گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

مردن چیست؟!!!
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

امروز برای تدفین مادر یکی از دوستام به بهشت زهرا رفته بودمفکر کردم بد نیست آدم بعضی وقتها به مردن هم فکر کنه.!!


فاصله مردن تا قیامت

در فاصله مردن تا آن قیامت، از مردنى که امروز ما مى‏میریم یا اشخاصى‏در گذشته مرده‏اند تا قیامت که معلوم نیست چقدر طول خواهد کشید و شاید میلیاردها سال طول بکشد، شاید هم مثلا هزارسال دیگر تمام بشود - که ما عرض کردیم مجهول است و نمى‏دانیم کى هست - در این فاصله وضع چیست؟از قرآن چه استفاده‏مى‏شود؟آیا در این فاصله آن کسى که مرده، دیگر واقعا مرده، همین طورى که ما به حسب زندگى حسى دنیایى مى‏گوییم؟یعنى‏مثل این است که در یک خواب خیلى عمیقى فرو رفته و عمیق‏تر از آن در یک سکوت مطلق و در یک بى‏خبرى مطلق‏فرو مى‏رود و هست تا در قیامت محشور شود یا نه، در فاصله این مردن تا قیامت هم یک وضعى دارد که آن وضع هم بازنوعى زندگى است؟قرآن چه مى‏کند؟آیا در اینجا سکوت کرده است‏یا نظرى دارد و اگر نظرى دارد نظرش چیست؟ مسلم وضع فاصله مردن تا قیامت را اگر ما بدانیم،خودش اولا جزء عوالم بعد از مرگ است و ثانیا تا اندازه زیادى مى‏تواند قرینه باشد براى وضع خود قیامت که بعد ببینیم‏قیامت چیست.طبعا این مساله پیش مى‏آید که از نظر قرآن تفسیر مردن چیست؟اگر ما باشیم و همین اطلاعات ظاهر ومحسوسى که درباره انسانها داریم یا اطلاعاتى که یک پزشک درباره انسان دارد، [مردن مساوى است با فساد و تباهى]، انسان‏مى‏میرد، یعنى یک دستگاهى که کار مى‏کند، دستگاه سالمى است و گاهى معیوب‏مى‏شود، اصلاحش مى‏کنند به کار خودش ادامه مى‏دهد، یک وقت این دستگاه

آنچنان خراب مى‏شود که دیگر درست‏شدنى نیست،ماشینى است که یکدفعه خراب مى‏شود که دیگر بکلى متلاشى مى‏شود، یا مثل یک مرکب طبیعى یا مرکب مصنوعى‏است که در یک لابراتوار یا در طبیعت تجزیه شود، وقتى که تجزیه شد، آن هویت و شخصیت‏خودش را از دست داده، دیگر الآن‏آن[مرکب]با آن شخصیتى که بود نیست‏یا به تعبیر حکما فساد به مفهوم مصطلح رخ داد و این مرکب فاسد شد.آیا ماهیت‏مرگ از نظر قرآن فساد و تباهى است، همچنانکه مسلم از نظر جسد فساد و تباهى است، یا نه، قرآن مردن را چیز دیگرى تفسیر مى‏کند؟ مجموعا آنچه که ما از آیات قرآن مى‏فهمیم‏این است که مردن در منطق قرآن تباهى نیست، صرف خراب شدن نیست، انهدام نیست، بلکه مردن انتقال است و آن که مى‏میرد،در همان آنى که مى‏میرد، در لحظه‏اى که مى‏میرد، از اینجا منتقل مى‏شود به جاى دیگر و در جاى دیگر زنده‏است، هست و هست و هست تا روز قیامت که مساله قبور و حشر جسمانى پیدا شود و بدنها از خاکها بیرون بیایند.قرآن البته کلمه‏عود ارواح بر اجساد را ندارد، ولى در عین حال مى‏گوید که مردم از قبرها زنده مى‏شوند.در عین حال قرآن خود مردن را مى‏گویدکه انتقال است، جدایى است.البته این چیزى که مى‏گویم استنباط من است، حالا من آیات را مى‏خوانم،ممکن است استنباط شما طور دیگرى باشد و خوشوقت مى‏شوم نظر خودتان را بگویید.

آیات زیادى‏در این زمینه هست.بعضى از آیات آیاتى است که به طور عموم درباره‏مردن صحبت کرده، بعضى به طور خصوص مثلا درباره سعدا خصوصا شهداصحبت کرده و بعضى به طور خصوص درباره اشقیا صحبت کرده و بعضى درباره همه ولى به نحوتقسیم‏بندى صحبت کرده است.از مجموع اینها این طور استفاده مى‏شود:
تعبیر قرآن درباره مرگ

آیات عموم که از آنهامى‏شود تفسیر مرگ را از زبان قرآن دانست، یکى آن آیاتى است که از مرگ‏به «توفى‏» تعبیر مى‏کند که این آیات زیاد است: «الذین تتوفیهم الملائکة ظالمى انفسهم‏» (1) .

