گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

سرتیپ خلبان شهید حسین خلعتبری، شکارچی ناوهای اوزا
نویسنده : منصور داودی - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

...


اگر ذره ای از خاک وطنم به پوتین سرباز عراقی چسبیده باشد آن را با خون خود در روی زمین می شویم.
می گفتند نیروی دریائی عراق را خلعتبری و دوران نابود کردند و این گفته مستند بود.
خلعتبری در انهدام ناوهای نیروی دریایی عراق به ویژه ناوهای اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچی ناوهای اوزا مشهور شده بود.
در یکی از ماموریت های حساس پروازی با انهدام یک ساختمان نظامی، 48 افسر عالی رتبه و دو ژنرال عراقی را به درک واصل کرده بود.


زمانی که برای آموزش دوره خلبانی به آمریکا سفر می کرد به مادرش وکالت داد تا حقوق ماهیانه اش را برای رفع مشکلات نیازمندان هزینه کند.
از اولین خلبانانی بود که ساعاتی پس از شروع جنگ تحمیلی و بمباران فرودگاه مهرآباد در کنار 140 فروند هواپیمای جنگنده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در آسمان بغداد ظاهر شد در حالی که فرماندهی 8 فروند از آن جنگنده ها را خودش به عهده داشت.
از طرف نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به عنوان نماینده ویژه در دادگاه بین المللی لاهه حضور یافت تا در برابر دولتمردان غربی و عربی از حقوق کشور عزیزش دفاع کند و در این امر خطیر با ابتکار عملی که در آن جا بروز داد حقانیت ایران را در جنگ ثابت کرد.
با وجود اینکه مدت ماموریت او در دادگاه لاهه 2 ماه بود، به همه وعده ها و وسوسه های سران کشورهای آمریکا و انگلیس پشت پا زد. ادامه امور را به کاردار ایران در سوئیس سپرد و پس از 15 روز به کشورش بازگشت. طبق اظهارات خودش نمی توانست شب ها و روزها را در سوئیس با آرامش طی کند که جنگنده های دشمن آرامش را از هموطنانش گرفته اند.
علاوه بر انجام مانورها و عملیات های جنگی غیرقابل تصور با هواپیمای جنگنده اف 4 در شلیک موشک ماوریک آموزش تخصصی دیده بود و مهارت فوق العاد ه ای داشت. برای همین، میان ژنرال ها و افسران نیروی دریایی دشمن به حسین ماوریک شهرت پیدا کرده بود.
به خاطر همین تخصص، مدتی را در هوانیروز جهت آ موزش خلبانان بالگرد جنگنده کبری برای شلیک و کاربرد موشک ماوریک سپری کرد.
تاسیسات نفتی، یگان های دریایی، اسکله های البکر و الامیه، پل الاماره و پالایشگاه کرکوک بارها توسط او مورد حمله و تخریب قرار گرفت.
در طول حضورش در دوران جنگ تحمیلی بیش از 70 پرواز برون مرزی برفراز خاک دشمن داشت. این رقم تا زمان شهادتش بالاترین آمار پروازهای عملیاتی در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.
وی به همراه شهید دوران، دورکن اصلی و محوری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در عملیات مروارید (آذرماه 59) محسوب می شود که منجر به انهدام و نابودی نیروی دریایی ارتش عراق طی ماه های آغازین جنگ شد.
انهدام 23 ناو پیشرفته اوزا مربوط به نیروی دریایی عراق (با قیمتی بالغ بر 240 میلیون دلار) در پروازهای عملیاتی شهید خلعتبری در خلیج فارس به همراه سایر تیزپروازان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران کمردشمن را در جنگ های دریایی شکسته بود.
وقتی شهید خلعتبری به همراه شهید دوران و برخی دیگر از خلبانان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش ایران در پروازهای عملیاتی و متهورانه خود همراه با انهدام ناوهای اوزا، ناوهای مین جمع کن، نیروبر و اژدرافکن دشمن را نابود کردند، نیروی دریایی ارتش عراق در همان ماه های نخست آغاز جنگ کاملابرچیده شد. در حقیقت خاطر فرماندهان عالی رتبه ایرانی را از این حیث آسوده نمودند.
خلعتبری در انهدام ناوهای نیروی دریایی عراق به ویژه ناوهای اوزا آن قدر شجاعت و مهارت از خود نشان داده بود که به شکارچی ناوهای اوزا مشهور شده بود.
