گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

ملاقات اتفاقی با عشق اول
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
 

به یاد زیباترین دختری که می شناسم (م - ب)


به نام خدایی که عشق را در فطرت آدمی آفرید

هفده سال بیشتر نداشتم که تو مراسم بله برون دایی کوچیکم چشمم به دختری افتاد که برای همیشه مسیر زندگیم تغییر داد. الان که 15 سال از آشناییم با دختر مورد علاقم می گذره هنوز هم تحت تاثیر خاطرات آن روزها زندگی می کنم. جشن بله برون دایی جان تو یه روز برفی تو زادگاه پدری برگزار شد. من هنوز یه نوجوان بودم که خیلی اتفاقی وقتی تو قسمت زنانه چشمم بهش افتاد نمی دونستم که قراره عاشقش بشم. او از خویشاوندان نزدیک من بود. اما من زیاد ندیده بودمش. تا اینکه بعد از یکسال رنج و عذاب حاصل از فکر کردن به چشمهای قشنگش پدرش فوت کرد. تو مراسم خاکسپاری برای دومین بار دیدمش. از مرگ پدر خیلی غمگین بود. یه دنیا غم تو چشماش برق می زد. وقتی اشکاشو دیدم . منم گریم گرفت . تا حالا این احساس تجربه نکرده بودم. دوست داشتم بهش نزدیک بشم. تا دلداریش بدم. آخه خیلی گریه می کرد. بعد از روز خاکسپاری من به خدمت سربازی اعزام شدم. چند ماهی دیگه ندیدمش. محل سکونت خانواده ما جای دیگری بود. هیچ بهانه ای برای دیدنش نداشتم. البته منزل عمو جانم نزدیک منزل آنها بود. یه بار که به خانه عمو رفته بودیم ، رفتم سر کوچشون تا ببینمش . اما موفق نشدم. هر روز احساس وابستگی بیشتری نسبت بهش می کردم. تا اینکه از قضای روزگار ما هم به محله آنها نقل مکان کردیم. خوب به خاطر نسبت فامیلی نزدیک چند باری به خونه همدیگه رفت و آمد کردیم. اما نمی تونستم چیزی بگم. اما با کمک دایی جانم که اتفاقا شوهر خاله اون می شد، تونستم احساسم انتقال بدم. بعدش بهانه های مختلفی اتفاق افتاد. چند بار تونستم ببینمش. اما حرفی نزدم. او هم چیزی نمی گفت . احساس می کردم شاید او هم نسبت به من احساس داره. به قول شاعر ، گوش کن با لب خاموش سخن می گویم          تا اشارات نظر نامه رسان من و توست. اما خیلی زود هر دو، یا حداقل می تونم بگم من نه یک دل، بلکه هزار دل عاشقش شدم.

چه شبهایی به خاطرش تو خلوتم گریه کردم. یاد اون روزهای عاشقانه به خیر. چقدر زود عمر انسان می گذره. کاش قدرشو می دونستم. اما پس از چند سال عشق و علاقه نسبت به همدیگه، نفهمیدم به یک باره همه چیز بهم خورد. مطمئنم که من مقصر بودم. اون خیلی از من بهتر بود. من همیشه دوستش داشتم . اما شدت دوست داشتنم بقدری زیاد بود که شاید بعضی از رفتارهای من باعث رنجش خاطرش می شد. اما به دل نمی گرفت.

یاد روزهایی که بهشت زهرا می رفتیم - یاد نیمه شعبان اون سالهاف گوش کردن آهنگهای عاشقانه، یاد روزی که برای خریدن کامپیوتر رفتیم تجریش، یاد دعواهامون، درد دلامون، برای هم قیافه گرفتن‌ها)  یاد همه اون روزا بخیر .

( یک دنیا افسوس برای روزهایی که بر باد رفت)

شاید علت رفتارهای بچه گانه وزننده من به خاطر چند روزی بود که به خاطر کمر دردم   بستری شدم. اما  به عیادتم نیومد. شاید حق داشت. آخه تو فامیل حرف و حدیث درست میشد. خانواده او هم به خاطر فوت پدر بزرگوارشون خیلی این چیزها را رعایت می کردند.  از اون روز جور دیگه ای فکر می کردم،  شاید اون به اندازه عشقی که نسبت بهش دارم دوستم نداشته باشه . کم سن و سال بودم. رفتارهای  بچه گانه ای از خودم بروز می دادم.

 به خدا بعضی از کارهایی که در مقابل تنها عشق زندگیم (م.ب) انجام دادم خیلی زشت بودم . حتی الان هم از فکر اون کارها خجالت می کشم.

مثلا!!!!

 یه بار که باهاش قهر کردم، مجبورش کردم هدیه‌هامو پس بده.

من منظوری نداشتم . حاظر بودم به خاطرش زندگیم فدا کنم. فقط می خواستم  فکر کنه می خوام برای همیشه ترکش کنم.

 آخه هر کاری می کردم بهم نمی گفت دوستت دارم. نه اینکه دوستم نداشت. اتفاقا احساسم بهم می‌گفت که اونم عاشقم شده . اما  نجابتش بهش  اجازه نمی داد که احساس قلبیش بهم بگه . 

حالا 12 سال از روزها گذشته، من تو زندگی مشترکم شکست خوردم . اما همیشه از صمیم قلبم ( مخصوصا صبح ها تو راه اداره )  دعاش می کنم  که تو زندگیش موفق باشه .سربلند باشه. خدایا کمکش کن تا اون بلعکس من تو زندگیش موفق باشه. همیشه قلبش آرامش داشته باشه. من نمی تونم هیچ وقت فراموشش کنم. هیچ وقت هم نمی تونم بدستش بیارم. اما بهترین راهی که می تونم به آرامش برسم. دعا کردن برای عشق اول و آخر زندگیمه که خیلی وقته از دست دادمش. ثمره زندگی من یه پسر خیلی خوب و خوشگل به نام امیر صدرا هستش. 

  اون هم  یه دختر خیلی ناز و خوشگل داره(خدا همیشه حفظش کنه).

آخرین تقریبا دوسال پیش توی یه مراسم ختم مادربزرگم دیدمش. یعنی اتفاقی برای کاری بیرون زدم، وقتی کارم تموم شد جلوی در حسینیه همه فامیل جمع شده بودند چشمم به کسی افتاد که چند ساله خیلی دلم براش تنگ شده، لحظه عجیبی بود فقط بهش نگاه کردم اما چیزی نگفتم. اون هم مثل من فقط نگاه کرد.

  خیلی دلم براش تنگ شده. ( دوستش دارم و براش آرزوی بهترین‌ها رو دارم) .

ماندگارترین عشق ها، پاک ترین عشق هاست

من استقلالی همیشه عاشق توی پرسپولیسی بودم، هستم و خواهم بود.