 1.نحل/28.


الذین تتوفیهم الملائکة‏طیبین (1) .

الله یتوفى الانفس حین موتها و التى لم‏تمت فى منامها (2) .

و هو القاهر فوق‏عباده و یرسل علیکم حفظة حتى اذا جاء احدکم الموت توفته رسلناو هم لا یفرطون (3) .

خدا قاهر است در بالاى بندگان و براى شما نگهبانان‏مى‏فرستد تا آن وقتى که مردن یکى از شما مى‏رسد، همان رسل و فرستاده‏هاى ما او را توفى مى‏کنند(مى‏میرانند).

حتى اذا جائتهم رسلنایتوفونهم (4) .

اعبد الله‏الذى یتوفیکم (5) .

و قالواء اذا ضللنا فى الارض ائنالفى خلق جدید بل هم بلقاء ربهم کافرون.قل یتوفیکم ملک الموت‏الذى وکل بکم (6) .

از این آیات زیاد داریم که مرگ را تعبیر به «توفى‏» کرده‏است. «توفى‏» از ماده «وفى‏» است، همان ماده‏اى که وفا و استیفا از آن ماده است. «توفى‏» از ماده فوت نیست.ما فارسى‏زبان‏ها گاهى فوت را با وفات مرادف خیال مى‏کنیم.فوت از دست رفتن است، اگر تعبیر فوت مى‏کرد، مرگ به همان معناى تباهى‏و تمام شدن و از دست رفتن بود.وفات از ماده وفا و استیفاست و به اتفاق تمام لغتها «توفى‏» یعنى استیفا کردن و تحویل گرفتن یک‏چیز بتمامه. «الله یتوفى الانفس حین موتها» یعنى خدا نفسها را در وقت مردن بتمامه و بکماله مى‏گیرد، و همچنین‏آیات دیگرى که در این زمینه هست همان مفهوم قبض را مى‏دهد.در قرآن کلمه «قبض‏» نیامده و ما در عرف خودمان مى‏گوییم‏عزرائیل روح را قبض کرد، قابض الارواح است، ولى قبض با توفى که در قرآن آمده هر دو یک معنى را مى‏دهند.

در یکى از این آیات مساله خواب را با مردن دریک ردیف مى‏شمارد، مى‏فرماید: «الله یتوفى الانفس حین‏موتها و التى لم تمت فى منامها» خدا نفسها را در وقت مردن و[نفس]

 1.نحل/32. 2.زمر/42. 3.انعام/61. 4.اعراف/37. 5.یونس/104. 6.سجده/10 و 11.


زنده‏ها را که هنوزنمرده‏اند در وقت‏خوابیدن مى‏گیرد، آن که مرد دیگر نفسش برنمى‏گرددو آن که خوابیده است آن را دو مرتبه مى‏فرستد.معلوم مى‏شود از نظر قرآن یک‏چیزى هست که نام او «نفس‏» است. «فیمسک التى قضى علیها الموت‏» آن که حکم مرگ بر او شده است، نگهش مى‏دارد «و یرسل الاخرى‏الى اجل مسمى‏» (1) و آن دیگرى(یعنى خوابیده)را مى‏فرستد تا یک وقت مقدر و تعیین شده که آن هم براى همیشه باید گرفته شود.

خود خوابیدن را باز اگر ما از نظر جسمانى در نظربگیریم یک حالت‏خیلى عادى است.اگر چه من نمى‏دانم و در بعضى کتابها خوانده‏ام که هنوز راز خوابیدن هم صددر صد کشف نشده است تا چه رسد به راز خواب دیدن، ولى خواب از نظر اصول جسمانى جز قطع یک سلسله روابط چیزى‏نیست.اما قرآن خواب را که در آن حال شعور انسان ضعیف شده و در یک حدى[از بین]رفته، یک نوع عقب بردن و عقب‏کشیدن همان نفس مى‏داند، جدا کردن آن نفس مى‏داند و بیدارى را مساوى با بازگشتن همان نفس(آن چیزى که خودش اسمش را نفس گذاشته است).

این یک سلسله آیات‏است.حالا شما راجع به این آیات تامل کنید، ببینید این آیات را مى‏شودطور دیگرى تفسیر کرد که مفهومش این نباشد که مردن بیرون‏بردن و تحویل گرفتن یک چیز است از انسان یا نه؟ظاهرش که این است.


حیات پس از مرگ

از جمله آیات، آیاتى است که اگر چه مخصوص‏شهداست ولى از نظر صراحت‏شاید هیچ آیه‏اى تا این مقدار صریح نباشد.در دو جاى قرآن این مطلب آمده است که مبادا گمان کنیدکه آنان که در راه خدا کشته شده‏اند مرده هستند، خیر، زنده‏اند.در یک آیه‏که در سوره بقره است، این طور مى‏فرماید: «و لا تقولوا لمن یقتل‏فى سبیل الله اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون‏» (2) .به آنها نگویید مرده‏ها، آنها زنده‏اند ولى شما مستشعرنیستید، شما درک نمى‏کنید، شما خیال مى‏کنید مرده‏اند، واقعا آنها زنده هستند.

... 1.زمر/42. 2.بقره/154.


کسانى که نمى‏خواستند قبول کنند که انسان در فاصله‏مردن تا قیامت‏یک حیاتى دارد و یا به علل دیگرى، گفته‏اند شاید مقصود از این زندگى زندگى مجازى است نه زندگى‏حقیقى، یعنى اینکه قرآن مى‏گوید: «گمان مبر که شهدا مرده هستند بلکه زنده هستند و شما نمى‏دانید» مقصوداین است که نامشان زنده است، به اصطلاح فلاسفه جدید وجود فى نفسه‏شان مرده است ولى وجودشان براى مردم، وجودشان‏در دل مردم زنده است.البته این یک تعبیر مجازى است که در مواردى به کارمى‏رود، مثل اینکه امیر المؤمنین مى‏فرماید: «و العلماءباقون ما بقى الدهر» مردم دیگر مى‏میرند ولى علماء زنده هستند «اعیانهم مفقودة و امثالهم فى القلوب موجودة‏»(1) وجود عینى‏شان نیست اما مثالها و وجود ذهنى‏شان در دلها موجود است.از این هم تعبیر به حیات مى‏شود.یا حافظ مى‏گوید: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما و یا[سعدى مى‏گوید]: سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویى نبرند بعضى گفته‏اند این آیات این طور است[و مقصود ازاین زندگى زندگى مجازى است] ولى دیگران جواب داده‏اند که با «لکن لا تشعرون‏» جور در نمى‏آید.اگر مقصود از اینکه اینهازنده هستند یعنى نام نیکشان در میان مردم زنده است، پس مردم هم کاملا مى‏دانند که نام نیکشان زنده است، اما قرآن نوعى‏زندگى را بیان مى‏کند که به مردم مى‏گوید: ولى شما نمى‏فهمید، شمادرک نمى‏کنید، واقعا زنده‏اند ولى شما درک نمى‏کنید.بعلاوه،آیه دیگرى قرینه این آیه هست که دیگر هیچ‏گونه از این جور احتمالات را نمى‏شود در آن داد و طبعا مفسر این‏آیه هم هست و آن این است: «و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون‏» نگویید به آنها اموات،آنها زنده‏اند و در نزد پروردگار مرزوقند، به آنها روزى مى‏رسد، نعمتها به آنها مى‏رسد که استفاده مى‏کنند،«فرحین بما اتیهم الله من فضله‏» شادمانند به آنچه خداوند از

... 1.نهج البلاغه، حکمت 147.


فضل خود به آنها عنایت کرده‏است، «و یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم‏» (1) و دائما در صددو جستجو و طلب بشارتند درباره دوستانشان که هنوز به آنها ملحق نشده‏اند، یعنى آنهادوستانى دارند که هنوز در این دنیا زنده هستند و منتظرند که کى این بشارت‏به آنها برسد که فلان دوست‏شما هم شهید شد و به شما ملحق خواهد شد.

این آیه‏اگر چه در مورد خصوص شهداست ولى به هر حال صراحتش در مطلب به نظرمى‏رسد انکارناپذیر است که قرآن مى‏خواهد بگوید شهدا بعد از مردن زنده هستند، مستشعرند،شادمانند، مرزوقند و آگاهند، حتى آگاهند از دنیایى که از آن عبور کرده‏اند.

ممکن است کسى راجع به این آیه بگوید شاید فقط‏شهدا این جورند.البته معلوم است که انسان نمى‏تواند احتمال بدهد که از نظر قرآن مردم دو صنف‏اند، غیر شهدا هر که هست‏همه نیست و نابود و معدوم مى‏شوند تا قیامت، در سکوت مطلق فرو مى‏روند، نه عذابى و نه نعمتى، و فقط شهدا این جورهستند.بعلاوه، آیات دیگر در این زمینه هست که عرض مى‏کنم.این هم دو آیه که مخصوص به شهدا بود.
مکالمه‏میان فرشتگان و مردگان

آیات دیگرى ما داریم‏که در آن آیات مکالمه فرشتگان را با متوفاها بعد از مردن بیان مى‏کندکه فرشتگان سخنى مى‏گویند به آنها و آنها جواب مى‏دهند، باز فرشتگان به آنهاجواب مى‏دهند، مکالمه میانشان صورت مى‏گیرد، مثل این آیه که مخصوصا راجع به یک تیپى از اشقیاست که مى‏فرماید: «ان الذین‏توفیهم الملائکة ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فى الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروافیها» (2) .این آیه جزء آیات هجرت است.مى‏فرماید گروهى از مردم که فرشتگان آنها را تحویل مى‏گیرند از آنهامى‏پرسند «فیم کنتم‏» شما در دنیا در چه حالى بودید، در چه وضعى بودید؟ آنها که دست‏خودشان را از همه چیز تهى مى‏بینند، موضوعى‏را(که واقعا راست بوده)به عنوان یک عذر ذکر مى‏کنند: «قالوا کنا مستضعفین فى الارض‏» ما

... 1.آل‏عمران/169 و 170. 2.نساء/97.


یک عده مردم مستضعف‏یعنى ضعیف شمرده شده، به حساب نیامده، یک مردم بیچاره‏اى بودیم،دستمان نمى‏رسید به دین و خدا و پیغمبر و دستور و این جور چیزها.

البته خود آیه حکایت مى‏کند - احادیث هم واردشده - که درباره گروهى از مسلمانان است که در بلاد کفر زندگى مى‏کردند در حالى که مسلمان بودند و وظیفه‏شان این بودکه هجرت کنند بیایند به بلاد اسلام ولى دیگر حال و همت هجرت کردن را نداشتند، همان جا مى‏مانند در حالى که در آنجا وسیله‏دینى هیچ برایشان موجود نبود، نمى‏دانستند حالا که مسلمانند چه طور عمل کنند.هر مسلمانى اگر در چنین‏شرایطى قرار گرفت هجرت کردن برایش واجب است. «قالوا ا لم تکن ارض الله واسعة فتهاجروافیها» فرشته‏ها مى‏گویند: آیا زمین خدا فراخ نبود که مهاجرت کنید؟ این یک مکالمه است که قرآن صریحا مکالمه میان فرشتگان‏و گروهى از مردم را که آنها را مستضعفین مى‏نامد[نقل مى‏کند]. اینها دیگر از شهدا نیستند، از بیچاره‏ها و بدبختها ومستضعفین هستند.قرآن گفته امر اینها با خداست، تکلیف اینها را روشن نکرده است.به هر حال اینها جزء شهدا و سعدا نیستند.این‏چه چیزى را نشان مى‏دهد؟آیا نشان نمى‏دهد که از نظر قرآن، این مستضعفین بعد از مردن از یک نوع حیاتى برخوردار هستند؟ باز درباره‏یک عده دیگر مى‏گوید: «الذین تتوفیهم الملائکة طیبین یقولون‏سلام علیکم‏» (1) آنهایى که در حالى که پاکیزه هستندملائکه آنها را تحویل مى‏گیرند، ملائکه به آنها درود مى‏فرستند.

این هم یک تیپ آیات که‏مذاکرات و مکالماتى که میان ملائکه و اموات بلافاصله بعد از مردن‏است بیان مى‏کند.آیات دیگرى هم در این زمینه وجود دارد.


مؤمن آل یاسین

آیات دیگرى‏هم ما در این زمینه داریم که راجع به فرد و شخص است، سرگذشت است ولى‏از سرگذشت معلوم مى‏شود که قرآن حیاتى بعد از مردن و قبل از قیامت قائل است.یکى‏از این اشخاص مؤمن آل یاسین است که داستانش در سوره یاسین آمده‏است.قرآن نقل مى‏کند که دو رسول به قریه‏اى فرستاده شد و بعد[خدا] سومى را در تایید آنهافرستاد (1) .در این میان مردى پیدا مى‏شود مؤمن که به آنها ایمان مى‏آورد و رسالتشان را تبلیغ مى‏کند.
چون[سرگذشت این مؤمن]در سوره یاسین ذکرشده اسم او مؤمن آل یاسین شده است.قرآن نمى‏گوید مؤمن آل یاسین، مى‏گوید: «رجل من اقصى المدینة‏» .درباره مؤمن آل‏فرعون مى‏گوید: «مؤمن آل فرعون‏» .به قیاس آن، این را هم گفته‏اند مؤمن آل یاسین، و الا در قرآن کلمه مؤمن آل یاسین نداریم.

«و جاء من اقصى المدینة رجل یسعى قال یا قوم‏اتبعوا المرسلین‏» (2) .تا آنجا مى‏رسد که او مى‏میرد.البته‏قرآن نه اسم موت مى‏آورد و نه اسم قتل ولى تفاسیر مى‏گویند به چه‏وضعى او را کشتند، که به هر حال در بحث ما دخالت ندارد.قرآن مى‏گوید: «قیل‏ادخل الجنة‏» به او گفته شد وارد بهشت‏شو! «قال یا لیت قومى‏یعلمون بما غفر لى ربى و جعلنى من المکرمین‏» (3) آن وقتى که خودش را در مقابل آن سعادتها دید، گفت:اى کاش این قوم من مى‏دانستند که من الآن در چه وضعى هستم که خدا چگونه‏از گناهان گذشته من درگذشت و چگونه مرا مکرم و مورد احترام ساخت.

این آیه این طور حکایت‏مى‏کند که این[شخص مؤمن]مرد، بعد از مردن او را داخل در یک نوع بهشت‏کردند (4) ، او در آن دنیا به فکر مردم این دنیا بود، مى‏گفت اى کاش این را مى‏دانستند.هنوزقیامتى نیست، این قضیه مربوط به قبل از قیامت است.


برزخ

آیات دیگرى که در اینجاهست، یکى آن آیه سوره «قد افلح المؤمنون‏» است که نقل مى‏کند میت‏بعد از آنکه مى‏میرد و وضع خودش را وخیم مى‏بیند - البته لا بد بعضى

.............................................................. 1.قرآن فقط مى‏گوید «قریه‏» ، مى‏گویند شهر انطاکیه‏بوده، رسولان از فلسطین مى‏روند انطاکیه.انطاکیه جزء روم قدیم بوده است و حالا جزء ترکیه است. 2.یس/20. 3.یس/26 و 27. 4.بهشتها هست: بهشت عالم برزخ‏و غیر عالم بزرخ.اگر[حیات پس از مرگ]را از قرآن استفاده کرده‏ایم، این مطلب را هم استفاده مى‏کنیم.


از اموات این طورند - تقاضاى‏بازگشت مى‏کند (1) : «رب ارجعون، لعلى اعمل صالحا فیما ترکت‏»پروردگارا مرا بازگردان، باشد که در آنچه کوتاهى کرده‏ام(یا در مال و ثروتى که‏باقى گذاشته‏ام)کار صالح انجام بدهم.جواب مى‏دهند: «کلا انها کلمة هو قائلها» بس، حرفى است که مى‏زند، اگر هم بازگرددباز مثل اول خواهد بود.بعد مى‏فرماید: «و من ورائهم برزخ الى یوم یبعثون‏» (2) .از وراء آنها یعنى از جلوى آنها.

کلمه «وراء» ، هم به معنى‏پشت‏سر گفته مى‏شود، هم به معنى پیش رو، در قرآن به هر دو معنااستعمال شده: «و کان ورائهم ملک یاخذ کل سفینة غصبا» (3) .آن چیزى که‏در جلوى انسان باشد، احاطه بر انسان داشته باشد، مى‏گویند وراء انسان است. در این آیه کلمه «وراء» به معناى جلو اطلاق مى‏شود و خبرهم قرینه است: «الى یوم یبعثون‏» .کلمه «برزخ‏» را به این معنا براى اولین‏بار خود قرآن استعمال کرده و بعد در نهج البلاغه‏هم آمده است، در اخبار و احادیث هم زیاد آمده، در کلمات علماء هم زیاد آمده.قبلا در لغت کلمه «برزخ‏» به این معنا نبوده،کلمه «برزخ‏» در لغت به چیزى گفته مى‏شود که حائل میان چیزى و چیز دیگر باشد.مثلا اگر ما دو اتاق داشته باشیم، یک‏اتاق آن طرف دیوار و یک اتاق این طرف دیوار که این سالن حائلى باشد میان این اتاق و آن اتاق، مى‏گویند برزخ میان ایندو.بنابراین‏«و من ورائهم برزخ الى یوم یبعثون‏» حکایت مى‏کند که از مردن تا قیامت‏یک حالتى وجود دارد که آن حالت فاصله میان‏زندگى این دنیا و قیامت است، حائل میان ایندو است.آیا این آیه حکایت نمى‏کند که انسان بعد از مردن باز هم‏زنده است، باز هم مستشعر است، باز هم آرزو و تقاضا دارد و تا روز قیامت به همین حال هست؟ آیه دیگر در سوره «اذا وقعت الواقعة‏» مى‏فرماید: «فلو لا اذا بلغت الحلقوم، و انتم حینئذ تنظرون، و نحن‏اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون، فلو لا ان کنتم غیر مدینین، ترجعونها ان کنتم صادقین، فاما ان کان من المقربین، فروح‏و ریحان و جنة نعیم، و اما ان کان من اصحاب الیمین، فسلام لک من اصحاب الیمین، و اما ان کان من‏المکذبین الضالین، فنزل من حمیم، و تصلیة جحیم‏» (4) .

.............................................................. 1.این معلوم است مرده، که مى‏گویند «بازگشت‏» . 2.مؤمنون/99 و 100. 3.کهف/79:[و در پیش روى آنان پادشاهى بود که کشتیها را به غصب مى‏گرفت]. 4.واقعه/83 - 94.
صفحه : 653

اول مى‏گوید اگر نه این است که این رفتن،اضطرارى است و حکم خداست و براى این است که هر کسى به پاداش[و کیفر] عمل و جزاى خوب و بد عمل خودش برسد،اگر نه این است که مردن - به اصطلاح امروز - یک سنت جبرى و قطعى است، پس چرا آن وقت که[نفس]به حلقوم مى‏رسد[آن‏را برنمى‏گردانید]؟اولا خود این، مطلبى است که یک چیزى هست که آن به حلقوم مى‏رسد.حالا نحوه رسیدن[چگونه است]، واقعایعنى نقل مکان مى‏کند مى‏رسد به حلقوم یا قطع علاقه‏اش مى‏رسد به آنجا که از حلقوم مى‏خواهدقطع علاقه بشود؟ما این را به کمک اخبار و روایات توضیح مى‏دهیم.

مطلبى از اخبار و روایات استنباط مى‏شود وآن این است که آدمى که در حال جان کندن است، قبل از آنکه همان نفس، همان جان، همان روح(به هر اسمى بخواهیم بنامیم)به‏حلقوم برسد، قبل از آن هنوز مردن واقعى نیست، هنوز آن[نفس]در این دنیاست و مى‏شود آن را برگرداند.این حتما یک راز علمى‏هم دارد که ما نمى‏دانیم.من الآن نمى‏دانم که راز علمى مطلب چیست و شاید تا این حد باشد که از نظر پزشکى‏قابل برگرداندن است، مثلا ممکن است قلب ایستاده باشد ولى بعد بشود دو مرتبه همین قلب ایستاده را برگرداند.به این مرحله‏که رسید که قرآن از آن تعبیر مى‏کند: «...اذا بلغت الحلقوم‏» دیگر حساب برگشتن در کار نیست.در اخبار این طور واردشده است که وقتى به حلقوم مى‏رسد، زمان معاینه است، یعنى با اینکه روح در حال جدا شدن و قطع علاقه است، با اینکه نیمى(1) از علاقه روح قطع شده و این آدم به صورت نیم مرده در آمده است، هنوز در این دنیاست ولى به حلقوم که رسید، معاینه‏برایش دست مى‏دهد، یعنى آن وقت آن دنیا را مى‏بیند، وضع خودش را در آن عالم مى‏بیند، اعمال خودش را مى‏بیند و اشیاءرا به صورت مثالى مى‏بیند، مثال عمل خودش را مى‏بیند، مثال زن و فرزند خودش را مى‏بیند و فرشتگان را مى‏بیند.به‏هر حال چیزهایى را که تا حالا نمى‏دید، آن وقت مى‏بیند و در همان حال این دنیا را مى‏بیند، یعنى در مرز میان عالم دنیا وعالم بعد از دنیاست، هم اینجا را مى‏بیند، هم آنجا را، هم زن و بچه و کسانش را مى‏بیند که دور جسدش را گرفته‏اند دارندگریه مى‏کنند، و هم ملائکه را به صورت خاص یا - مطابق آنچه از اخبار استفاده مى‏شود - اولیاء حق را به صورت خاصى

 1. «نیم‏» که مى‏گوییم مقصودمان قسمتى‏است، حالا ممکن است بیش از نیم یا کمتر از نیم باشد، اینها را نمى‏شود اندازه‏گیرى کرد.


مى‏بیند، هم آنجا را مى‏بیند هم اینجا را.این مرحله مرحله‏معاینه است.همین قدر که آدم رسید به آنجا که دروازه آن عالم به رویش باز شد، این همان جاست که قرآن مى‏گوید آن دیگر برگشت ندارد.

به هر حال محل شاهدما این قدر نبود، فقط این مقدارش بود که قرآن از یک حقیقتى نام‏مى‏برد که تدریجا از انسان جدا مى‏شود تا مى‏رسد به مرحله‏اى که به حلقوم‏مى‏رسد، به آنجا که رسید دیگر برگشتن ندارد.پس معلوم مى‏شود که ماهیت مردن از نظر قرآن واقعا جدایى است.[خدامى‏گوید]چرا آن وقتى که به حلقوم مى‏رسد و شما ناظرش هستید[نفس را برنمى‏گردانید؟]ما (1) از شما به آن نزدیکتر هستیم «و لکن‏لا تبصرون‏» شما نمى‏بینید.ایمایى است به اینکه او مى‏بیند و شما نمى‏بینید. «فلو لا ان کنتم غیر مدینین‏» اگر این‏طور است که شما غیر مدین(یعنى غیر مجزى)هستید که باید این طور باشید که اعمالتان هدر برود و به پاداش و کیفر اعمال‏نرسید «ترجعونها» چرا حالا آن[نفس]را برنمى‏گردانید؟معنى آیه این است: کانه راز اینکه وقتى که نفس مى‏رسد به این‏مرحله، دیگر بازگشت ندارد، از طب و پزشکى هم کارى ساخته نیست و خداوند آن را از دسترس برگرداندن‏خارج کرده است این است که انتقالش به آن عالم ضرورى است و باید برود.
دسته‏بندى انسانها

بعد همین جا که دارد مساله انتقال‏را بیان مى‏کند - چون هنوز مساله قیامت مطرح نیست - بلافاصله‏تقسیم مى‏کند: «فاما ان کان من المقربین، فروح و ریحان و جنة نعیم‏».مردم را سه دسته مى‏کند: مقربین، اصحاب الیمین و مکذبین(که در اول همین سوره اصحاب الشمال نامیده شده‏اند).قرآن‏یک عده را مقربین مى‏نامد، یک عده را اصحاب الیمین یعنى دوستان راست، مثل اینکه امروز اصطلاحا مى‏گوییم دست راستى‏ها،و یک عده را اصحاب الشمال، دست چپى‏ها (2) .مقربین از نظر قرآن

... 1.خدا که اینجا مى‏گوید «ما» مقصود ما وفرشتگانمان است.خدا در این دنیا نیز از ما[به ما]نزدیکتر است ولى در آن وقت - همان طورى که عرض کردم- حالت معاینه است، یعنى آن شخص فرشتگان را به خودش نزدیکتر مى‏بیند از شما، هم‏شما را مى‏بیند و هم آنها را ولى آنها را به خودش نزدیکتر مى‏بیند. 2.اصطلاح دست راستى و دست‏چپى امروز رایج‏شده، وقتى قرآن اینها را گفته این اصطلاحات نبوده است.

آنهایى هستند که‏گوى سعادت را به حد اعلى ربوده‏اند، اصحاب یمین متوسطین اهل سعادت‏و اصحاب الشمال اهل شقاوت هستند.به هر حال قرآن این طور تقسیم‏بندى مى‏کند.

اما مقربین در روح و ریحان و در یک راحت وآسایشى هستند.ریحان کلمه‏اى است که در دنیا علامت‏یک دسته گلى است که بوى خوش بدهد اما از نظر اخروى حقیقت‏آن چیست؟بر ما مجهول است و تفسیر هم نمى‏شود کرد: روحى، ریحانى، جنت پر از نعمتى.اما اصحاب یمین، تفسیرش را نمى‏گوید:درود از براى تو از ناحیه اصحاب یمین، یعنى خاطرت جمع باشد، وضع آنها هم خیلى خوب است، مثل اینکه‏وقتى از شما مى‏پرسند آقا پسرتان چطور است؟مى‏خواهید بگویید خوش است، مى‏گویید به شما سلام مى‏رساند، دست‏شما را مى‏بوسد،یعنى خوش است. «فسلام لک من اصحاب الیمین، و اما ان کان من المکذبین الضالین‏» .اینها را قدرى توضیح مى‏دهد: «فنزل من حمیم‏» .آن پذیرایى موقت و مختصر مهمان رامى‏گویند «نزل‏» .مهمان که وارد مى‏شود، از او دو پذیرایى مى‏کنند: ابتدا یک تنقلى، چیزى و در عصر ما مثلا چاى،شیرینى، میوه‏اى جلویش مى‏گذارند ولى غذایش که تغذى اساسى اوست ناهار و شامش هست.قرآن مى‏گوید: و اما اینهاابتدا یک نزلى، یک پذیرایى مختصر و کوچکى از حمیم(آب جوشان و داغ) مى‏شوند، بعد هم «و تصلیة جحیم‏» رساندن آنها به‏آتشها. «ان هذا لهو حق الیقین، فسبح باسم ربک العظیم‏» (1) .

اینجا هم ما مى‏بینیم‏در حالى که صحبت از جان کندن و جان رفتن است، بلافاصله مى‏گوید:«فاما» . «ف» در لغت عرب براى ترکیب به اتصال است، یعنى «بلافاصله‏» : بلافاصله‏اگر از مقربین است چنین، اگر از اصحاب یمین است چنان، اگر از اصحاب شمال است چنان.پس ما از این آیه هم باز کاملااستنباط مى‏کنیم که قبل از قیامت و بعد از مرگ حیاتى وجود دارد.

آیه دیگر: «یا ایتها النفس‏المطمئنة، ارجعى الى ربک راضیة مرضیة، فادخلى فى عبادى، و ادخلى‏جنتى‏» (2) .حالت روح آرام و نفس آرام یافته را[بیان مى‏کند].به تعبیر قرآن انسان‏آرامش واقعى را که دیگر هر گونه اضطراب و تزلزل از او گرفته شود، تنها وقتى پیدا مى‏کند که به‏ذکر الله برسد، یعنى به خدا برسد، یاد خدا از روى ایمان و معرفت کامل‏است که آرامش کامل به انسان مى‏دهد: «اى نفس مطمئن!بازگرد به سوى‏پروردگارت که تو از پروردگارت خشنودى و پروردگارت هم از تو خشنود است‏»


مردن، یک امر وجودى

این آیه هم نشان مى‏دهد که با یک شاعر(یعنى بایک مدرک)، با یک متفکر دارند حرف مى‏زنند.اگر غیر از این باشد مثل این است که به چراغى در حالى که دارد خاموش‏مى‏شود و حیات خودش را از دست مى‏دهد، بگوییم اى چراغ حالا تو بازگرد!این دیگر بازگشتن نیست، تمام شدن است.بعلاوه، قرآن‏همین طورى که حیات را یک امر وجودى مى‏داند و رسول و مامور و فرشته براى آن قائل است، براى مردن‏هم فرشته مخصوص و فرشتگان مخصوص قائل است.اگر مردن تمام شدن حیات مى‏بود، دیگر این حرفها که ما فرستادگان و فرشتگانى‏داریم و آنها را مى‏فرستیم که بگیرند و بیاورند معنى نداشت.بله، [درباره]هر چه حیات است مى‏گفت ما فرشتگان‏خودمان را مى‏فرستیم، به این عالم روزى مى‏دهند، حیات مى‏دهند، آن ساعتى که حیات ندادند[مردن است]، مردن یعنى‏حیات ندادن.اما قرآن مساله اماته را یک امرى مافوق مردن و فقدان حیات تلقى مى‏کند، یعنى آن را یک نوع حیات، یک‏نوع انتقال، یک تطور حیات و تنور حیات تلقى مى‏کند. «میرانده شد» مثل این است که بگوییم بچه‏اى از مادر متولدشد، وضعى تبدیل به وضع دیگر شد، حیاتى تبدیل به حیات دیگر شد، نه اینکه حیاتى بود و بکلى سلب شد.

اینها سلسله آیاتى بود که‏ما در این زمینه پیدا کردیم که دلالت مى‏کند انسان در فاصله مردن‏تا روز قیامت از یک نوع حیات - که بعدها حیات برزخى و عالم برزخ اصطلاح شده - برخوردار است.
دنیا، برزخ، قیامت

در آیه دیگر، قرآن نقل مى‏کنداز زبان اهل قیامت(همه آنها یا بعضى)مخصوصا از زبان گنهکاران‏که آنها اینچنین مى‏گویند: «ربنا امتنا اثنتین و احییتنا اثنتین فاعترفنا


بذنوبنا فهل الى خروج من سبیل‏»(1) خدایا تو دو بار ما را میراندى و دو بار ما را احیاء کردى(یعنى‏مرده بودیم و ما را زنده کردى) «فاعترفنا بذنوبنا» و ما هم به گناهان‏خودمان اعتراف داریم «فهل الى خروج من سبیل‏» آیا راهى به بیرون شدن هست؟یعنى چه اینها در قیامت مى‏گویند خدایاتو ما را دو بار میراندى؟اگر حساب این باشد که آدم بعد که مرد در یک خواب عمیق طولانى فرو مى‏رود و تنها در قیامت زنده‏مى‏شود، باید بگوید خدایا تو یک بار ما را میراندى و یک بار هم زنده کردى، اما اینجا مى‏گوید دو بار میراندى و دو بار زنده‏کردى.آیا این منطبق نیست با همین اصل که واقعا سه عالم هست: عالم دنیا و طبیعت، عالم برزخ - که وقتى انسان ازدنیا به عالم برزخ مى‏رود، از اینجا میرانده مى‏شود، نسبت به این دنیا میرانده شده است، نسبت به عالم برزخ احیاء- و عالم قیامت که باز نوعى میراندن از برزخ است و احیاء در قیامت؟

... 1.مؤمن/11