برابر اظهارات متخصصان پرواز، وی در استفاده از هواپیمای اف 4، انجام مانورها و عملیات های جنگی، انهدام هدف و شلیک موشک ماوریک همتا نداشت.
آن قدر در مهار هواپیما و شیرجه های پروازی مهارت داشت که در هر شیرجه ای می توانست چند هدف را همزمان منهدم کند.
در یکی از ماموریت های حساس پروازی با انهدام یک ساختمان نظامی، 48 افسر عالی رتبه و دو ژنرال عراقی را به درک واصل کرده بود.
در مجله های جنگی آمریکا بارها از شهید خلعتبری به عنوان یک نابغه جنگی و خلبان توانمند درهدایت هواپیمای اف 4، در پروازها و مانورهای حساس نظامی و عملیاتی نام برده شد.
همچنین نام او به عنوان یکی از شاگردان موفق وممتاز دانشگاه شپارد و تگزاس در فراگیری علوم خلبانی اف 4 طی دوران آموزشش در مصاحبه ها و گفتگوهای اساتید این دانشگاه برده شد.
در سال 2006 یکی از مجلات جنگی آمریکا ویژه نامه ای در مورد مهارت های پروازی و ابتکار عمل ها و خلاقیت های خلبان شهید خلعتبری منتشر کرد.
پزشکان او را به خاطر پروازهای متعدد و پی در پی و فشارهایی که روی جسم او وارد شده بود از ادامه پرواز منع کرده بودند اما خلعتبری کسی نبود که جسمش را بر خاک و مردم کشورش ترجیح دهد و از این رو توصیه پزشکان و فرماندهان جنگی اش را برای توقف پروازهای جنگی و غیر از آن را نپذیرفت.

حسین خلعتبری در سال 1328 در روستای بصل کوه رامسر دیده به جهان گشود و در نخستین روز فروردین ماه سال 1364 در نبردی نابرابر با سه فروند هواپیمای دشمن در آسمان کردستان مورد اصابت موشک یکی از هواپیماهای عراقی قرار می گیرد و به معراج ابدی می شتابد.





خاطرات یک خبرنگار از قهرمان جنگ دریایی

اولین برخوردی که با او داشتم اواسط سال 59 بود جوانی تیز با احساساتی ناسیونالیستی . در بین خلبانان گل کرده بود و به قهرمان جنگ دریائی معروف بود. میگفتند نیروی دریائی عراق را خلعتبری و دوران نابود کردند و این گفته مستند بود وقتی شنید میخواهم با او مصاحبه کنم رنگش قرمز شد و حالت شرم شهرستانی بودن در چهره اش نمایان گشت از خاطراتش می گفت و از خشمی که نسبت بدشمن داشت از او خواستم پیامی برای همرزمانش بدهد با احساساتی پاک فریاد زد اگر ذره ای از خاک وطنم به ته پوتین سرباز عراقی چسبیده باشد آن را با خونم در زمین وطن می شویم و نمی گذارم که حتی ذره ای از خاک پاک ایران را این وحشی های بی سر و پا با خود ببرند و معتقد بود سرزمینهائی که بعثی ها با حضور خود آلوده کرده اند فقط با خون طاهر می گردد آن روز عراقیها در قلب خوزستان مستقر بودند و صدها کیلومتر از وطن اسلامی مان را در تصرف داشتند.
نزدیک دو سال پس از آن تاریخ بار دیگر با ماموریتی دیگر با او ملاقات کردم حسین کاملا عوض شده بود شاید باندازه ده سال پیر شده و همچون دیگر همرزمانش داغ دهها هزار شهید و معلول چهره او را درهم شکسته بود این بار آن حسین دیگر آن جوان ناسیونالیست دیروز نبود یک خلبان پر شور حزب اللهی بود که از سخنرانیش در نماز جمعه رشت و ارتباطش با ائمه جمعه شهرهای شمال سخن میگفت . خیلی صحبت کردیم ولی پر درد ولی روحیه ای آماده نبرد داشت احساس کردم از درد کمر رنج میبرد از او پرسیدم انکار کرد و دوستانش گفتند با بیش از چهار سال جنگ هوائی با دشمن تا دندان مسلح مثل بسیاری از دوستانش حاضر نیست حتی لحظه ای از پرواز کناره گیری کند و یا جای خود را برای انجام ماموریتهای عادی به جوانترها بدهد تا برسد به ماموریت جنگی .
حسین از خاطراتش میگفت . اولین ماموریت برون مرزی من اول مهر 59 بود پس از بمباران مهرآباد توسط عراق بما دستور دادند بلافاصله با هشت فروند به بغداد حمله کنیم در طول مسیر 5 مایل به 5 مایل برای ما موشک میزدند ولی ما رفتیم پایگاه الرشید و المثنی را در قلب بغداد در هم کوبیدیم خاطره جالب این ماموریت برای من دیدن یک گنبد طلائی در انتهای جنوبی بغداد بود از طریق رادیو به هواپیمای همراه گفتم من یک گنبد طلائی می بینم جناب سرهنگ محققی گفتند زیارتتان قبول آنجا مقبره امام موسی کاظم (ع ) است .
از حسین خواستم خاطره هفتم آذر را تعریف کند گفت : من در آلرت بودم سرهنگ یاسینی باتفاق ناخدا بزرگی که همراه همدیگر بودند مرا بیدار کردند یاسینی گفت خلعتبری میخواهم بروی زیر آب !! بلند شدم بطرف اسکله البکر والامیه پرواز کردم در همین زمان فرمانده شهید ناوچه پیکان فریاد میزد ای هابیلیان آسمان سمت 210 درجه 12 مایلی چهار فروند ناوچه عراقی مشاهده میشود نابودشان کنید به محض شنیدن صدا بطرف آنها سمت گرفتم دیدم سه تا ناوچه اوزا و یکفروند اژدرافکن عراقی بحالت تدافعی موضع گرفتند که از نظر پدافند هوائی از خودشان دفاع کنند و باضافه هواپیماهای عراقی در همه جا پخش بودند ولی جرات نزدیک شدن بما را نداشتند بمحض اینکه روی ناوچه ها شیرجه کردم ناوچه های عراقی یک موشک بطرف ناوچه ها هدف گیری کردند به ناوچه خودی گفتم مواظب خودتان باشید و بلافاصله دو فروند موشک بطرف ناوچه های عراقی رها کردم به محض اینکه تصمیم گرفتم دو فروند دیگر موشک رها کنم دیدم این دو تا ناوچه از سطح آب محو شدند موشکها را برای دو فروند دیگر فرستادم و سریع برگشتم و با رادیو پیام دادم که هواپیمای کشت فورا بمنطقه بیاید و باو گفتم یک ناوچه مانده برو کارش را تمام کن . سروان ساجدی بود با وجود درد شدید کمر وگردن رفت و علاوه بر آن ناوچه سه فروند دیگر از ناوچه های عراقی را در دهانه ام القصر نابود کرد. من بلافاصله پس از پیاده شدن از هواپیما از این آشیانه به آن آشیانه رفتم موتور سمت راست را روشن کردم صبحانه نخورده بودم سرگرد ضرابی مقداری نان آوردند داخل کابین خوردم و بلافاصله خودم را بمنطقه عملیاتی رساندم دو تای دیگر از ناوچه های عراقی را به عمق دریا فرستادم با ناوچه پیکان تماس گرفتم گفتند دو تا دیگر در حال فرار هستند در یک کیلومتری آبهای کویت یکی از آنها را زدم و دیگری به جزیره بوبیان کویت پناهنده شد که مامجاز به زدن آن منطقه نبودیم با وجودی که کویت عملا ناوچه دشمن را پناه داده بود!!
فردای آنروز سرهنگ عابدین در منطقه پرواز داشت گفت یک کشتی خیلی بزرگ وارد آب شده این در حالی بود که پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران بر فراز اسکله البکر و والامیه به اهتزاز درآمده بود به من دستور داد فورا بمنطقه بروم بلند شدم آن غول بزرگ را در منطقه دیدم پل فرماندهی را زدم یک موشک هم به شکم این ناو زدم آمدم از بالای سرش رد شدم دیدم باند هلی کوپتر دارد چهار تا کاتیوشای سینه دارد شعله آتش از آن زبانه میکشد ولی هنوز غرق نشده من نشستم بما اطلاع دادند که این ناو هنوز غرق نشده بروید دوباره آنرا بزنید من اعتراض کردم گفتم من آنرا زدم بروید و آنرا یدک کنید این توی آبهای ماست شهید فکوری با من تماس گرفت در حالیکه سخت عصبانی بود دلیل نرفتن مرا نپرسید و اجازه نداد من صحبت کنم موضوع را نمیدانست ولی با فریاد بمن دستور داد و من دستور را اجرا کردم از بالا بمن گفتند استراق سمع شده این ناو حدود هشتصد نفر نیرو دارد و نیروبر عراقی بوده وقتی بالا سر آن رسیدم دیدم طوفان شدید است و هلیکوپترهای عراقی قدرت حرکت ندارند با تمام موشکهایم آنرا هدف قرار دادم فردا صبح بما اطلاع دادند که غرق شده مجددا ماموریت یافتم که دو تا ناوچه عراقی که در آب سرگردان بودند بزنم آنها اوزا نبودند بعدا اسرای عراقی گفتند اینها مین جمع کن بودند بازدن آنها کمر ما را شکستید.
خلعتبری با شور و اشتیاق تا آخرین ماموریتش را در جهت نابودی نیروی دریائی عراق برای من یکی یکی تعریف کرد که بعلت طولانی شدن مطلب توجیح دادیم که در آرشیو تاریخ جنگ بماند در پایان میگفت خوشحالم که با افتخار بگویم امروز دیگر عراق فاقد نیروی دریائی است و دیگر سیطره خلیج فارس در قدرت ارتش جمهوری اسلامی ایران است .
خلعتبری از برخورد تندش با افضلی و خیانتهای او سخن میگوید خاطرات دردناک جنگ نیروی هوائی با نیروهای زرهی عراق و شهادت پاکترین فرزندان امت اسلامی را که از کابین هواپیمایشان به عرش اعلی عروج کردند سقوط دردناک خرمشهر در حالیکه هر 5 دقیقه به 5 دقیقه نیروهای عراقی را بمباران میکردیم ولی بعلت خیانت بنی صدرها نیروهای مردمی مسلح در جبهه نبودند تا مانع از سقوط شهرها شوند.
بغض گلویش را گرفته هق هق گریه می کند میگوید اخباری از آبادان برای ما فرستادند که یک دیده بان گزارش داد که 16 نفر عراقی به یک زن عرب خوزستانی تجاوز کرده اند به سرهنگ محققی گفتم بعد رسیدم آنجا روی خرمشهر محققی آنها را به رگبار بست اینقدر پائین آمده بود که من فکر کردم الان زمین میخوریم وقتی اوج گرفتیم خاک از آنجا بلند شد.
افتخار میکنم که مردانه جنگیدیم شبها باتفاق دوران سعیدی سپید موی ضرابی در آشیانه می خوابیدیم تا هر لحظه نیاز باشد در دسترس باشیم یکروز بما ماموریت دادند پل العماره را بزنیم پل درست وسط شهر بود وقتی من رفتم روی پل در اوج فشار ضد هوائی ها دیدم اتومبیل های رنگ وارنگ که مشخص بود ماشین شخصی است روی پل در حرکت هستند با قبول خطر دور زدم و پس از رد شدن اتومبیلها پل را زدم وقتی از من در این مورد سئوال شد گفتم یک لحظه احساس کردم (یک بچه داشتم آن زمان یکسالش بود) که توی ماشین ممکن است بچه یکساله اش مثل آرش من وجود داشته باشد چطور قبول کنم که پدر بچه سوخته خودش را بغل کند ولی آنها با ما چه کردند.
من در دزفول بودم که زن لری بچه سوخته اش را گذاشت بغل من و گفت بی غیرت تو خلبان مائی بگیر!!ما یک چنین صحنه هائی را دیدیم خواستم باو بگویم مادر ما بی غیرت نیستیم ولی اسلام بما اجازه اینکار را بما نمیدهد ولی دیدم زن خیلی عصبانی است احساس کردم بچه من است هیچ فرقی ندارد چون ما می جنگیم برای بقای بچه ها در آینده که بتوانند شرافتمندانه زندگی کنند امروز ما به این ملت مدیون هستیم باید بجنگیم و بمیریم و اینگونه مردن افتخار ماست ولی تاب تحمل دیدن این صحنه ها را نداریم چه بکنیم یک ملت مظلومی هستیم در مقابل جهان کفر و الحاد زمانی که خبر سقوط خرمشهر را شنیدم و مطلع شدم که به پیرها و بچه ها هم رحم نکرده اند و به زنها تجاوز کرده اند قسم خوردم گفتم به خدای لایزال قسم می خورم به شرفم قسم میخورم اینبار اگر وارد خاک عراق شوم شهرک صفوان را باخاک یکسان می کنم ولی وقتی وارد خاک عراق شدم انگار اول شهر یک مدرسه بود من با چشم خودم دیدم که مادری پرید و بچه اش را گرفت زیر شکمش و خوابید روی بچه در همان لحظه یکدفعه بخود آمدم و نزدم و وقتی رد شدم از شدت خشم چند تا فشنگ روی هوا خالی کردم ورد شدم رفتم روی گمرک صفوان کامیونهای مهمات را زدم شاهد این صحنه ها بوده ایم مردم خرمشهر را میدیدم که پای برهنه در بیابانها سرگردان شده بودند تا از تیررس دشمن دور شوند و بچه هاشان را کول کرده بودند و وقتی که هواپیمای ما رد می شد فکر میکردند هواپیمای دشمن است و از ترس خودشان را توی خاکها و لجن زارها پرتاب میکردند و منتظر کامیون نظامی یا سپاهی بودند که از منطقه خارج شوند من این را میگویم که تاریخ بنویسد و آیندگان ما بدانند که در اوج مظلومیت میجنگیم و هیچ باکی نداریم اگر یک میلیون نفر هم از ما شهید شوند و خودمان هم بمیریم و فرزندانمان هم کشته شوند همچون بی گناهانی که تاکنون مرده اند باز هم تسلیم نمی شویم تا دنیا بفهمد ایرانی مسلمان هرگز در مقابل هیچ تجاوزی سکوت نمی کند و تا نابودی متجاوز دست از کار نمی کشد.
با اینکه بیش از هفتاد مرتبه بخاک عراق حمله کرده ام ولی باین قانع نیستم من باید بجنگم و مرگ برای من افتخار است و در وصیتنامه ام ذکر کرده ام در ولایت خودمان شیرود کوهی هست که میگویند میرزاکوچک خان در آنجا برعلیه روسیه . همان روسیه ای که امروز به دشمن ما موشک میدهد می جنگیده اگر افتخار شهادت نصیب من شد آنچه از من باقی ماند حتی اگر ذره ای از گوشت بدن من باشد مرا در قله آن کوه دفن کنید تا روح من هم پاسدار این مرزوبوم باشد.
ما امروز از روی ضعف سخن نمی گوئیم و از موضع قدرت با مسئله جنگ برخورد می کنیم شما در اینجا شنیدید که رادار گفت وقتی یک هواپیما رفت توی شکم سی فروند هواپیمای دشمن آنها چطور مثل بز فرار کردند بله ما قوی هستیم و تا زمانیکه اتکال به خدا داریم از هیچ چیز نمی هراسیم حتی از مردن بچه هامان نمی ترسیم از دیدن صحنه سوختن کودکان این مرزوبوم در آتش موشک این از خدا بیخبرها متاثر می شویم متاسف می شویم اشک در چشمانمان حلقه می زند ولی هرگز پاهامان سست نمی شود و امیدوارم که هر چه سریعتر این ملت شاهد پیروزی را در آغوش گیرند چه ما زنده باشیم و چه نباشیم و اطمینان دارم که در آینده ای نه چندان دور ارتش پیروز اسلام در مقابل ملت رژه میرود و پیروزی را جشن می گیرد از حسین می خواهم که باز از خاطراتش بگوید از روحیه خلبانها از نحوه شهادت همرزمانش او ادامه می دهد روحیه بچه ها خیلی بالاست همین چند روز پیش بود ماموریتی برای انهدام تاسیسات پایگاه شعیبیه داشتم یکی از بچه ها که با هم پرواز می کردیم می گفت حسین مثل اینکه نوک مگسک این موشکها کج است گفتم چطور گفت تا حالا 28 تا موشک برای ما زده اند ولی هیچکدام بما نخورده واقعا اینها معجزاتی بوده که ما شاهدش بوده ایم .
خاطرات تلخ و شیرین زیاد است یک روز ماموریت داشتیم نیروهای عراقی را پشت خرمشهر بمباران کنیم رضا کرمی که بچه خرمشهر بود روحیه عجیبی داشت با لهجه خرمشهری می گفت تحمل دیدن سقوط خرمشهر را ندارم و دوست دارم که اگر قرار است عراقی ها وارد خرمشهر شوند از روی جسد من رد شوند چند بار ماموریت رفت بار آخر موشک به بال هواپیمایش اصابت کرد و بدنش تکه تکه شد فاصله محل شهادتش تا خانه پدریش شاید کمتر از یک کیلومتر بود آخرین کلمه که از او شنیدم این بود بچه ها خداحافظ !! این صحنه برای من دردناک بود گرچه او به آرزویش رسید و منهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر...
از خاطره های خوب بگم که خداوند چگونه حامی ماست یکروز بمن ماموریت دادند که هدفی را پشت سر نیروهای پشتیبانی عراق بزنم و ماموریت حیاتی بود بایستی چهارصد و شصت مایل از وسط پدافند قوی عراق در ارتفاع بالا پرواز کنم آن به آن موشک میزدند درست روی هدف یک موشک سام 6 از بالای کاناپی من رد شد هواپیما لرزید در همین زمان من در وسط نیروهای عراقی تعدادی از این خانه های متحرک را دیدم ناخودآگاه مثل اینکه بمن الهام شد با اینکه هدف زدن تانکهای دشمن بود ولی این خانه ها را هدف گرفتم و دقیق زدم درست ساعت شش ونیم صبح بود پس از انجام ماموریت معجزه آسا به پایگاه برگشتم در گزارشم نوشتم که تعدادی خانه متحرک را زدم روز بعد از اطاق ویژه اطلاع دادند که به خلعتبری بگوئید دیدت عالی بوده زمانی که آنجا را زدی چهل و هشت افسر عالیرتبه و دو ژنرال عراقی در داخل این خانه ها بوده اند و بدرک واصل شده اند... و ما رمیت و لکن الله رمی ... خدا را شکر کردم .
جنگیدن ما را خسته نمی کند زجر ما از عدم هم آهنگی در ابتدای جنگ بود که بحمدالله برطرف شده یکروز شهید آیه الله بهشتی به گردان خلبانها آمده بود متاسفانه من بایشان پرخاش کردم گفتم من از سیاست چیزی نمی دانم اینقدر میدانم که آقای بنی صدر تقصیر همه ناهماهنگی ها را بگردن شما می گذارد من نمی دانم بنی صدر چه میخواهد و شما چه می خواهید من عمل می خواهم من نیرو می خواهم من در ازای فداکاری بچه ها نیرو میخواهم که وقتی نیروهای عراق را می زنیم اقلا نیروئی در زمین باشد تا مانع پیشروی مجدد آنها شود تا کی با فانتوم باید به جنگ تانک و نیروی پیاده برویم شهید بهشتی با متانت خاص خودش گفت تاریخ قضاوت خواهد کرد که ما حق می گوئیم یا آقای بنی صدر و امروز می بینیم بهشتی ها با خون خود سند حقانیت خود را به ملت ارائه دادند و بنی صدرها به دریوزگی ارباب پناه برده و سرشان در آخور حامیان صدام است . یادم هست یکروز بنی صدر قبل از پرواز در حالیکه برایش خیلی بی ارزش جلوه می کرد از من پرسید کجا را می خواهید بزنید گفتم اطراف خرمشهر گفت شما یکهفته صبر کنید نیروهای ما میرسد یک هفته سه ماه شد نیروهای رزمنده ما تا آخرین قطره خونشان جلو نیروهای عراقی مقاومت کردند ولی نیروی پشتیبانی کننده نرسید و خرمشهر سقوط کرد. ما هر پنج دقیقه یکبار نیروهای عراقی را بمباران می کردیم ژنرالی که در فتح المبین اسیر شده بود می گفت بین خرمشهر تا شلمچه سه لشگر برای جبران بمباران هوائی مستقر کرده بودیم پشت سرهم پایگاه دزفول را بمباران میکرد بوشهر را میزد همدان را میزد خلبانان همیشه در حال انجام ماموریت بودند و درست هر پنج دقیقه یکبار نیروهای عراقی متجاوز را بمباران میکردند.

حسین با احساسات خارق العاده ای از مردم حرف میزد و میگفت اگر ارزشمندتر از جانم هدیه ای داشتم حتما باین مردم خوب تقدیم می کردم و بالاخره اینکار را کرد و در یک درگیری نابرابر هوائی پس از اینکه هواپیماهای پیشرفته عراقی را سرنگون کرد هدف موشک دور برد هواپیمای دشمن قرار گرفت و بدن پاره پاره اش را همچون رهبر و الگویش حسین ابن علی علیه السلام به عنوان سند افتخاری باین امت همیشه بیدار تقدیم داشت و پیکرش در میان انبوه کثیری از مردم منطقه که می گفتند تاکنون در منطقه سابقه نداشته طبق وصیت خودش در قلعه میرزاکوچک خان دفن گردید تا آنگونه که خود میخواست روحش نیز پاسدار مرز و بوم وطن اسلامیمان باشد.