گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

بیوگرافی مجدالدین همگر
نویسنده : منصور داودی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 

...


«ما گرچه به نطق، طوطی خوش نفسیم –   بر شِکّرِ گفته‌های سعدی مگسیم

در شیوه شاعری به اجماع امم  -  هرگز من و سعدی به امامی نرسیم»

همگر. [ هََ گ َ ] (اِخ ) مجدالدین . از شعرای قرن هفتم هجری است . او را در ادبیات فارسی غالباً از روی حکمی که در مقایسه ٔ امامی هروی و سعدی کرده است می شناسند. سه شاعر معاصر بوده اند. نوشته اند که بعضی از معاصران عقیده ٔ او را درباره ٔ امامی هروی و سعدی و رجحان یکی بر دیگری پرسیده اند و او گفته است :

در شیوه ٔ شاعری به اجماع امم

هرگز من وسعدی به امامی نرسیم .

و میگویند سعدی این شعر را شنیده و رنجیده و به طنز گفته است :

همگر که به عمر خود نکرده ست نماز

آری چه عجب گر به امامی نرسد؟

آگاهی از او و زندگیش بسیار نیست . همگر به معنی بافنده و جولاهه است و این شاید شغل خانوادگی او یا شغل نخستین خودش بوده است . اصل او از یزد بوده و در حمایت بهاءالدین جوینی حکمران عراق و فارس میزیسته است که در سال ۶۷۸ هَ . ق . وفات یافت . از زندگی او جز این چیزی نمی دانیم . عبید زاکانی یکی دو حکایت مزاح آمیز درباره ٔ او و بهاءالدین جوینی صاحبدیوان آورده است . تاریخ وفات او را به سال ۶۸۶ نوشته اند. از بیت های معدودی که در جُنگها و تذکره ها از او نقل کرده اند پیداست که شاعری پرمایه و لطیف طبع بوده است . او راست :

باز این مخالفان که ره جنگ میزنند

بر ساز ما نوای کج آهنگ میزنند.

بر عشق خوب ما رقم زشت می کشند

بر نام وننگ ما دغل ننگ میزنند.

سنگین دلان تیره ضمیر از خلاف عهد

بر آبگینه ٔ دل ما سنگ میزنند

هر لحظه از گشاد ملامت هزار تیر

بر قلب این شکسته ٔ دلتنگ میزنند

می ننگرندعیب گریبان خویشتن

در دامن حکایت ما چنگ میزنند

بر آستان صلح نهادیم سر چو سگ

وین سگدلان هنوز ره جنگ میزنند.

نیز این غزل از اوست :

عالم پر از حکایت درد دل من است

در قصه ٔ من اندر اگر مرد اگر زن است

گر دشمن است بر من مظلوم خرم است

ور دوست است بر من محروم بدظن است

عشق از ازل درآمد و شد با جهان کهن

این رسم عاشقی نه نوآورده ٔ من است

مسکین دلم ز تاب غم و سرزنش گداخت

گر دل دل من است نه از سنگ و آهن است

چون شمع نیم سوخته نادیده صبح وصل

در شامگاه هجر مرا بیم کشتن است

گردن نهاده ام به قضا زآنکه عشق را

خون دوصدهزار به از من بگردن است .

رجوع به مجله ٔ سخن دوره ٔ ۱۶ شماره ٔ ۱ شود. – بر چیده از لغت نامه کبیر.