گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

داستان پیامک غم انگیز دوستم (حسن پیشقدم )
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 


دیروز ساعت 9 صبح بود که یک پیامک از طرف دوستم دریافت کردم. محتوای پیامک این بود.( منصور جان ببخشید من مادرم مریض بود و....)من زیاد اهمیت ندادم. چون مادرش چند سال بود که با بیماری دسته و پنجه نرم می کرد. فکر کردم اون روز هم مثل دفعه های قبل برای پیگیری مداوای مادرش به بیمارستان رفته. تو دلم گفتم حتما از من می خواد که یا با رییسش هماهنگ کنم که سرکار نمی بیاد یا اینکه پول می خواد. راستشو بگم به خاطر اینکه دستم خالی بود ترسیدم بهش زنگ بزنم.  ولی کاش همون لحظه زنگ می زدم.اون ... که در پایان پیامکش گذاشته بود منظورش این بود که مادرم مظلومانه از دنیا رفت بدون اینکه کسی رو بشناسه از دنیا رفت. ( آخه مادر حسن چند سالی بود که آلزایمر گرفته بود) . به همکارم مهران گفتم به موبایلش بزنگه تا بگه منصور پشت میزش نیست اگه کاری داری بگو . وقتی مهران باهاش احوالپرسی کرد من پیشش بودم. نفس مهران تو سینه حبس شد. نفهمیدم که چی شنیده که اینطوری وحشت کرده، وقتی تلفن قطع شد خبر فوت مادر حسن داد. از خودم خجالت کشیدم. کاش همون لحظه ای که دوستم به من نیاز داشت زنگ می زدم.