ممکن است که دیگران برا بشناسد و هم نشناسد ، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود ضایع شدم و از این حرفها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم ، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم ، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد. کوروش گفت : من وقتی به خوشبختی گذشته ی تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد. بنابرین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم. فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی. »

و اما اینک به نقل گفته ی هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد ؛ « کرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد: ” ای مرد ! کرزوس را نکش “ بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد. به فرمان کوروش ، کرزوس را به همراه ١۴ تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد ” آه ! سولون ، سولون “ . کوروش توسط مترجم خود ، معنی این کلمات را پرسید. کرزوس پس از مدتی سکوت گفت: « ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد » کوروش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس کرزوس گفت : « زمانیکه سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیاء قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند ، در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه ! » کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. آنگاه کرزوس گریست و ندا داد « ای آپلن! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده » پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد. پارسیان که سخت وحشت زده بودند ، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند از آنجا گریختند. »

این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. ولی ما دلایلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل می سازند. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش – یعنی مقدس ترین چیزی که در تمام عالم وجود دارد - بی حرمتی کرده ، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آنست که در سایر مواردی که کوروش بر کشوری فائق آمده ، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می کند به این که رفتار کوروش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنکه امروز مشخص شده است که اصولاَ در زمان سلطنت کرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود بنابرین داستانی که هرودوت نقل می کند به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد. چهارمین نکته ی شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مسأله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی - کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسأله دخالت دهد.

در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی ، شهر را غارت نکرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه مستقیماَ دستور کوروش را عامل رفتار جوانمردانه ی سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد ، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن سابقاَ فتح کرده بودند ، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید.