گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

سیره حضرت محمد (ص)
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

...


مقدمه

 

یکی از منابع شناخت از نظر اسلام , سیره اولیاء و پیشوایان اسلام از شخص پیغمبر اکرم تا ائمه اطهار , و به عبارت دیگر سیره معصومین است . گفته هاشان به جای خود , شخصیتشان , یعنی سیره و روششان منبعی است برای شناخت . سیره پیغمبر برای ما یک منبع الهام است , و نیز سیره ائمه , هیچ فرق نمی کند .

 

لقد کان لکم فی رسول الله اسوهٔ حسنهٔ لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا( زآب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند)

 

؟ ! و چون زآب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند دیگر به ما مربوط نیست ,( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

گاهی یک تک مصراع ...

 

برای خوان بقیه مطلب روی ادامه مطلب کیلیک فرمایید....

 

ضررش برای یک ملت صد بار از وبا و طاعون بیشتر است . از آن تک مصراعهای گمراه کننده در دنیا یکی همین است :( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

البته این تک مصراع از نظر گوینده اش یک معنا دارد و در میان ما معنایی دیگر رایج است . ما می خواهیم بگوئیم کار خود را قیاس از پاکان مگیر , این را با این تعبیر می گوئیم :( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

این شعر از مولوی است , ضمن یک داستان آمده است که آن داستان چیز دیگری می گوید و البته افسانه است . می گوید : بقالی طوطی ای داشت :( بود بقالی مر او را طوطی ای) .

 

این طوطی زبان داشت و با او حرف می زد . بقال گاهی از او استفاده یک شاگرد را می کرد , احیانا اگر کسی میآمد آنجا او سر و صدا راه می انداخت یا حرف می زد و یا بعد چیزی می گفت , و بقال با او مأنوس و خوش بود .

 

روزی این طوطی بیچاره مثلا از روی یک جعبه پرید روی جعبه دیگر یا از روی یک شیشه به روی شیشه دیگر , یک شیشه روغن بادام ریخت . گذشته از این , روغن بادام ریخت روی اجناس دیگر , خیلی چیزها را از بین برد و یک ضرر فاحشی به بقال وارد کرد . با اینکه بقال طوطی را دوست داشت , زد تو سر این طوطی : ای خاک به سرت که این کار را کردی , آنچنان زد که پرهای

 

لقد کان لکم فی رسول الله اسوهٔ حسنهٔ لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا( زآب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند)

 

؟ ! و چون زآب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند دیگر به ما مربوط نیست ,( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

گاهی یک تک مصراع ...

 

برای خوان بقیه مطلب روی ادامه مطلب کیلیک فرمایید....

 

ضررش برای یک ملت صد بار از وبا و طاعون بیشتر است . از آن تک مصراعهای گمراه کننده در دنیا یکی همین است :( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

البته این تک مصراع از نظر گوینده اش یک معنا دارد و در میان ما معنایی دیگر رایج است . ما می خواهیم بگوئیم کار خود را قیاس از پاکان مگیر , این را با این تعبیر می گوئیم :( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

این شعر از مولوی است , ضمن یک داستان آمده است که آن داستان چیز دیگری می گوید و البته افسانه است . می گوید : بقالی طوطی ای داشت :( بود بقالی مر او را طوطی ای) .

 

این طوطی زبان داشت و با او حرف می زد . بقال گاهی از او استفاده یک شاگرد را می کرد , احیانا اگر کسی میآمد آنجا او سر و صدا راه می انداخت یا حرف می زد و یا بعد چیزی می گفت , و بقال با او مأنوس و خوش بود .

 

روزی این طوطی بیچاره مثلا از روی یک جعبه پرید روی جعبه دیگر یا از روی یک شیشه به روی شیشه دیگر , یک شیشه روغن بادام ریخت . گذشته از این , روغن بادام ریخت روی اجناس دیگر , خیلی چیزها را از بین برد و یک ضرر فاحشی به بقال وارد کرد . با اینکه بقال طوطی را دوست داشت , زد تو سر این طوطی : ای خاک به سرت که این کار را کردی , آنچنان زد که پرهای

 

لقد کان لکم فی رسول الله اسوهٔ حسنهٔ لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا( زآب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند)

 

؟ ! و چون زآب و خاک دگر و شهر و دیار دگرند دیگر به ما مربوط نیست ,( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

گاهی یک تک مصراع ...

 

برای خوان بقیه مطلب روی ادامه مطلب کیلیک فرمایید....

 

ضررش برای یک ملت صد بار از وبا و طاعون بیشتر است . از آن تک مصراعهای گمراه کننده در دنیا یکی همین است :( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

البته این تک مصراع از نظر گوینده اش یک معنا دارد و در میان ما معنایی دیگر رایج است . ما می خواهیم بگوئیم کار خود را قیاس از پاکان مگیر , این را با این تعبیر می گوئیم :( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

این شعر از مولوی است , ضمن یک داستان آمده است که آن داستان چیز دیگری می گوید و البته افسانه است . می گوید : بقالی طوطی ای داشت :( بود بقالی مر او را طوطی ای) .

 

این طوطی زبان داشت و با او حرف می زد . بقال گاهی از او استفاده یک شاگرد را می کرد , احیانا اگر کسی میآمد آنجا او سر و صدا راه می انداخت یا حرف می زد و یا بعد چیزی می گفت , و بقال با او مأنوس و خوش بود .

 

روزی این طوطی بیچاره مثلا از روی یک جعبه پرید روی جعبه دیگر یا از روی یک شیشه به روی شیشه دیگر , یک شیشه روغن بادام ریخت . گذشته از این , روغن بادام ریخت روی اجناس دیگر , خیلی چیزها را از بین برد و یک ضرر فاحشی به بقال وارد کرد . با اینکه بقال طوطی را دوست داشت , زد تو سر این طوطی : ای خاک به سرت که این کار را کردی , آنچنان زد که پرهای

روی سر طوطی ریخت . از آن به بعد دیگر طوطی خاموش و ساکت شد و یک کلمه حرف نزد . بقال از کار خودش پشیمان شد : عجب کاری کردم ! طوطی خوشخوان خودم را چنین کردم ! هر کار کرد برایش نقل و نبات ریخت , او را نوازش کرد دیگر طوطی برای او حرف نزد که نزد . مدتها گذشت . روزی یک آدم کچل آمد دم دکان بقالی که یک چیزی بخرد . طوطی نگاه کرد به او دید سر او هم کچل است . تا دید سرش کچل است به زبان آمد , گفت :

 

از چه ای کل با کلان آمیختی

 

تو مگر از شیشه روغن ریختی

 

گفت : آیا تو هم روغن بادامها را ریخته ای که سرت کچل شده ؟ زبانش باز شد . مولوی در اینجا مطلبی را می گوید , بعد به اشخاصی حمله می کند که خودشان را مقیاس بزرگان قرار می دهند . در اینجا طوطی خودش را مقیاس قرار داد , آن کچل را به خودش قیاس گرفت , یعنی کچل را مانند خودش پنداشت . می گوید این کار را نکن , بزرگان را مانند خودت ندان . این حرف درستی است . این بسیار اشتباه است که انسان که خودش را دارای یک احساساتی می بیند دیگران را نیز چنین بداند . مثلا فردی نمی تواند یک نماز با حضور قلب بخواند , می گوید : ای بابا ! دیگران هم همین جور هستند , مگر می شود نماز با حضور قلب خواند ؟ ! یعنی خودش را مقیاس دیگران قرار می دهد . این غلط است . ما نباید دیگران را به خودمان قیاس بکنیم . ( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) یعنی خودت را مقیاس پاکان قرار نده . این حرف درستی است . ولی این شعر را ما اغلب می خوانیم و می گوییم : دیگران را مقیاس خودت قرار نده , یعنی توچه فکر می کنی که من مانند پیغمبر بشوم ( یعنی از پیغمبر پیروی کنم ) مانند و پیرو علی باشم .

 

این است که می گویم این شعر در میان ما گمراه کننده شده . همان طور که قرآن را برداشتیم به طاقچه بالا گذاشتیم و به طاق آسمان کوبیدیم , سیره انبیاء و اولیاء و مخصوصا سیره پیغمبر اکرم و ائمه معصومین را هم برداشتیم به طاق آسمان کوبیدیم , گفتیم : او که پیغمبر است , حضرت زهرا هم که دیگر حضرت زهرا است , امیرالمؤمنین هم که حضرت امیرالمؤمنین است , امام حسین هم که امام حسین است , نتیجه اش این است که اگر یک عمر برای ما تاریخ پیغمبر بگویند , برای ما درس نیست , و مثل این است که مثلا بگویند فرشتگان در عالم بالا چنین کردند . خوب فرشتگان کردند به ما چه مربوط . یک عمر اگر بیایند درباره علی حرف بزنند , اصلا ککمان نمی گزد , می گوییم علی که نمی شود مقیاس ما قرار بگیرد . یک عمر برای ما از امام حسین هم باید یک قدم برداشت , چون( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

یعنی این منبع شناخت را هم از ما گرفتند . در صورتی که اگر اینجور می بود , خدا بجای پیغمبر فرشته می فرستاد . پیغمبر یعنی انسان کامل , علی یعنی انسان کامل , حسین یعنی انسان کامل , زهرا یعنی انسان کامل, یعنی مشخصات بشریت را دارند با کمال عالی مافوق ملکی , یعنی مانند یک بشر گرسنه می شوند غذا می خورند , تشنه می شوند آب می خورند , احتیاج به خواب پیدا می کنند , بچه های خودشان را دوست دارند , غریزه جنسی دارند , عاطفه دارند , و لهذا می توانند مقتدا باشند . اگر اینجور نبودند امام و پیشوا نبودند . اگر العیاذ بالله امام حسین عواطف یک بشر را نمی داشت , یعنی اگر چنانکه یک بشر از رنجی که بر فرزندش وارد می شود رنج می برد , و اگر بچه هایش را هم جلوی چشمش قطعه قطعه می کردند هیچ دلش نمی سوخت و مثل این بود که کنده را تکه تکه بکنند , این که کمالی نشد . من هم اگر اینجور باشم این کار را می کنم .

 

اتفاقا عواطف و جنبه های بشریشان از ما قویتر است و در عین حال در جنبه های کمال انسانی از فرشته و از جبرئیل امین بالاترند . و لهذا امام حسین می تواند پیشوا باشد , چون تمام مشخصات بشری را دارد . او هم وقتی که جوان رشیدش میآید از او اجازه می خواهد دلش آتش می گیرد , و صد درجه از من و تو عاطفه فرزند دوستی ا ش بیشتر است و عاطفه از کمالات بشریت است ولی در مقابل رضای حق پا روی همه اینها می گذارد .

 

فاستأذن اباه فأذن لهدر رفتن جان از بدن

 

گویند هر نوعی سخن

 

من خود به چشم خویشتن

 

دیدم که جانم می رود

 

● موج اسلامی

 

هر حادثه ای در جهان طبیعت , خواه طبیعت بیجان یا طبیعت جاندار , جنبشی میآفریند و موجی گرداگرد خویش به وجود میآورد . بلکه هر حادثه ای خود موجی و جنبشی است که بر سطح این اقیانوس بیکران نمودار می گردد .

 

این اقیانوس که ما آن را با نامهای ( جهان , طبیعت , گیتی) و غیره می خوانیم و از طول و عرض و عمق آن فقط خدا آگاه است , همواره از درون خویش امواجی برون می فکند و جنبشهایی تولید می کند . آنچه بر ما از این اقیانوس نمودار می شود و در حیطه حواس ما قرار می گیرد و عقل ما در جستجوی کنه و ماهیت آنها بر میآید از نظری همین امواج و چین و شکنها است که آنها را ( حادثه) می خوانیم و نامهای مختلف بر آنها می نهیم و در جستجوی معرفت آنها بر میآییم . اگر این امواج و چین و شکنها , و به عبارت دیگر : اگر این ( تعینات) نمی بود , راهی برای معرفت نبود , زیرا نشانی نبود بلکه طبیعت و جهانی در کار نبود . چه , جدایی طبیعت از جنبش و تموج امکان پذیر نیست .

 

همین نشانه ها و علامتها و پیچ و خمها و نشیب و فرازها است که به حواس ما امکان عکسبرداری از اشیاء می دهد و آن عکس و تصویرها به دست قاضی عقل سپرده می شود .

 

از اینرو , هر چیزی در طبیعت تا هست متموج است و در جنبش و تکاپو است , و تا متموج است و در تکاپو است هست . بی موجی و بی جنبشی مساوی نیستی است .

 

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

 

آه نه معلوم شد هیچ که من چیستم

 

موج زخود رفته ای تیز خوامید و گفت

 

هستم اگر می روم , گر نروم نیستم

 

امواج , طبق خاصیت ذاتی خود , به محض پیدایش , رو به وسعت و گسترش می نهند , متوالیا بر وسعت دائره خویش می افزایند و فاصله محیط و مرکز را بیشتر می کنند . و از طرف دیگر به هر نسبت که بر وسعت دائره خود می افزایند , از قوت و شدت و طول آنها کاسته می شود , تدریجا ضعیف وضعیفتر می گردند و طولشان کم و کمتر می شود تا آنکه به نیستی و نابودی لااقل از نظر ما می گرایند و به دنیای عدم می پیوندند .

 

برخورد امواج با یکدیگر سبب خنثی شدن موج ضعیفتر می گردد . امواج قویتر جلو توسعه امواج ضعیفتر را می گیرند و آنها را به دیار نیستی می فرستند . از اینرو برخورد با موانع و عوامل قویتر , عامل دیگری است برای نابود شدن امواج و حوادث و پدیده های جهان . حکما این نوع از نیستی و نابودی را که در اثر برخورد با موانع است ( موت اخترامی) و نوع اول را که از پایان یافتن نیروی بقا ناشی می شود ( موت طبیعی) می نامند .

 

هو الذی . . . ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده . ( ۱ )

 

محیط اجتماع بشری با مجموع حوادث بزرگ و کوچک , سودمند یا زیان آوری که در آن رخ می دهد خود دریایی است پر از موج و جنبش و طوفان و لرزش . امواج این دریا نیز به تدریج رو به وسعت می نهند و در برخورد با هم , یکدیگر را مغلوب می نمایند . اما برخی از امواج این دریای عظیم , برخلاف سایر امواج که هرچه بر وسعتشان افزوده می شود از قدرت و قوتشان کاسته می شود و رو به نابودی می روند , به موازات وسعت دائره , بر قوت و قدرت و طول آنها افزوده می شود و توان مقابله آنها با امواج مخالف فزونی می گیرد , گویی از نوعی خاصیت حیاتی بهره مندند و نیروی مرموز ( نمو) و رشد در آنها نهفته است .

 

آری برخی از امواج اجتماعی زنده اند . امواج زنده همانها است که از جوهر حیات سرچشمه می گیرد , مسیرشان مسیر حیات و جهتشان رقاء و تکامل است . پاره ای از نهضتهای فکری , علمی , اخلاقی و هنری از آن جهت جاوید می مانند که خود زنده اند و از نیروی مرموز حیات بهره مندند .

 

زنده ترین امواج اجتماعی , امواج و جنبشهای دینی است . پیوند این امواج و این نهضتها با جوهر حیات و فطرت زندگی از هر چیز دیگر اصیلتر است . در هیچ حرکت و در هیچ موج دیگر این اندازه نیروی حیاتی و قدرت رشد و بالندگی وجود ندارد .

 

● سیره نبوی و گسترش سریع اسلام

 

الحمد لله رب العالمین باری الخلائق اجمعین و الصلاهٔ و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :

 

فبما رحمهٔ من الله لنت لهم , و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم , و استغفر لهم , و شاورهم فی الامر , فاذا عزمت فتوکل علی الله ( ۱ ) .

 

مسئله گسترش سریع اسلام یکی از مسائل مهم تاریخی جهان است که درباره علل آن بحث و گفتگو می شود . البته مسیحیت و تا اندازه ای دین بودا هم از ادیانی هستند که در جهان گسترش یافته اند , مخصوصا مسیحیت که مهد و سرزمینش بیت المقدس است ولی در غرب جهان بیش از شرق جهان گسترش یافته است . همچنانکه می دانیم اکثریت مردم اروپا و آمریکا مسیحی هستند گواینکه مسیحی بودن آنها اخیرا بیشتر جنبه اسلامی دارد نه رسمی و واقعی , ولی بالاخره منطقه آنها منطقه مسیحیت شمرده می شود . دین بودا هم دینی است که ظهورش در هند بوده است . بودا در هند ظهور کرد ولی گسترش دین او بیشتر در خارج هند مثلا در ژاپن و چین است و البته در خود هند هم پیروانی دارد . دین یهود دینی است قومی و نژادی , محدود , و از یک قوم و نژاد خارج نشده است .

 

دین زردشت هم تقریبا دینی است محلی که در داخل ایران ظهور کرد و حتی نتوانست همه مردم ایران را اقناع بکند , و به هر حال پا از ایران بیرون نگذاشت و اگر امروز می بینیم زردشتیهایی در هند هستند که به نام پارسیان هند معروفند , آنها هندی نیستند بلکه زردشتیهای ایرانی هستند که از ایران به هند مهاجرت کرده اند , و همینها که از ایران به هند مهاجرت کرده اند نتوانسته اند یک هسته زنده ای را تشکیل بدهند و دین زردشت را در میان دیگران گسترش بدهند .

 

اسلام از آن جهت که از سرزمین خودش خارج شد و افقهای دیگری را گشود مانند مسیحیت است . اسلام در جزیرهٔ العرب ظهور کرد و امروز ما می بینیم که در آسیا , آفریقا , اروپا , آمریکا و در میان نژادهای مختلف دنیا پیروانی دارد و حتی عدد مسلمین گواینکه مسیحیها کوشش می کنند کمتر از آنچه که هست نشان بدهند و اغلب کتابهای ما آمارشان را از فرنگیها می گرفتند ولی طبق تحقیقی که در این زمینه به عمل آمده شاید از عدد مسیحیان بیشتر باشد و کمتر نباشد . ولی در اسلام یک خصوصیتی هست از نظر

روی سر طوطی ریخت . از آن به بعد دیگر طوطی خاموش و ساکت شد و یک کلمه حرف نزد . بقال از کار خودش پشیمان شد : عجب کاری کردم ! طوطی خوشخوان خودم را چنین کردم ! هر کار کرد برایش نقل و نبات ریخت , او را نوازش کرد دیگر طوطی برای او حرف نزد که نزد . مدتها گذشت . روزی یک آدم کچل آمد دم دکان بقالی که یک چیزی بخرد . طوطی نگاه کرد به او دید سر او هم کچل است . تا دید سرش کچل است به زبان آمد , گفت :

 

از چه ای کل با کلان آمیختی

 

تو مگر از شیشه روغن ریختی

 

گفت : آیا تو هم روغن بادامها را ریخته ای که سرت کچل شده ؟ زبانش باز شد . مولوی در اینجا مطلبی را می گوید , بعد به اشخاصی حمله می کند که خودشان را مقیاس بزرگان قرار می دهند . در اینجا طوطی خودش را مقیاس قرار داد , آن کچل را به خودش قیاس گرفت , یعنی کچل را مانند خودش پنداشت . می گوید این کار را نکن , بزرگان را مانند خودت ندان . این حرف درستی است . این بسیار اشتباه است که انسان که خودش را دارای یک احساساتی می بیند دیگران را نیز چنین بداند . مثلا فردی نمی تواند یک نماز با حضور قلب بخواند , می گوید : ای بابا ! دیگران هم همین جور هستند , مگر می شود نماز با حضور قلب خواند ؟ ! یعنی خودش را مقیاس دیگران قرار می دهد . این غلط است . ما نباید دیگران را به خودمان قیاس بکنیم . ( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) یعنی خودت را مقیاس پاکان قرار نده . این حرف درستی است . ولی این شعر را ما اغلب می خوانیم و می گوییم : دیگران را مقیاس خودت قرار نده , یعنی توچه فکر می کنی که من مانند پیغمبر بشوم ( یعنی از پیغمبر پیروی کنم ) مانند و پیرو علی باشم .

 

این است که می گویم این شعر در میان ما گمراه کننده شده . همان طور که قرآن را برداشتیم به طاقچه بالا گذاشتیم و به طاق آسمان کوبیدیم , سیره انبیاء و اولیاء و مخصوصا سیره پیغمبر اکرم و ائمه معصومین را هم برداشتیم به طاق آسمان کوبیدیم , گفتیم : او که پیغمبر است , حضرت زهرا هم که دیگر حضرت زهرا است , امیرالمؤمنین هم که حضرت امیرالمؤمنین است , امام حسین هم که امام حسین است , نتیجه اش این است که اگر یک عمر برای ما تاریخ پیغمبر بگویند , برای ما درس نیست , و مثل این است که مثلا بگویند فرشتگان در عالم بالا چنین کردند . خوب فرشتگان کردند به ما چه مربوط . یک عمر اگر بیایند درباره علی حرف بزنند , اصلا ککمان نمی گزد , می گوییم علی که نمی شود مقیاس ما قرار بگیرد . یک عمر برای ما از امام حسین هم باید یک قدم برداشت , چون( کار پاکان را قیاس از خود مگیر) .

 

یعنی این منبع شناخت را هم از ما گرفتند . در صورتی که اگر اینجور می بود , خدا بجای پیغمبر فرشته می فرستاد . پیغمبر یعنی انسان کامل , علی یعنی انسان کامل , حسین یعنی انسان کامل , زهرا یعنی انسان کامل, یعنی مشخصات بشریت را دارند با کمال عالی مافوق ملکی , یعنی مانند یک بشر گرسنه می شوند غذا می خورند , تشنه می شوند آب می خورند , احتیاج به خواب پیدا می کنند , بچه های خودشان را دوست دارند , غریزه جنسی دارند , عاطفه دارند , و لهذا می توانند مقتدا باشند . اگر اینجور نبودند امام و پیشوا نبودند . اگر العیاذ بالله امام حسین عواطف یک بشر را نمی داشت , یعنی اگر چنانکه یک بشر از رنجی که بر فرزندش وارد می شود رنج می برد , و اگر بچه هایش را هم جلوی چشمش قطعه قطعه می کردند هیچ دلش نمی سوخت و مثل این بود که کنده را تکه تکه بکنند , این که کمالی نشد . من هم اگر اینجور باشم این کار را می کنم .

 

اتفاقا عواطف و جنبه های بشریشان از ما قویتر است و در عین حال در جنبه های کمال انسانی از فرشته و از جبرئیل امین بالاترند . و لهذا امام حسین می تواند پیشوا باشد , چون تمام مشخصات بشری را دارد . او هم وقتی که جوان رشیدش میآید از او اجازه می خواهد دلش آتش می گیرد , و صد درجه از من و تو عاطفه فرزند دوستی ا ش بیشتر است و عاطفه از کمالات بشریت است ولی در مقابل رضای حق پا روی همه اینها می گذارد .

 

فاستأذن اباه فأذن لهدر رفتن جان از بدن

 

گویند هر نوعی سخن

 

من خود به چشم خویشتن

 

دیدم که جانم می رود

 

● موج اسلامی

 

هر حادثه ای در جهان طبیعت , خواه طبیعت بیجان یا طبیعت جاندار , جنبشی میآفریند و موجی گرداگرد خویش به وجود میآورد . بلکه هر حادثه ای خود موجی و جنبشی است که بر سطح این اقیانوس بیکران نمودار می گردد .

 

این اقیانوس که ما آن را با نامهای ( جهان , طبیعت , گیتی) و غیره می خوانیم و از طول و عرض و عمق آن فقط خدا آگاه است , همواره از درون خویش امواجی برون می فکند و جنبشهایی تولید می کند . آنچه بر ما از این اقیانوس نمودار می شود و در حیطه حواس ما قرار می گیرد و عقل ما در جستجوی کنه و ماهیت آنها بر میآید از نظری همین امواج و چین و شکنها است که آنها را ( حادثه) می خوانیم و نامهای مختلف بر آنها می نهیم و در جستجوی معرفت آنها بر میآییم . اگر این امواج و چین و شکنها , و به عبارت دیگر : اگر این ( تعینات) نمی بود , راهی برای معرفت نبود , زیرا نشانی نبود بلکه طبیعت و جهانی در کار نبود . چه , جدایی طبیعت از جنبش و تموج امکان پذیر نیست .

 

همین نشانه ها و علامتها و پیچ و خمها و نشیب و فرازها است که به حواس ما امکان عکسبرداری از اشیاء می دهد و آن عکس و تصویرها به دست قاضی عقل سپرده می شود .

 

از اینرو , هر چیزی در طبیعت تا هست متموج است و در جنبش و تکاپو است , و تا متموج است و در تکاپو است هست . بی موجی و بی جنبشی مساوی نیستی است .

 

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

 

آه نه معلوم شد هیچ که من چیستم

 

موج زخود رفته ای تیز خوامید و گفت

 

هستم اگر می روم , گر نروم نیستم

 

امواج , طبق خاصیت ذاتی خود , به محض پیدایش , رو به وسعت و گسترش می نهند , متوالیا بر وسعت دائره خویش می افزایند و فاصله محیط و مرکز را بیشتر می کنند . و از طرف دیگر به هر نسبت که بر وسعت دائره خود می افزایند , از قوت و شدت و طول آنها کاسته می شود , تدریجا ضعیف وضعیفتر می گردند و طولشان کم و کمتر می شود تا آنکه به نیستی و نابودی لااقل از نظر ما می گرایند و به دنیای عدم می پیوندند .

 

برخورد امواج با یکدیگر سبب خنثی شدن موج ضعیفتر می گردد . امواج قویتر جلو توسعه امواج ضعیفتر را می گیرند و آنها را به دیار نیستی می فرستند . از اینرو برخورد با موانع و عوامل قویتر , عامل دیگری است برای نابود شدن امواج و حوادث و پدیده های جهان . حکما این نوع از نیستی و نابودی را که در اثر برخورد با موانع است ( موت اخترامی) و نوع اول را که از پایان یافتن نیروی بقا ناشی می شود ( موت طبیعی) می نامند .

 

هو الذی . . . ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده . ( ۱ )

 

محیط اجتماع بشری با مجموع حوادث بزرگ و کوچک , سودمند یا زیان آوری که در آن رخ می دهد خود دریایی است پر از موج و جنبش و طوفان و لرزش . امواج این دریا نیز به تدریج رو به وسعت می نهند و در برخورد با هم , یکدیگر را مغلوب می نمایند . اما برخی از امواج این دریای عظیم , برخلاف سایر امواج که هرچه بر وسعتشان افزوده می شود از قدرت و قوتشان کاسته می شود و رو به نابودی می روند , به موازات وسعت دائره , بر قوت و قدرت و طول آنها افزوده می شود و توان مقابله آنها با امواج مخالف فزونی می گیرد , گویی از نوعی خاصیت حیاتی بهره مندند و نیروی مرموز ( نمو) و رشد در آنها نهفته است .

 

آری برخی از امواج اجتماعی زنده اند . امواج زنده همانها است که از جوهر حیات سرچشمه می گیرد , مسیرشان مسیر حیات و جهتشان رقاء و تکامل است . پاره ای از نهضتهای فکری , علمی , اخلاقی و هنری از آن جهت جاوید می مانند که خود زنده اند و از نیروی مرموز حیات بهره مندند .

 

زنده ترین امواج اجتماعی , امواج و جنبشهای دینی است . پیوند این امواج و این نهضتها با جوهر حیات و فطرت زندگی از هر چیز دیگر اصیلتر است . در هیچ حرکت و در هیچ موج دیگر این اندازه نیروی حیاتی و قدرت رشد و بالندگی وجود ندارد .

 

● سیره نبوی و گسترش سریع اسلام

 

الحمد لله رب العالمین باری الخلائق اجمعین و الصلاهٔ و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته , سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :

 

فبما رحمهٔ من الله لنت لهم , و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم , و استغفر لهم , و شاورهم فی الامر , فاذا عزمت فتوکل علی الله ( ۱ ) .

 

مسئله گسترش سریع اسلام یکی از مسائل مهم تاریخی جهان است که درباره علل آن بحث و گفتگو می شود . البته مسیحیت و تا اندازه ای دین بودا هم از ادیانی هستند که در جهان گسترش یافته اند , مخصوصا مسیحیت که مهد و سرزمینش بیت المقدس است ولی در غرب جهان بیش از شرق جهان گسترش یافته است . همچنانکه می دانیم اکثریت مردم اروپا و آمریکا مسیحی هستند گواینکه مسیحی بودن آنها اخیرا بیشتر جنبه اسلامی دارد نه رسمی و واقعی , ولی بالاخره منطقه آنها منطقه مسیحیت شمرده می شود . دین بودا هم دینی است که ظهورش در هند بوده است . بودا در هند ظهور کرد ولی گسترش دین او بیشتر در خارج هند مثلا در ژاپن و چین است و البته در خود هند هم پیروانی دارد . دین یهود دینی است قومی و نژادی , محدود , و از یک قوم و نژاد خارج نشده است .

 

دین زردشت هم تقریبا دینی است محلی که در داخل ایران ظهور کرد و حتی نتوانست همه مردم ایران را اقناع بکند , و به هر حال پا از ایران بیرون نگذاشت و اگر امروز می بینیم زردشتیهایی در هند هستند که به نام پارسیان هند معروفند , آنها هندی نیستند بلکه زردشتیهای ایرانی هستند که از ایران به هند مهاجرت کرده اند , و همینها که از ایران به هند مهاجرت کرده اند نتوانسته اند یک هسته زنده ای را تشکیل بدهند و دین زردشت را در میان دیگران گسترش بدهند .

 

اسلام از آن جهت که از سرزمین خودش خارج شد و افقهای دیگری را گشود مانند مسیحیت است . اسلام در جزیرهٔ العرب ظهور کرد و امروز ما می بینیم که در آسیا , آفریقا , اروپا , آمریکا و در میان نژادهای مختلف دنیا پیروانی دارد و حتی عدد مسلمین گواینکه مسیحیها کوشش می کنند کمتر از آنچه که هست نشان بدهند و اغلب کتابهای ما آمارشان را از فرنگیها می گرفتند ولی طبق تحقیقی که در این زمینه به عمل آمده شاید از عدد مسیحیان بیشتر باشد و کمتر نباشد . ولی در اسلام یک خصوصیتی هست از نظر

گسترش که در مسیحیت نیست و آن مسئله سرعت گسترش اسلام است . مسیحیت خیلی کند پیشروی کرده است ولی اسلام فوق العاده سریع پیشروی کرده است چه در سرزمین عربستان و چه در خارج عربستان , چه در آسیا , چه در آفریقا و چه در جاهای دیگر . این مسئله مطرح است که چرا اسلام این اندازه سریع پیشروی کرد ؟ حتی لامارتین شاعر معروف فرانسوی می گوید : اگر سه چیز را در نظر بگیریم احدی به پایه پیغمبر اسلام نمی رسد . یکی فقدان وسائل مادی : مردی ظهور می کند و دعوتی می کند در حالی که هیچ نیرو و قدرتی ندارد و حتی نزدیکترین افرادش و خاندان خودش با او به دشمنی بر می خیزند , تک ظهور می کند , هیچ همکار و همدستی ندارد , از خودش شروع می شود , همسرش به او ایمان میآورد , طفلی که در خانه هست و پسر عموی اوست علی ( ع ) ایمان میآورد , تدریجا افراد دیگر ایمان میآورند آن هم در چه سختیها و مشقتها ! و دیگر , سرعت پیشرفت یا عامل زمان , و سوم بزرگی هدف . اگر اهمیت هدف را با فقدان وسائل و با سرعتی که با این فقدان وسائل به آن هدف رسیده است در نظر بگیریم , پیغمبر اسلام به گفته لامارتین و درست می گوید در دنیا شبیه و نظیر ندارد . مسیحیت اگر در دنیا نفوذ و پیشرفتی پیدا کرد , بعد از چند صد سال که از رفع مسیح گذشته بود تا اندازه ای در جهان جایی برای خود پیدا کرد . راجع به علل پیشرفت سریع اسلام , ما به تناسب بحث خودمان که بحث در سیره نبوی است سخن می گوییم . قرآن این مطلب را توضیح داده است و تاریخ هم همین مطلب را به وضوح تأیید می کند که یکی از آن علل و عوامل ( سیره نبوی) و روش پیغمبر اکرم یعنی خلق و خوی و رفتار و طرز دعوت و تبلیغ پیغمبر اکرم است . البته علل دیگری هم در کار است . خود قرآن که معجزه پیغمبر است , آن زیبائی قرآن , آن عمق قرآن , آن شورانگیزی قرآن , آن جاذبه قرآن , بدون شک عامل اول است . عامل اول برای نفوذ و توسعه اسلام در هر جا خود قرآن است و محتوای قرآن . ولی از قرآن که صرف نظر بکنیم , شخصیت رسول اکرم , خلق و خوی رسول اکرم , سیره رسول اکرم , طرز رفتار رسول اکرم , نوع رهبری و مدیریت رسول اکرم عامل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتی بعد از وفات پیغمبر اکرم هم تاریخ زندگی پیغمبر اکرم یعنی سیره او که بعد در تاریخ نقل شده است خود این سیره تاریخی عامل بزرگی بوده است برای پیشرفت اسلام . آیه ای که در ابتدای سخنم تلاوت کردم می فرماید :

 

فبما رحمهٔ من الله لنت لهم نرمش در مسائل شخصی و صلابت در مسائل اصولی

 

اینکه عرض می کنیم پیغمبر ملایم بود و باید یک رهبر ملایم باشد , مقصود این است که پیغمبر در مسائل فردی و شخصی نرم و ملایم بود نه در مسائل اصولی و کلی . در آنجا پیغمبر صد درصد صلابت داشت یعنی انعطاف ناپذیر بود . یکوقت کسی رفتار بدی می کرد راجع به شخص پیغمبر , مثلا اهانت می کرد به شخص پیغمبر . این , مسئله ای بود مربوط به شخص خودش , و یکوقت کسی قانون اسلام را نقض می کرد , مثلا دزدی می کرد . آیا اینکه می گوئیم پیغمبر نرم بود مقصود چیست ؟ آیا یعنی اگر کسی شرب خمر می کرد پیغمبر می گفت مهم نیست , تازیانه به او نزنید , مجازاتش نکنید ؟ ! آن دیگر مربوط به شخص پیغمبر نبود , مربوط به قانون اسلام بود . آیا اگر کسی دزدی می کرد باز پیغمبر می گفت مهم نیست , لازم نیست مجازات بشود ؟ ابدا . پیغمبر در سلوک فردی و در امور شخصی نرم و ملایم بود ولی در تعهدها و مسؤولیتهای اجتماعی نهایت درجه صلابت داشت . مثالی عرض می کنم :

 

شخصی میآید در کوچه جلوی پیغمبر را می گیرد , مدعی می شود که من از تو طلبکارم , طلب مرا الان باید بدهی . پیغمبر می گوید اولا تو از من طلبکار نیستی و بیخود داری ادعا می کنی , و ثانیا الان پول همراهم نیست , اجازه بده بروم . می گوید یک قدم نمی گذارم آن طرف بروی . ( پیغمبر هم می خواهد برود برای نماز شرکت کند ) همین جا باید پول من را بدهی و دین مرا بپردازی . هر چه پیغمبر با او نرمش نشان می دهد او بیشتر خشونت می ورزد تا آنجا که با پیغمبر گلاویز می شود و ردای پیغمبر را لوله می کند , دور گردن ایشان می پیچد و می کشد که اثر قرمزیش در گردن پیغمبر ظاهر می شود . مسلمین میآیند که چرا پیغمبر دیر کرد , می بینند یک یهودی چنین ادعایی دارد . می خواهند خشونت کنند , پیغمبر می گوید کاری نداشته باشید من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم . آنقدر نرمش نشان می دهد که یهودی همان جا می گوید : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله و می گوید تو با چنین قدرتی که داری اینهمه تحمل نشان می دهی ؟ ! این تحمل , تحمل یک فرد عادی نیست , پیغمبرانه است .

 

ظاهرا در فتح مکه است : زنی از اشراف قریش دزدی کرده است . به حکم قانون اسلام دست دزد باید بریده شود . وقتی قضیه ثابت و مسلم شد و زن اقرار کرد که دزدی کرده ام , می بایست حکم درباره او اجرا می شد . اینجا بود که توصیه ها و وساطتها شروع شد . یکی گفت : یا رسول الله ! اگر می شود از مجازات صرف نظر کنید , این زن دختر فلان شخص است که می دانید چقدر محترم است , آبروی یک فامیل محترم از بین می رود . پدرش آمد , برادرش آمد , دیگری آمد که آبروی یک فامیل محترم از بین می رود . هر چه گفتند , فرمود : محال ممتنع است , آیا می گوئید من قانون اسلام را معطل کنم ؟ ! اگر همین زن یک زن بی کس می بود و وابسته به یک فامیل اشرافی نمی بود همه شما می گفتید بله دزد است باید مجازات بشود . آفتابه دزد مجازات بشود , یک فقیر که به علت فقرش مثلا دزدی کرده مجازات بشود , ولی این زن به دلیل اینکه وابسته به اشراف قریش است و به قول شما آبروی یک فامیل اشرافی از بین می رود مجازات نشود ؟ ! قانون خدا تعطیل بردار نیست . ابدا شفاعتها و وساطتها را نپذیرفت .

 

پس پیغمبر در مسائل اصولی هرگز نرمش نشان نمی داد در حالی که در مسائل شخصی فوق العاده نرم و مهربان بود , و فوق العاده عفو داشت و با گذشت بود . پس اینها با یکدیگر اشتباه نشود .

 

علی علیه السلام در مسائل فردی و شخصی , در نهایت درجه نرم و مهربان و خوشروست , ولی در مسائل اصولی یک ذره انعطاف نمی پذیرد . دو نمونه را به عنوان دلیل ذکر می کنم . علی مردی بود بشاش برخلاف مقدس مابهای ما که همیشه از مردم دیگر بهای مقدسی می خواهند , همیشه چهره های عبوس و اخمهای درهم کشیده دارند و هیچ وقت حاضر نیستند یک تبسم به لبشان باید , گویی لازمه قدس و تقوا عبوس بودن است . گفت :

 

صبا از من بگو یار عبوسا قمطریرا را

 

نمی چسبی به دل زحمت مده صمغ و کتیرا را

 

چرا باید اینجور بود و حال آنکه :مشورت

 

و شاورهم فی الامر پرهیز از خشونت در دعوت و تبلیغ

گسترش که در مسیحیت نیست و آن مسئله سرعت گسترش اسلام است . مسیحیت خیلی کند پیشروی کرده است ولی اسلام فوق العاده سریع پیشروی کرده است چه در سرزمین عربستان و چه در خارج عربستان , چه در آسیا , چه در آفریقا و چه در جاهای دیگر . این مسئله مطرح است که چرا اسلام این اندازه سریع پیشروی کرد ؟ حتی لامارتین شاعر معروف فرانسوی می گوید : اگر سه چیز را در نظر بگیریم احدی به پایه پیغمبر اسلام نمی رسد . یکی فقدان وسائل مادی : مردی ظهور می کند و دعوتی می کند در حالی که هیچ نیرو و قدرتی ندارد و حتی نزدیکترین افرادش و خاندان خودش با او به دشمنی بر می خیزند , تک ظهور می کند , هیچ همکار و همدستی ندارد , از خودش شروع می شود , همسرش به او ایمان میآورد , طفلی که در خانه هست و پسر عموی اوست علی ( ع ) ایمان میآورد , تدریجا افراد دیگر ایمان میآورند آن هم در چه سختیها و مشقتها ! و دیگر , سرعت پیشرفت یا عامل زمان , و سوم بزرگی هدف . اگر اهمیت هدف را با فقدان وسائل و با سرعتی که با این فقدان وسائل به آن هدف رسیده است در نظر بگیریم , پیغمبر اسلام به گفته لامارتین و درست می گوید در دنیا شبیه و نظیر ندارد . مسیحیت اگر در دنیا نفوذ و پیشرفتی پیدا کرد , بعد از چند صد سال که از رفع مسیح گذشته بود تا اندازه ای در جهان جایی برای خود پیدا کرد . راجع به علل پیشرفت سریع اسلام , ما به تناسب بحث خودمان که بحث در سیره نبوی است سخن می گوییم . قرآن این مطلب را توضیح داده است و تاریخ هم همین مطلب را به وضوح تأیید می کند که یکی از آن علل و عوامل ( سیره نبوی) و روش پیغمبر اکرم یعنی خلق و خوی و رفتار و طرز دعوت و تبلیغ پیغمبر اکرم است . البته علل دیگری هم در کار است . خود قرآن که معجزه پیغمبر است , آن زیبائی قرآن , آن عمق قرآن , آن شورانگیزی قرآن , آن جاذبه قرآن , بدون شک عامل اول است . عامل اول برای نفوذ و توسعه اسلام در هر جا خود قرآن است و محتوای قرآن . ولی از قرآن که صرف نظر بکنیم , شخصیت رسول اکرم , خلق و خوی رسول اکرم , سیره رسول اکرم , طرز رفتار رسول اکرم , نوع رهبری و مدیریت رسول اکرم عامل دوم نفوذ و توسعه اسلام است و حتی بعد از وفات پیغمبر اکرم هم تاریخ زندگی پیغمبر اکرم یعنی سیره او که بعد در تاریخ نقل شده است خود این سیره تاریخی عامل بزرگی بوده است برای پیشرفت اسلام . آیه ای که در ابتدای سخنم تلاوت کردم می فرماید :

 

فبما رحمهٔ من الله لنت لهم نرمش در مسائل شخصی و صلابت در مسائل اصولی

 

اینکه عرض می کنیم پیغمبر ملایم بود و باید یک رهبر ملایم باشد , مقصود این است که پیغمبر در مسائل فردی و شخصی نرم و ملایم بود نه در مسائل اصولی و کلی . در آنجا پیغمبر صد درصد صلابت داشت یعنی انعطاف ناپذیر بود . یکوقت کسی رفتار بدی می کرد راجع به شخص پیغمبر , مثلا اهانت می کرد به شخص پیغمبر . این , مسئله ای بود مربوط به شخص خودش , و یکوقت کسی قانون اسلام را نقض می کرد , مثلا دزدی می کرد . آیا اینکه می گوئیم پیغمبر نرم بود مقصود چیست ؟ آیا یعنی اگر کسی شرب خمر می کرد پیغمبر می گفت مهم نیست , تازیانه به او نزنید , مجازاتش نکنید ؟ ! آن دیگر مربوط به شخص پیغمبر نبود , مربوط به قانون اسلام بود . آیا اگر کسی دزدی می کرد باز پیغمبر می گفت مهم نیست , لازم نیست مجازات بشود ؟ ابدا . پیغمبر در سلوک فردی و در امور شخصی نرم و ملایم بود ولی در تعهدها و مسؤولیتهای اجتماعی نهایت درجه صلابت داشت . مثالی عرض می کنم :

 

شخصی میآید در کوچه جلوی پیغمبر را می گیرد , مدعی می شود که من از تو طلبکارم , طلب مرا الان باید بدهی . پیغمبر می گوید اولا تو از من طلبکار نیستی و بیخود داری ادعا می کنی , و ثانیا الان پول همراهم نیست , اجازه بده بروم . می گوید یک قدم نمی گذارم آن طرف بروی . ( پیغمبر هم می خواهد برود برای نماز شرکت کند ) همین جا باید پول من را بدهی و دین مرا بپردازی . هر چه پیغمبر با او نرمش نشان می دهد او بیشتر خشونت می ورزد تا آنجا که با پیغمبر گلاویز می شود و ردای پیغمبر را لوله می کند , دور گردن ایشان می پیچد و می کشد که اثر قرمزیش در گردن پیغمبر ظاهر می شود . مسلمین میآیند که چرا پیغمبر دیر کرد , می بینند یک یهودی چنین ادعایی دارد . می خواهند خشونت کنند , پیغمبر می گوید کاری نداشته باشید من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم . آنقدر نرمش نشان می دهد که یهودی همان جا می گوید : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد انک رسول الله و می گوید تو با چنین قدرتی که داری اینهمه تحمل نشان می دهی ؟ ! این تحمل , تحمل یک فرد عادی نیست , پیغمبرانه است .

 

ظاهرا در فتح مکه است : زنی از اشراف قریش دزدی کرده است . به حکم قانون اسلام دست دزد باید بریده شود . وقتی قضیه ثابت و مسلم شد و زن اقرار کرد که دزدی کرده ام , می بایست حکم درباره او اجرا می شد . اینجا بود که توصیه ها و وساطتها شروع شد . یکی گفت : یا رسول الله ! اگر می شود از مجازات صرف نظر کنید , این زن دختر فلان شخص است که می دانید چقدر محترم است , آبروی یک فامیل محترم از بین می رود . پدرش آمد , برادرش آمد , دیگری آمد که آبروی یک فامیل محترم از بین می رود . هر چه گفتند , فرمود : محال ممتنع است , آیا می گوئید من قانون اسلام را معطل کنم ؟ ! اگر همین زن یک زن بی کس می بود و وابسته به یک فامیل اشرافی نمی بود همه شما می گفتید بله دزد است باید مجازات بشود . آفتابه دزد مجازات بشود , یک فقیر که به علت فقرش مثلا دزدی کرده مجازات بشود , ولی این زن به دلیل اینکه وابسته به اشراف قریش است و به قول شما آبروی یک فامیل اشرافی از بین می رود مجازات نشود ؟ ! قانون خدا تعطیل بردار نیست . ابدا شفاعتها و وساطتها را نپذیرفت .

 

پس پیغمبر در مسائل اصولی هرگز نرمش نشان نمی داد در حالی که در مسائل شخصی فوق العاده نرم و مهربان بود , و فوق العاده عفو داشت و با گذشت بود . پس اینها با یکدیگر اشتباه نشود .

 

علی علیه السلام در مسائل فردی و شخصی , در نهایت درجه نرم و مهربان و خوشروست , ولی در مسائل اصولی یک ذره انعطاف نمی پذیرد . دو نمونه را به عنوان دلیل ذکر می کنم . علی مردی بود بشاش برخلاف مقدس مابهای ما که همیشه از مردم دیگر بهای مقدسی می خواهند , همیشه چهره های عبوس و اخمهای درهم کشیده دارند و هیچ وقت حاضر نیستند یک تبسم به لبشان باید , گویی لازمه قدس و تقوا عبوس بودن است . گفت :

 

صبا از من بگو یار عبوسا قمطریرا را

 

نمی چسبی به دل زحمت مده صمغ و کتیرا را

 

چرا باید اینجور بود و حال آنکه :مشورت

 

و شاورهم فی الامر پرهیز از خشونت در دعوت و تبلیغ

دعوت نباید توأم با خشونت باشد , و به عبارت دیگر دعوت و تبلیغ نمی تواند توأم با اکراه و اجبار باشد . مسئله ای است که خیلی می پرسند : آیا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است ؟ یعنی ایمان اسلام اساسش بر اجبار است ؟ این , چیزی است که کشیشهای مسیحی در دنیا روی آن فوق العاده تبلیغ کرده اند . اسم اسلام را گذاشته اند دین شمشیر یعنی دینی که منحصرا از شمشیر استفاده می کند . شک ندارد که اسلام دین شمشیر هم هست و این کمالی است در اسلام نه نقص در اسلام , ولی آنها که می گویند ( اسلام دین شمشیر) می خواهند بگویند اسلام در دعوت خودش ابزاری که به کار می برد شمشیر است , یعنی چنانکه قرآن می گوید : مال خدیجه و شمشیر علی ( ع )

 

این را هم به شما عرض بکنم : گاهی خود ما مسلمانان حرفهایی می زنیم که نه با تاریخ منطبق است و نه با قرآن , با حرفهای دشمنها منطبق است , یعنی حرفی را که یک جنبه اش درست است به گونه ای تعبیر می کنیم که اسلحه به دست دشمن می دهیم , مثل اینکه برخی می گویند : اسلام با دو چیز پیش رفت , با مال خدیجه و شمشیر علی , یعنی با زر و زور . اگر دینی با زر و زور پیش برود , آن چه دینی می تواند باشد ؟ ! آیا قرآن در یک جا دارد که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! آیا علی ( ع ) یک جا گفت که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! شک ندارد که مال خدیجه به درد مسلمین خورد , اما آیا مال خدیجه صرف دعوت اسلام شد ؟ یعنی خدیجه پول زیادی داشت , پول خدیجه را به کسی دادند و گفتند بیا مسلمان شو ؟ آیا یک جا انسان در تاریخ چنین چیزی پیدا می کند ؟ یا نه , در شرائطی که مسلمین و پیغمبر اکرم در نهایت درجه سختی و تحت فشار بودند جناب خدیجه مال و ثروت خودش را در اختیار پیغمبر گذاشت ولی نه برای اینکه پیغمبر العیاذ بالله به کسی رشوه بدهد , و تاریخ نیز هیچگاه چنین چیزی نشان نمی دهد . این مال آنقدر هم زیاد نبوده و اصلا در آن زمان , ثروت نمی توانسته اینقدر زیاد باشد . ثروت خدیجه که زیاد بود , نسبت به ثروتی که در آن روز در آن مناطق بود زیاد بود نه در حد ثروت مثلا یکی از میلیاردهای تهران که بگوئیم او مثل یکی از سرمایه دارهای تهران بود . مکه شهر کوچکی بود , البته یک عده تاجر و بازرگان داشت , سرمایه دار هم داشت ولی سرمایه دارهای مکه مثل سرمایه دارهای نیشابور مثلا بودند نه مثل سرمایه دارهای تهران یا اصفهان یا مشهد و از این قبیل . پس اگر مال خدیجه نبود فقر و تنگدستی شاید مسلمین را از پا در میآورد . مال خدیجه خدمت کرد اما نه خدمت رشوه دادن که کسی را با پول مسلمان کرده باشد , بلکه خدمت به این معنی که مسلمانان گرسنه را نجات داد و مسلمانان با پول خدیجه توانستند سد رمقی بکنند .

 

شمشیر علی بدون شک به اسلام خدمت کرد و اگر شمشیر علی نبود سرنوشت اسلام سرنوشت دیگری بود اما نه اینکه شمشیر علی رفت بالای سر کسی ایستاد و گفت یا باید مسلمان بشوی یا گردنت را می زنم , بلکه در شرایطی که شمشیر دشمن آمده بود ریشه اسلام را بکند علی بود که در مقابل دشمن ایستاد . کافی است ما ( بدر) یا ( احد) و یا ( خندق) را در نظر بگیریم که شمشیر علی در همین موارد به کار رفته است . در ( خندق) مسلمین توسط کفار قریش و قبائل همدست آنها احاطه می شوند , ده هزار نفر مسلح مدینه را احاطه می کنند , مسلمین در شرایط بسیار سخت اجتماعی و اقتصادی قرار می گیرند و به حسب ظاهر دیگر راه امیدی برای آنها باقی نمانده است . کار به جایی می رسد که عمرو بن عبدود حتی آن خندقی را که مسلمین به دور خود کشیده اند می شکافد . البته این خندق در تمام دور مدینه نبوده است چون دور مدینه آنقدر کوه است که خیلی جاهایش احتیاجی به خندق ندارد . یک خط موربی بوده است در شمال مدینه در همان بین راه احد که مسلمین میان دو کوه را کندند چون قریش هم از طرف شمال مدینه آمده بودند و چاره ای نداشتند جز اینکه از آنجا بیایند . مسلمین این طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق . عمرو بن عبدود نقطه

دعوت نباید توأم با خشونت باشد , و به عبارت دیگر دعوت و تبلیغ نمی تواند توأم با اکراه و اجبار باشد . مسئله ای است که خیلی می پرسند : آیا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است ؟ یعنی ایمان اسلام اساسش بر اجبار است ؟ این , چیزی است که کشیشهای مسیحی در دنیا روی آن فوق العاده تبلیغ کرده اند . اسم اسلام را گذاشته اند دین شمشیر یعنی دینی که منحصرا از شمشیر استفاده می کند . شک ندارد که اسلام دین شمشیر هم هست و این کمالی است در اسلام نه نقص در اسلام , ولی آنها که می گویند ( اسلام دین شمشیر) می خواهند بگویند اسلام در دعوت خودش ابزاری که به کار می برد شمشیر است , یعنی چنانکه قرآن می گوید : مال خدیجه و شمشیر علی ( ع )

 

این را هم به شما عرض بکنم : گاهی خود ما مسلمانان حرفهایی می زنیم که نه با تاریخ منطبق است و نه با قرآن , با حرفهای دشمنها منطبق است , یعنی حرفی را که یک جنبه اش درست است به گونه ای تعبیر می کنیم که اسلحه به دست دشمن می دهیم , مثل اینکه برخی می گویند : اسلام با دو چیز پیش رفت , با مال خدیجه و شمشیر علی , یعنی با زر و زور . اگر دینی با زر و زور پیش برود , آن چه دینی می تواند باشد ؟ ! آیا قرآن در یک جا دارد که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! آیا علی ( ع ) یک جا گفت که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! شک ندارد که مال خدیجه به درد مسلمین خورد , اما آیا مال خدیجه صرف دعوت اسلام شد ؟ یعنی خدیجه پول زیادی داشت , پول خدیجه را به کسی دادند و گفتند بیا مسلمان شو ؟ آیا یک جا انسان در تاریخ چنین چیزی پیدا می کند ؟ یا نه , در شرائطی که مسلمین و پیغمبر اکرم در نهایت درجه سختی و تحت فشار بودند جناب خدیجه مال و ثروت خودش را در اختیار پیغمبر گذاشت ولی نه برای اینکه پیغمبر العیاذ بالله به کسی رشوه بدهد , و تاریخ نیز هیچگاه چنین چیزی نشان نمی دهد . این مال آنقدر هم زیاد نبوده و اصلا در آن زمان , ثروت نمی توانسته اینقدر زیاد باشد . ثروت خدیجه که زیاد بود , نسبت به ثروتی که در آن روز در آن مناطق بود زیاد بود نه در حد ثروت مثلا یکی از میلیاردهای تهران که بگوئیم او مثل یکی از سرمایه دارهای تهران بود . مکه شهر کوچکی بود , البته یک عده تاجر و بازرگان داشت , سرمایه دار هم داشت ولی سرمایه دارهای مکه مثل سرمایه دارهای نیشابور مثلا بودند نه مثل سرمایه دارهای تهران یا اصفهان یا مشهد و از این قبیل . پس اگر مال خدیجه نبود فقر و تنگدستی شاید مسلمین را از پا در میآورد . مال خدیجه خدمت کرد اما نه خدمت رشوه دادن که کسی را با پول مسلمان کرده باشد , بلکه خدمت به این معنی که مسلمانان گرسنه را نجات داد و مسلمانان با پول خدیجه توانستند سد رمقی بکنند .

 

شمشیر علی بدون شک به اسلام خدمت کرد و اگر شمشیر علی نبود سرنوشت اسلام سرنوشت دیگری بود اما نه اینکه شمشیر علی رفت بالای سر کسی ایستاد و گفت یا باید مسلمان بشوی یا گردنت را می زنم , بلکه در شرایطی که شمشیر دشمن آمده بود ریشه اسلام را بکند علی بود که در مقابل دشمن ایستاد . کافی است ما ( بدر) یا ( احد) و یا ( خندق) را در نظر بگیریم که شمشیر علی در همین موارد به کار رفته است . در ( خندق) مسلمین توسط کفار قریش و قبائل همدست آنها احاطه می شوند , ده هزار نفر مسلح مدینه را احاطه می کنند , مسلمین در شرایط بسیار سخت اجتماعی و اقتصادی قرار می گیرند و به حسب ظاهر دیگر راه امیدی برای آنها باقی نمانده است . کار به جایی می رسد که عمرو بن عبدود حتی آن خندقی را که مسلمین به دور خود کشیده اند می شکافد . البته این خندق در تمام دور مدینه نبوده است چون دور مدینه آنقدر کوه است که خیلی جاهایش احتیاجی به خندق ندارد . یک خط موربی بوده است در شمال مدینه در همان بین راه احد که مسلمین میان دو کوه را کندند چون قریش هم از طرف شمال مدینه آمده بودند و چاره ای نداشتند جز اینکه از آنجا بیایند . مسلمین این طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق . عمرو بن عبدود نقطه

دعوت نباید توأم با خشونت باشد , و به عبارت دیگر دعوت و تبلیغ نمی تواند توأم با اکراه و اجبار باشد . مسئله ای است که خیلی می پرسند : آیا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است ؟ یعنی ایمان اسلام اساسش بر اجبار است ؟ این , چیزی است که کشیشهای مسیحی در دنیا روی آن فوق العاده تبلیغ کرده اند . اسم اسلام را گذاشته اند دین شمشیر یعنی دینی که منحصرا از شمشیر استفاده می کند . شک ندارد که اسلام دین شمشیر هم هست و این کمالی است در اسلام نه نقص در اسلام , ولی آنها که می گویند ( اسلام دین شمشیر) می خواهند بگویند اسلام در دعوت خودش ابزاری که به کار می برد شمشیر است , یعنی چنانکه قرآن می گوید : مال خدیجه و شمشیر علی ( ع )

 

این را هم به شما عرض بکنم : گاهی خود ما مسلمانان حرفهایی می زنیم که نه با تاریخ منطبق است و نه با قرآن , با حرفهای دشمنها منطبق است , یعنی حرفی را که یک جنبه اش درست است به گونه ای تعبیر می کنیم که اسلحه به دست دشمن می دهیم , مثل اینکه برخی می گویند : اسلام با دو چیز پیش رفت , با مال خدیجه و شمشیر علی , یعنی با زر و زور . اگر دینی با زر و زور پیش برود , آن چه دینی می تواند باشد ؟ ! آیا قرآن در یک جا دارد که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! آیا علی ( ع ) یک جا گفت که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! شک ندارد که مال خدیجه به درد مسلمین خورد , اما آیا مال خدیجه صرف دعوت اسلام شد ؟ یعنی خدیجه پول زیادی داشت , پول خدیجه را به کسی دادند و گفتند بیا مسلمان شو ؟ آیا یک جا انسان در تاریخ چنین چیزی پیدا می کند ؟ یا نه , در شرائطی که مسلمین و پیغمبر اکرم در نهایت درجه سختی و تحت فشار بودند جناب خدیجه مال و ثروت خودش را در اختیار پیغمبر گذاشت ولی نه برای اینکه پیغمبر العیاذ بالله به کسی رشوه بدهد , و تاریخ نیز هیچگاه چنین چیزی نشان نمی دهد . این مال آنقدر هم زیاد نبوده و اصلا در آن زمان , ثروت نمی توانسته اینقدر زیاد باشد . ثروت خدیجه که زیاد بود , نسبت به ثروتی که در آن روز در آن مناطق بود زیاد بود نه در حد ثروت مثلا یکی از میلیاردهای تهران که بگوئیم او مثل یکی از سرمایه دارهای تهران بود . مکه شهر کوچکی بود , البته یک عده تاجر و بازرگان داشت , سرمایه دار هم داشت ولی سرمایه دارهای مکه مثل سرمایه دارهای نیشابور مثلا بودند نه مثل سرمایه دارهای تهران یا اصفهان یا مشهد و از این قبیل . پس اگر مال خدیجه نبود فقر و تنگدستی شاید مسلمین را از پا در میآورد . مال خدیجه خدمت کرد اما نه خدمت رشوه دادن که کسی را با پول مسلمان کرده باشد , بلکه خدمت به این معنی که مسلمانان گرسنه را نجات داد و مسلمانان با پول خدیجه توانستند سد رمقی بکنند .

 

شمشیر علی بدون شک به اسلام خدمت کرد و اگر شمشیر علی نبود سرنوشت اسلام سرنوشت دیگری بود اما نه اینکه شمشیر علی رفت بالای سر کسی ایستاد و گفت یا باید مسلمان بشوی یا گردنت را می زنم , بلکه در شرایطی که شمشیر دشمن آمده بود ریشه اسلام را بکند علی بود که در مقابل دشمن ایستاد . کافی است ما ( بدر) یا ( احد) و یا ( خندق) را در نظر بگیریم که شمشیر علی در همین موارد به کار رفته است . در ( خندق) مسلمین توسط کفار قریش و قبائل همدست آنها احاطه می شوند , ده هزار نفر مسلح مدینه را احاطه می کنند , مسلمین در شرایط بسیار سخت اجتماعی و اقتصادی قرار می گیرند و به حسب ظاهر دیگر راه امیدی برای آنها باقی نمانده است . کار به جایی می رسد که عمرو بن عبدود حتی آن خندقی را که مسلمین به دور خود کشیده اند می شکافد . البته این خندق در تمام دور مدینه نبوده است چون دور مدینه آنقدر کوه است که خیلی جاهایش احتیاجی به خندق ندارد . یک خط موربی بوده است در شمال مدینه در همان بین راه احد که مسلمین میان دو کوه را کندند چون قریش هم از طرف شمال مدینه آمده بودند و چاره ای نداشتند جز اینکه از آنجا بیایند . مسلمین این طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق . عمرو بن عبدود نقطه

دعوت نباید توأم با خشونت باشد , و به عبارت دیگر دعوت و تبلیغ نمی تواند توأم با اکراه و اجبار باشد . مسئله ای است که خیلی می پرسند : آیا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است ؟ یعنی ایمان اسلام اساسش بر اجبار است ؟ این , چیزی است که کشیشهای مسیحی در دنیا روی آن فوق العاده تبلیغ کرده اند . اسم اسلام را گذاشته اند دین شمشیر یعنی دینی که منحصرا از شمشیر استفاده می کند . شک ندارد که اسلام دین شمشیر هم هست و این کمالی است در اسلام نه نقص در اسلام , ولی آنها که می گویند ( اسلام دین شمشیر) می خواهند بگویند اسلام در دعوت خودش ابزاری که به کار می برد شمشیر است , یعنی چنانکه قرآن می گوید : مال خدیجه و شمشیر علی ( ع )

 

این را هم به شما عرض بکنم : گاهی خود ما مسلمانان حرفهایی می زنیم که نه با تاریخ منطبق است و نه با قرآن , با حرفهای دشمنها منطبق است , یعنی حرفی را که یک جنبه اش درست است به گونه ای تعبیر می کنیم که اسلحه به دست دشمن می دهیم , مثل اینکه برخی می گویند : اسلام با دو چیز پیش رفت , با مال خدیجه و شمشیر علی , یعنی با زر و زور . اگر دینی با زر و زور پیش برود , آن چه دینی می تواند باشد ؟ ! آیا قرآن در یک جا دارد که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! آیا علی ( ع ) یک جا گفت که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! شک ندارد که مال خدیجه به درد مسلمین خورد , اما آیا مال خدیجه صرف دعوت اسلام شد ؟ یعنی خدیجه پول زیادی داشت , پول خدیجه را به کسی دادند و گفتند بیا مسلمان شو ؟ آیا یک جا انسان در تاریخ چنین چیزی پیدا می کند ؟ یا نه , در شرائطی که مسلمین و پیغمبر اکرم در نهایت درجه سختی و تحت فشار بودند جناب خدیجه مال و ثروت خودش را در اختیار پیغمبر گذاشت ولی نه برای اینکه پیغمبر العیاذ بالله به کسی رشوه بدهد , و تاریخ نیز هیچگاه چنین چیزی نشان نمی دهد . این مال آنقدر هم زیاد نبوده و اصلا در آن زمان , ثروت نمی توانسته اینقدر زیاد باشد . ثروت خدیجه که زیاد بود , نسبت به ثروتی که در آن روز در آن مناطق بود زیاد بود نه در حد ثروت مثلا یکی از میلیاردهای تهران که بگوئیم او مثل یکی از سرمایه دارهای تهران بود . مکه شهر کوچکی بود , البته یک عده تاجر و بازرگان داشت , سرمایه دار هم داشت ولی سرمایه دارهای مکه مثل سرمایه دارهای نیشابور مثلا بودند نه مثل سرمایه دارهای تهران یا اصفهان یا مشهد و از این قبیل . پس اگر مال خدیجه نبود فقر و تنگدستی شاید مسلمین را از پا در میآورد . مال خدیجه خدمت کرد اما نه خدمت رشوه دادن که کسی را با پول مسلمان کرده باشد , بلکه خدمت به این معنی که مسلمانان گرسنه را نجات داد و مسلمانان با پول خدیجه توانستند سد رمقی بکنند .

 

شمشیر علی بدون شک به اسلام خدمت کرد و اگر شمشیر علی نبود سرنوشت اسلام سرنوشت دیگری بود اما نه اینکه شمشیر علی رفت بالای سر کسی ایستاد و گفت یا باید مسلمان بشوی یا گردنت را می زنم , بلکه در شرایطی که شمشیر دشمن آمده بود ریشه اسلام را بکند علی بود که در مقابل دشمن ایستاد . کافی است ما ( بدر) یا ( احد) و یا ( خندق) را در نظر بگیریم که شمشیر علی در همین موارد به کار رفته است . در ( خندق) مسلمین توسط کفار قریش و قبائل همدست آنها احاطه می شوند , ده هزار نفر مسلح مدینه را احاطه می کنند , مسلمین در شرایط بسیار سخت اجتماعی و اقتصادی قرار می گیرند و به حسب ظاهر دیگر راه امیدی برای آنها باقی نمانده است . کار به جایی می رسد که عمرو بن عبدود حتی آن خندقی را که مسلمین به دور خود کشیده اند می شکافد . البته این خندق در تمام دور مدینه نبوده است چون دور مدینه آنقدر کوه است که خیلی جاهایش احتیاجی به خندق ندارد . یک خط موربی بوده است در شمال مدینه در همان بین راه احد که مسلمین میان دو کوه را کندند چون قریش هم از طرف شمال مدینه آمده بودند و چاره ای نداشتند جز اینکه از آنجا بیایند . مسلمین این طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق . عمرو بن عبدود نقطه

دعوت نباید توأم با خشونت باشد , و به عبارت دیگر دعوت و تبلیغ نمی تواند توأم با اکراه و اجبار باشد . مسئله ای است که خیلی می پرسند : آیا اساس دعوت اسلام بر زور و اجبار است ؟ یعنی ایمان اسلام اساسش بر اجبار است ؟ این , چیزی است که کشیشهای مسیحی در دنیا روی آن فوق العاده تبلیغ کرده اند . اسم اسلام را گذاشته اند دین شمشیر یعنی دینی که منحصرا از شمشیر استفاده می کند . شک ندارد که اسلام دین شمشیر هم هست و این کمالی است در اسلام نه نقص در اسلام , ولی آنها که می گویند ( اسلام دین شمشیر) می خواهند بگویند اسلام در دعوت خودش ابزاری که به کار می برد شمشیر است , یعنی چنانکه قرآن می گوید : مال خدیجه و شمشیر علی ( ع )

 

این را هم به شما عرض بکنم : گاهی خود ما مسلمانان حرفهایی می زنیم که نه با تاریخ منطبق است و نه با قرآن , با حرفهای دشمنها منطبق است , یعنی حرفی را که یک جنبه اش درست است به گونه ای تعبیر می کنیم که اسلحه به دست دشمن می دهیم , مثل اینکه برخی می گویند : اسلام با دو چیز پیش رفت , با مال خدیجه و شمشیر علی , یعنی با زر و زور . اگر دینی با زر و زور پیش برود , آن چه دینی می تواند باشد ؟ ! آیا قرآن در یک جا دارد که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! آیا علی ( ع ) یک جا گفت که دین اسلام با زر و زور پیش رفت ؟ ! شک ندارد که مال خدیجه به درد مسلمین خورد , اما آیا مال خدیجه صرف دعوت اسلام شد ؟ یعنی خدیجه پول زیادی داشت , پول خدیجه را به کسی دادند و گفتند بیا مسلمان شو ؟ آیا یک جا انسان در تاریخ چنین چیزی پیدا می کند ؟ یا نه , در شرائطی که مسلمین و پیغمبر اکرم در نهایت درجه سختی و تحت فشار بودند جناب خدیجه مال و ثروت خودش را در اختیار پیغمبر گذاشت ولی نه برای اینکه پیغمبر العیاذ بالله به کسی رشوه بدهد , و تاریخ نیز هیچگاه چنین چیزی نشان نمی دهد . این مال آنقدر هم زیاد نبوده و اصلا در آن زمان , ثروت نمی توانسته اینقدر زیاد باشد . ثروت خدیجه که زیاد بود , نسبت به ثروتی که در آن روز در آن مناطق بود زیاد بود نه در حد ثروت مثلا یکی از میلیاردهای تهران که بگوئیم او مثل یکی از سرمایه دارهای تهران بود . مکه شهر کوچکی بود , البته یک عده تاجر و بازرگان داشت , سرمایه دار هم داشت ولی سرمایه دارهای مکه مثل سرمایه دارهای نیشابور مثلا بودند نه مثل سرمایه دارهای تهران یا اصفهان یا مشهد و از این قبیل . پس اگر مال خدیجه نبود فقر و تنگدستی شاید مسلمین را از پا در میآورد . مال خدیجه خدمت کرد اما نه خدمت رشوه دادن که کسی را با پول مسلمان کرده باشد , بلکه خدمت به این معنی که مسلمانان گرسنه را نجات داد و مسلمانان با پول خدیجه توانستند سد رمقی بکنند .

 

شمشیر علی بدون شک به اسلام خدمت کرد و اگر شمشیر علی نبود سرنوشت اسلام سرنوشت دیگری بود اما نه اینکه شمشیر علی رفت بالای سر کسی ایستاد و گفت یا باید مسلمان بشوی یا گردنت را می زنم , بلکه در شرایطی که شمشیر دشمن آمده بود ریشه اسلام را بکند علی بود که در مقابل دشمن ایستاد . کافی است ما ( بدر) یا ( احد) و یا ( خندق) را در نظر بگیریم که شمشیر علی در همین موارد به کار رفته است . در ( خندق) مسلمین توسط کفار قریش و قبائل همدست آنها احاطه می شوند , ده هزار نفر مسلح مدینه را احاطه می کنند , مسلمین در شرایط بسیار سخت اجتماعی و اقتصادی قرار می گیرند و به حسب ظاهر دیگر راه امیدی برای آنها باقی نمانده است . کار به جایی می رسد که عمرو بن عبدود حتی آن خندقی را که مسلمین به دور خود کشیده اند می شکافد . البته این خندق در تمام دور مدینه نبوده است چون دور مدینه آنقدر کوه است که خیلی جاهایش احتیاجی به خندق ندارد . یک خط موربی بوده است در شمال مدینه در همان بین راه احد که مسلمین میان دو کوه را کندند چون قریش هم از طرف شمال مدینه آمده بودند و چاره ای نداشتند جز اینکه از آنجا بیایند . مسلمین این طرف خندق بودند و آنها آن طرف خندق . عمرو بن عبدود نقطه

باریکتری را پیدا می کند , اسب قویی دارد , خود او و چند نفر دیگر از آن خندق می پرند و میآیند به این سو . آنگاه میآید در مقابل مسلمین می ایستد و صدای ( هل من مبارز) ش را بلند می کند . احدی از مسلمین جرأت نمی کند بیرون بیاید چون شک ندارد که اگر بیاید با این مرد مبارزه بکند کشته می شود . علی بیست و چند ساله از جا بلند می شود : یا رسول الله به من اجازه بده . فرمود : علی جان بنشین . پیغمبر می خواست اتمام حجت با همه اصحاب کامل بشود . عمرو رفت و جولانی داد , اسبش را تاخت و آمد دوباره گفت : هل من مبارز ؟ یک نفر جواب نداد . قدرتش را نداشتند چون مرد فوق العاده ای بود . علی از جا بلند شد : یا رسول الله ! من ! فرمود بنشین علی جان . بار سوم یا چهارم عمرو رجزی خواند که تا استخوان مسلمین را آتش زد و همه را ناراحت کرد . گفت :

 

و لقد بححت من النداء بجمعکم هل من مبارز

 

و وقفت اذ جبن المشجع موقف القرن المناجز

 

ان السماحهٔ و الشجا

 

عهٔ فی الفتی خیر الغرائز (۷)

 

گفت دیگر خفه شدم از بس گفتم ( هل من مبارز) یک مرد اینجا وجود ندارد ؟ ! آهای مسلمین ! شما که ادعا می کنید کشته های شما به بهشت می روند و کشته های ما به جهنم , یک نفر پیدا بشود بیاید یا بکشد و بفرستد به جهنم و یا کشته بشود و برود به بهشت . علی از جا حرکت کرد . عمر برای اینکه عذر مسلمین را بخواهد گفت : یا رسول الله اگر کسی بلند نمی شود حق دارد . این مردی است که با هزار نفر برابر است , هر که با او روبرو بشود کشته می شود . کار به جایی می رسد که پیغمبر می فرماید :دفاع از توحید

 

اسلام دین شمشیر است اما شمشیرش همیشه آماده دفاع است یا از جان مسلمین یا از مال مسلمین یا از سرزمین مسلمین و یا از توحید اگر به خطر افتاده باشد که علامه طباطبائی سلمه الله تعالی این مطلب (دفاع از توحید) را در تفسیر المیزان چه در آیات قتال در سوره بقره و چه در آیه

 

آزادیی عقیده من مکرر این مطلب را گفته ام : آنهایی که وارد بتخانه ها می شوند به بهانه آزادی عقیده و یک کلمه حرف نمی زنند در واقع احترام به اسارت می گزارند . ملکه انگلستان رفت هندوستان , به خاطر احترام به عقاید هندوها اگر خود هندوها از در بتخانه کفشها را می کندند او از سر کوچه کفشها را به احترام بتها کند که بگویند عجب مردمی هستند ! چقدر برای عقاید مردم احترام قائلند ! آخر آن عقیده را که فکر به انسان نمی دهد . آن عقیده انعقاد است , تقلید است , تلقین است یعنی زنجیری است که وهم به دست و پای بشر بسته است . بشر را در اینجور عقاید آزاد گذاشتن یعنی زنجیرهای اوهامی را که خود بشر به دست و پای خودش بسته است به همان حال باقی گذاشتن . ولی این , احترام به اسارت است نه احترام به آزادی . احترام به آزادی این است که با این عقاید که فکر نیست بلکه عقیده است یعنی صرفا انعقاد است مبارزه شود . عقیده ممکن است ناشی از تفکر باشد و ممکن است ناشی از تقلید یا وهم یا تلقین و یا هزاران چیز دیگر باشد . عقایدی که ناشی از عقل و فکر نیست , صرفا انعقاد روحی است یعنی بستگی و زنجیر روحی است . اسلام هرگز اجازه نمی دهد یک زنجیر به دست و پای کسی باشد ولو آن زنجیر را خودش با دست مبارک خودش بسته باشد . پس مسئله آزادی عقیده به معنی اعم یک مطلب است , مسئله آزادی فکر و آزادی ایمان به معنی اینکه هر کسی باید ایمان خودش را از روی تحقیق و فکر به دست بیاورد مطلب دیگر . قرآن می جنگد برای اینکه موانع آزادیهای اجتماعی و فکری را از بین ببرد . می پرسند چرا مسلمین به فلان مملکت هجوم بردند ؟ حتی در زمان خلفا ( من کار ندارم که کارشان فی حد ذاته صحیح بوده یا صحیح نبوده است ) مسلمین که هجوم بردند نرفتند به مردم بگویند باید مسلمان بشوید . حکومتهای ^۲۵۳ ^

 

جباری دست و پای مردم را به زنجیر بسته بودند , مسلمین با حکومتها جنگیدند ملتها را آزاد کردند . این دو را با همدیگر اشتباه می کنند . مسلمین اگر با ایران یا روم جنگیدند , با دولتهای جبار می جنگیدند که ملتهایی را آزاد کردند و به همین دلیل ملتها با شوق و شعف مسلمین را پذیرفتند . چرا تاریخ می گوید وقتی که سپاه مسلمین وارد می شد مردم با دسته های گل به استقبالشان می رفتند ؟ چون آنها را فرشته نجات می دانستند . اینها را برخی با یکدیگر اشتباه می کنند که ( عجب ! مسلمین به ایران حمله کردند . لابد وقتی به ایران حمله کردند به سراغ مردم رفتند و به آنها گفتند حتما باید اسلام اختیار بکنید) . آنها به مردم کار نداشتند , با دولتهای جبار کار داشتند . دولتها را خرد کردند , بعد مردمی را که همینقدر شائبه توحید در آنها بود در ایمانشان آزاد گذاشتند که اگر مسلمان بشوید عینا مثل ما هستید و اگر مسلمان نشوید در شرایط دیگری با شما قرارداد می بندیم که آن شرایط را شرایط ذمه می گویند و شرایط ذمه مسلمین فوق العاده سهل و آسان و ساده بوده است .

 

پس اصل رفق , نرمی , ملایمت و پرهیز از خشونت و اکراه و اجبار راجع به خود ایمان ( نه راجع به موانع اجتماعی و فکری ایمان که آن حساب دیگری دارد ) جزء اصول دعوت اسلامی است :

 

لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروهٔ الوثقی علی ( ع ) و رحلت زهرا ( س )

 

آزادیی عقیده من مکرر این مطلب را گفته ام : آنهایی که وارد بتخانه ها می شوند به بهانه آزادی عقیده و یک کلمه حرف نمی زنند در واقع احترام به اسارت می گزارند . ملکه انگلستان رفت هندوستان , به خاطر احترام به عقاید هندوها اگر خود هندوها از در بتخانه کفشها را می کندند او از سر کوچه کفشها را به احترام بتها کند که بگویند عجب مردمی هستند ! چقدر برای عقاید مردم احترام قائلند ! آخر آن عقیده را که فکر به انسان نمی دهد . آن عقیده انعقاد است , تقلید است , تلقین است یعنی زنجیری است که وهم به دست و پای بشر بسته است . بشر را در اینجور عقاید آزاد گذاشتن یعنی زنجیرهای اوهامی را که خود بشر به دست و پای خودش بسته است به همان حال باقی گذاشتن . ولی این , احترام به اسارت است نه احترام به آزادی . احترام به آزادی این است که با این عقاید که فکر نیست بلکه عقیده است یعنی صرفا انعقاد است مبارزه شود . عقیده ممکن است ناشی از تفکر باشد و ممکن است ناشی از تقلید یا وهم یا تلقین و یا هزاران چیز دیگر باشد . عقایدی که ناشی از عقل و فکر نیست , صرفا انعقاد روحی است یعنی بستگی و زنجیر روحی است . اسلام هرگز اجازه نمی دهد یک زنجیر به دست و پای کسی باشد ولو آن زنجیر را خودش با دست مبارک خودش بسته باشد . پس مسئله آزادی عقیده به معنی اعم یک مطلب است , مسئله آزادی فکر و آزادی ایمان به معنی اینکه هر کسی باید ایمان خودش را از روی تحقیق و فکر به دست بیاورد مطلب دیگر . قرآن می جنگد برای اینکه موانع آزادیهای اجتماعی و فکری را از بین ببرد . می پرسند چرا مسلمین به فلان مملکت هجوم بردند ؟ حتی در زمان خلفا ( من کار ندارم که کارشان فی حد ذاته صحیح بوده یا صحیح نبوده است ) مسلمین که هجوم بردند نرفتند به مردم بگویند باید مسلمان بشوید . حکومتهای ^۲۵۳ ^

 

جباری دست و پای مردم را به زنجیر بسته بودند , مسلمین با حکومتها جنگیدند ملتها را آزاد کردند . این دو را با همدیگر اشتباه می کنند . مسلمین اگر با ایران یا روم جنگیدند , با دولتهای جبار می جنگیدند که ملتهایی را آزاد کردند و به همین دلیل ملتها با شوق و شعف مسلمین را پذیرفتند . چرا تاریخ می گوید وقتی که سپاه مسلمین وارد می شد مردم با دسته های گل به استقبالشان می رفتند ؟ چون آنها را فرشته نجات می دانستند . اینها را برخی با یکدیگر اشتباه می کنند که ( عجب ! مسلمین به ایران حمله کردند . لابد وقتی به ایران حمله کردند به سراغ مردم رفتند و به آنها گفتند حتما باید اسلام اختیار بکنید) . آنها به مردم کار نداشتند , با دولتهای جبار کار داشتند . دولتها را خرد کردند , بعد مردمی را که همینقدر شائبه توحید در آنها بود در ایمانشان آزاد گذاشتند که اگر مسلمان بشوید عینا مثل ما هستید و اگر مسلمان نشوید در شرایط دیگری با شما قرارداد می بندیم که آن شرایط را شرایط ذمه می گویند و شرایط ذمه مسلمین فوق العاده سهل و آسان و ساده بوده است .

 

پس اصل رفق , نرمی , ملایمت و پرهیز از خشونت و اکراه و اجبار راجع به خود ایمان ( نه راجع به موانع اجتماعی و فکری ایمان که آن حساب دیگری دارد ) جزء اصول دعوت اسلامی است :

 

لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروهٔ الوثقی علی ( ع ) و رحلت زهرا ( س )

شب آخر است و مخصوصا باید ذکر مصیبت بشود و طبق معمول و خصوصا با تناسب ایام باید ذکر مصیبت حضرت زهرا سلام الله علیها بشود .

 

مصیبت زهرا بر علی فوق العاده سخت و دشوار است . حضرت زهرا حالشان نا مساعد بود و در بستر بودند . علی علیه السلام بالای سر زهرا نشسته بود . زهرا شروع کرد به سخن گفتن . متواضعانه جمله هایی فرمود که علی علیه السلام از این تواضع فوق العاده زهرا رقت کرد و گریست . مضمون تعبیر حضرت این است : علی جان ! دوران زندگی ما دارد به پایان می رسد , من دارم از دنیا می روم , من در خانه تو همیشه کوشش کرده ام چنین و چنان باشم , امر تو را همیشه اطاعت بکنم , من هرگز امر تو را مخالفت نکردم , و تعبیراتی از این قبیل . آنچنان علی را متأثر کرد که فورا زهرا را در آغوش گرفت , سر زهرا را به سینه چسبانید و گریست : دختر پیغمبر ! تو والاتر از این سخنان هستی , تو والاتر از این هستی که اساسا این سخنان از سوی تو صحیح باشد که گفته بشود , یعنی چرا اینقدر تواضع می کنی ؟ ! من از این تواضع زیاد تو ناراحت می شوم . محبت فوق العاده ای میان علی و زهرا حکمفرماست که قابل توصیف نیست , و لهذا می توانیم بفهمیم که تنهایی علی بعد از زهرا با علی چه می کند . فقط چند جمله ای را که خود مولای متقیان علی علیه السلام روی قبر زهرا فرمود که جزء کلمات ایشان در نهج البلاغه است عرض می کنم .

 

زهرا وصیت کرده بود : ( علی جان ! خودت مرا غسل بده و تجهیز و دفن کن . شب مرا دفن کن , نمی خواهم کسانی که به من ظلم کرده اند در تشییع جنازه من شرکت کنند) . تاریخ کارش همیشه لوث است . افرادی جنایتی را مرتکب می شوند و بعد خودشان در قیافه یک دلسوز ظاهر می شوند برای اینکه تاریخ را لوث بکنند , عین کاری که مأمون کرد : امام رضا را شهید می کند , بعد خودش بیش از همه مشت به سرش می زند و فریاد می کند و مرثیه سرایی می نماید , و لهذا تاریخ را در ابهام باقی گذاشته که عده ای نمی توانند باور کنند که مأمون بوده است که امام رضا را شهید کرده است . این لوث تاریخ است . زهرا برای اینکه تاریخ لوث نشود فرمود مرا شب دفن کن . لااقل این علامت استفهام در تاریخ بماند : پیغمبر یک دختر که بیشتر نداشت , چرا باید این یک دختر شبانه دفن بشود و چرا باید قبرش مجهول بماند ؟ ! این بزرگترین سیاستی است که زهرای مرضیه اعمال کرد که این در را به روی تاریخ باز بگذارد که بعد از هزار سال هم که شده بیایند و بگویند :

ولای الامور تدفن لیلا

 

بضعهٔ المصطفی و یعفی ثراها

 

تاریخ بگوید : سبحان الله ! چرا دختر پیغمبر را در شب دفن بکنند ؟ ! مگر تشییع جنازه یک امر مستحبی نیست آن هم مستحب مؤکد , و آن هم تشییع جنازه دختر پیغمبر ؟ ! چرا باید افرادی معدود به او نماز بخوانند ؟ ! و چرا اصلا محل قبرش مجهول بماند و کسی نداند زهرا را در کجا دفن کرده اند ؟ !

 

علی زهرا را دفن کرد . زهرا همچنین وصیت کرده بود : علی جان ! بعد که مرا به خاک سپردی و قبر مرا پوشانیدی , لحظه ای روی قبر من بایست و دور نشو که این , لحظه ای است که من به تو نیاز دارم . علی در آن شب تاریک تمام وصایای زهرا را مو به مو اجرا می کند . حالا بر علی چه می گذرد من نمی توانم توصیف بکنم : زهرای خود را با دست خود دفن کند و با دست خود قبر او را بپوشاند , ولی اینقدر می دانم که تاریخ می گوید :

 

فلما نفض یده من تراب القبر هاج به الحزن

 

● سیره و نسبیت اخلاق

 

الحمد لله رب العالمین باری الخلائق اجمعین و الصلوهٔ و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :

 

لقد کان لکم فی رسول الله أسوهٔ حسنهٔ لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا آیا اخلاق , نسبی است ؟

 

عده ای معتقدند که به طور کلی اخلاق نسبی است یعنی معیارهای خوب و بد اخلاقی نسبی است و به عبارت دیگر انسان بودن امری است نسبی . معنای نسبیت یک چیز این است که آن چیز در زمانها و مکانهای مختلف تغییر می کند , یک چیز در یک زمان , در یک شرایط , از نظر اخلاقی خوب است , همان چیز در زمان و شرایط دیگر ضد اخلاق است . یک چیز در یک اوضاع و احوال , انسانی است , همان چیز در اوضاع و احوال دیگر ضد انسانی است . این , معنی نسبیت اخلاق است که بسیار به سر زبانها افتاده است .

ولای الامور تدفن لیلا

 

بضعهٔ المصطفی و یعفی ثراها

 

تاریخ بگوید : سبحان الله ! چرا دختر پیغمبر را در شب دفن بکنند ؟ ! مگر تشییع جنازه یک امر مستحبی نیست آن هم مستحب مؤکد , و آن هم تشییع جنازه دختر پیغمبر ؟ ! چرا باید افرادی معدود به او نماز بخوانند ؟ ! و چرا اصلا محل قبرش مجهول بماند و کسی نداند زهرا را در کجا دفن کرده اند ؟ !

 

علی زهرا را دفن کرد . زهرا همچنین وصیت کرده بود : علی جان ! بعد که مرا به خاک سپردی و قبر مرا پوشانیدی , لحظه ای روی قبر من بایست و دور نشو که این , لحظه ای است که من به تو نیاز دارم . علی در آن شب تاریک تمام وصایای زهرا را مو به مو اجرا می کند . حالا بر علی چه می گذرد من نمی توانم توصیف بکنم : زهرای خود را با دست خود دفن کند و با دست خود قبر او را بپوشاند , ولی اینقدر می دانم که تاریخ می گوید :

 

فلما نفض یده من تراب القبر هاج به الحزن

 

● سیره و نسبیت اخلاق

 

الحمد لله رب العالمین باری الخلائق اجمعین و الصلوهٔ و السلام علی عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و آله الطیبین الطاهرین المعصومین . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم :

 

لقد کان لکم فی رسول الله أسوهٔ حسنهٔ لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر و ذکر الله کثیرا آیا اخلاق , نسبی است ؟

 

عده ای معتقدند که به طور کلی اخلاق نسبی است یعنی معیارهای خوب و بد اخلاقی نسبی است و به عبارت دیگر انسان بودن امری است نسبی . معنای نسبیت یک چیز این است که آن چیز در زمانها و مکانهای مختلف تغییر می کند , یک چیز در یک زمان , در یک شرایط , از نظر اخلاقی خوب است , همان چیز در زمان و شرایط دیگر ضد اخلاق است . یک چیز در یک اوضاع و احوال , انسانی است , همان چیز در اوضاع و احوال دیگر ضد انسانی است . این , معنی نسبیت اخلاق است که بسیار به سر زبانها افتاده است .

 

مطلبی است که من اکنون اصل مدعا را عرض می کنم بعد در اطرافش توضیح می دهم , و آن این است که اصول اولیه اخلاق , معیارهای اولیه انسانیت به هیچ وجه نسبی نیست , مطلق است , ولی معیارهای ثانوی نسبی است , و در اسلام هم ما با این مسئله مواجه هستیم که این بحثی که راجع به سیره نبوی می کنم این مطلب را تدریجا توضیح خواهد داد .

 

در سیره رسول اکرم ( ۱ ) یک سلسله اصول را می بینیم که اینها اصول باطل و ملغی است یعنی پیغمبر در سیره و روش خودش , در منطق عملی خودش هرگز از این روشها در هیچ شرایطی استفاده نکرده است همچنان که ائمه دیگر هم از این اصول و معیارها استفاده نکرده اند . اینها از نظر اسلام بد است در تمام شرایط و در تمام زمانها و مکانها .

 

● سرمایه شیعه

 

ما شیعیان یک سرمایه ای داریم که اهل تسنن این سرمایه را ندارند و آن این است که برای آنها دوره معصوم یعنی دوره ای که یک شخصیت معصوم در آن وجود داشته است که از سیره او می شود به طور جزم بهره برد بیست و سه سال بیشتر نیست چون تنها معصوم را پیغمبر اکرم می دانند . و درست است که پیغمبر در طول بیست و سه سال با شرایط مختلف بوده است و در شرایط مختلف , بسیار سیره پیغمبر آموزنده است , ولی ما شیعیان همان بیست و سه سال را داریم به علاوه تقریبا ۲۵۰ سال دیگر . یعنی ما مجموعا در حدود ۲۷۳ سال دوره عصمت داریم و از سیره معصوم می توانیم استفاده بکنیم , از زمان بعثت پیغمبر اکرم تا زمان وفات حضرت امام عسکری علیه السلام یعنی سال ۲۶۰ هجری . ۲۶۰ سال که از هجرت می گذرد ابتدای غیبت صغری است که عموم دسترسی به امام معصوم ندارند . آن ۲۶۰ سال به علاوه ۱۳ سال از بعثت تا هجرت , تمام برای شیعه دوره عصمت است . در این ۲۷۳ سال شرایط و اوضاع چندین گونه عوض شده و در تمام این دوره ها معصوم وجود داشته است و لهذا ما در شرایط مختلف می توانیم روش صحیح را استنباط بکنیم . مثلا امام صادق در دوران بنی العباس هم بوده است در صورتی که دوره ای شبیه دوره بنی العباس برای پیغمبر اکرم رخ نداده است . از این جهت سرمایه های ما غنی تر و جامع تر است .

 

▪ اصول ملغی :

 

الف) اصل غدر

 

مطلبی است که من اکنون اصل مدعا را عرض می کنم بعد در اطرافش توضیح می دهم , و آن این است که اصول اولیه اخلاق , معیارهای اولیه انسانیت به هیچ وجه نسبی نیست , مطلق است , ولی معیارهای ثانوی نسبی است , و در اسلام هم ما با این مسئله مواجه هستیم که این بحثی که راجع به سیره نبوی می کنم این مطلب را تدریجا توضیح خواهد داد .

 

در سیره رسول اکرم ( ۱ ) یک سلسله اصول را می بینیم که اینها اصول باطل و ملغی است یعنی پیغمبر در سیره و روش خودش , در منطق عملی خودش هرگز از این روشها در هیچ شرایطی استفاده نکرده است همچنان که ائمه دیگر هم از این اصول و معیارها استفاده نکرده اند . اینها از نظر اسلام بد است در تمام شرایط و در تمام زمانها و مکانها .

 

● سرمایه شیعه

 

ما شیعیان یک سرمایه ای داریم که اهل تسنن این سرمایه را ندارند و آن این است که برای آنها دوره معصوم یعنی دوره ای که یک شخصیت معصوم در آن وجود داشته است که از سیره او می شود به طور جزم بهره برد بیست و سه سال بیشتر نیست چون تنها معصوم را پیغمبر اکرم می دانند . و درست است که پیغمبر در طول بیست و سه سال با شرایط مختلف بوده است و در شرایط مختلف , بسیار سیره پیغمبر آموزنده است , ولی ما شیعیان همان بیست و سه سال را داریم به علاوه تقریبا ۲۵۰ سال دیگر . یعنی ما مجموعا در حدود ۲۷۳ سال دوره عصمت داریم و از سیره معصوم می توانیم استفاده بکنیم , از زمان بعثت پیغمبر اکرم تا زمان وفات حضرت امام عسکری علیه السلام یعنی سال ۲۶۰ هجری . ۲۶۰ سال که از هجرت می گذرد ابتدای غیبت صغری است که عموم دسترسی به امام معصوم ندارند . آن ۲۶۰ سال به علاوه ۱۳ سال از بعثت تا هجرت , تمام برای شیعه دوره عصمت است . در این ۲۷۳ سال شرایط و اوضاع چندین گونه عوض شده و در تمام این دوره ها معصوم وجود داشته است و لهذا ما در شرایط مختلف می توانیم روش صحیح را استنباط بکنیم . مثلا امام صادق در دوران بنی العباس هم بوده است در صورتی که دوره ای شبیه دوره بنی العباس برای پیغمبر اکرم رخ نداده است . از این جهت سرمایه های ما غنی تر و جامع تر است .

 

▪ اصول ملغی :

 

الف) اصل غدر

 

بعضی از اصول را ما می بینیم از پیغمبر تا امام عسکری همه آن را طرد کرده اند , می فهمیم که اینها معیارهای قطعی و جزمی است که در همه شرایط باید نفی بشود .

 

آنهایی که می گویند اخلاق مطلقا نسبی است , ما از آنها سؤال می کنیم : مثلا یکی از معیارها که افراد در سیره هاشان ممکن است به کار ببرند همان اصل غدر و خیانت است . اکثریت قریب به اتفاق سیاستمداران جهان از اصل غدر و خیانت برای مقصد و مقصود خودشان استفاده می کنند . بعضی تمام سیاستشان براساس غدر و خیانت است و بعضی لااقل جایی از آن استفاده می کنند . یعنی می گویند در سیاست , اخلاق معنی ندارد , باید آن را رها کرد . یک مرد سیاسی قول می دهد , پیمان می بندد , سوگند می خورد , ولی تا وقتی پایبند به قول و پیمان و سوگند خودش هست که منافعش اقتضا بکند . همین قدر که منافع در یک طرف قرار گرفت , پیمان در طرف دیگر , فورا پیمانش را نقض می کند . چرچیل در آن کتابی که نوشته است در تاریخ جنگ بین الملل دوم که یک وقت روزنامه های ایران منتشر می کردند و من مقداری از آن را خواندم , وقتی که حمله متفقین به ایران را نقل می کند می گوید : ( اگر چه ما با ایرانیها پیمان بسته بودیم , قرارداد داشتیم و طبق قرارداد نباید چنین کاری می کردیم) . بعد خودش به خودش جواب می دهد , می گوید : ( ولی این معیارها : پیمان و وفای به پیمان , در مقیاسهای کوچک درست است , دو نفر وقتی با همدیگر قول و قرار می گذارند درست است , اما در سیاست , وقتی که پای منافع یک ملت در میان میآید , این حرفها دیگر موهوم است . من نمی توانستم از منافع بریتانیای کبیر به عنوان اینکه این کار ضد اخلاق است چشم بپوشم که ما با یک کشور دیگر پیمان بسته ایم و نقض پیمان بر خلاف اصول انسانیت است . این حرفها اساسا در مقیاسهای کلی و در شعاعهای خیلی وسیع درست نیست) . این همان اصل غدر و خیانت است , اصلی که معاویه در سیاستش مطلقا از آن پیروی می کرد . آنچه که علی ( ع ) را از سیاستمداران دیگر جهان البته به استثنای امثال پیغمبر اکرم متمایز می کند این است که او از اصل غدر و خیانت در روش پیروی نمی کند ولو به قیمت اینکه آنچه دارد و حتی خلافت از دستش برود . چرا ؟ چون می گوید اساسا من پاسدار این اصولم , فلسفه خلافت من پاسداری این اصول انسانی است , پاسداری صداقت است , پاسداری امانت است , پاسداری وفاست , پاسداری درستی است , و من خلیفه ام برای اینها . آن وقت چطور ممکن است که من اینها را فدای خلافت کنم ؟ ! خلافت من برای اینهاست , چطور می شود من اینها را فدای خلافت بکنم ؟ ! نه تنها خودش چنین است , در فرمانی که به مالک اشتر نوشته است نیز به این فلسفه تصریح می کند . به مالک اشتر می گوید : مالک ! با هر کسی پیمان بستی ولو با کافر حربی , مبادا پیمان خودت را نقض بکنی . مادامی که آنها سر پیمان خودشان هستند تو نیز باش . البته وقتی آنها نقض کردند دیگر پیمانی وجود ندارد . ( قرآن هم می گوید : فما استقاموا لکم فاستقیموا لهم ( ۲ ) . در مورد مشرکین و بت پرستهاست که با پیغمبر پیمان بسته بودند : مادامی که آنها به عهد خودشان وفادار هستند شما هم وفادار باشید و آن را نشکنید . اما اگر آنها شکستند , شما نیز بشکنید ) . می فرماید : مالک ! هرگز عهد و پیمانی را که می بندی , با هر که ببندی , با دشمن خونی خودت . با کفار , با مشرکین , با دشمنان اسلام , آن را نقض نکن . بعد تصریح می کند , می فرماید : برای اینکه اصلا زندگی بشر براساس اینهاست . اگر اینها شکسته بشود و محترم شناخته نشود دیگر چیزی باقی نمی ماند ( ۳ ) . متأسفم که عین عبارات را حفظ نیستم والا به قدری علی این مطلب را زیبا بیان می کند که دیگر از این بهتر نمی شود بیان کرد .

حالا اینهایی که می گویند اخلاق مطلقا نسبی است , من از اینها می پرسم آیا شما برای یک رهبر , اصل غدر و خیانت را هم نسبی می دانید ؟ یعنی می گویید در یک جا باید خیانت بکند , در جای دیگر خیانت نکند , در یک شرایط اصل غدر و خیانت درست است , در شرایط دیگر خلاف آن ؟ یا نه , اصل غدر و خیانت مطلقا محکوم است .

 

ب) اصل تجاوز

 

اصل تجاوز چطور ؟ یعنی از حد یک قدم جلوتر رفتن حتی با دشمن . آیا آنجا که اسب ما می رود , با دشمن ولو مشرک , حالا که او دشمن است و مشرک و ضد مسلک و عقیده ما , دیگر حدی در کار نیست ؟ قرآن می گوید حد در کار است حتی در مورد مشرک می گوید :

 

و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا ( ۴ ) .

 

ای مسلمانان ! با این کافران که با شما می جنگند بجنگید ولی و لا تعتدوا . اینجا اساسا سخن از کافر است : با کفار و مشرکین هم که می جنگید حد را از دست ندهید . یعنی چه حد را از دست ندهید ؟ این را در تفاسیر ذکر کرده اند , فقه هم بیان می کند : پیغمبر اکرم در وصایای خودشان همیشه در جنگها توصیه می کردند , علی علیه السلام نیز در جنگها توصیه می کرد و در نهج البلاغه هست که وقتی دشمن افتاده و مجروح است و مثلا دیگر دستی ندارد تا با تو بجنگد , به او کاری نداشته باشید . فلان پیرمرد در جنگ شرکت نکرده , به او کاری نداشته باشید . به کودکانشان کاری نداشته باشید آب را بر آنها نبندید . از این کارهایی که امروز خیلی معمول است مثل استفاده از گازهای سمی نکنید . گازهای سمی در آن زمان نبوده ولی استفاده از آن نظیر این کارهای غیر انسانی و ضد انسانی , و مثل این است که آب را ببندند . اینها دیگر از حد تجاوز کردن است . حتی ببینید راجع به خصوص کفار قریش قرآن چه دستور می دهد ؟ اینها الدالخصام پیغمبر و کسانی بودند که نه تنها مشرک و بت پرست و دشمن بودند بلکه حدود بیست سال با پیغمبر جنگیده بودند و از هیچ کاری که از آنها ساخته باشد کوتاهی نکرده بودند . عموی پیغمبر را همینها کشتند , عزیزان پیغمبر را اینها کشتند , در دوره مکه چقدر پیغمبر و اصحاب و عزیزان او را زجر دادند ! دندان پیغمبر را همینها شکستند , پیشانی پیغمبر را همینها

شکستند , و دیگر کاری نبود که نکنند . ولی آن اواخر , دوره فتح مکه می رسد . سوره مائده آخرین سوره ای است که بر پیغمبر نازل شده . بقایایی از دشمن باقی مانده ولی دیگر قدرت دست مسلمین است . در این سوره می فرماید :

 

یا ایها الذین آمنوا . . . و لا یجرمنکم شنئان قوم علی ان لا تعدلوا , اعدلوا هو اقرب للتقوی

 

ج) اصل انظلام و استرحام

 

اصل انظلام و استرحام از اصولی است که هرگز پیغمبر یا اوصیای پیغمبر از این اصل پیروی نکردند . یعنی آیا بوده در یک جایی که چون دشمن را قوی می دیدند به یکی از این دو وسیله چنگ بزنند , یکی اینکه استرحام کنند یعنی گردنشان را کج کنند و شروع کنند به التماس کردن , ناله و زاری کردن که به ما رحم کن ؟ ابدا . انظلام چطور ؟ یعنی تن به ظلم دادن . این هم ابدا . اینها یک سلسله اصول است که هرگز پیغمبر اکرم و همچنین اوصیای بزرگوار او و بلکه همچنین تربیت شدگان مکتب او این اصول را استفاده نکرده اند .

 

ولی یک سلسله اصول است که همیشه از آن اصول استفاده کرده اند ولو به طور نسبی . اینجاست که مسئله نسبیت در بعضی از موارد مطرح می شود .

                               

               

               

                                                پی نوشت :

۱ . سوره احزاب , آیه ۲۱ . منبع : monadi.com

۱ . سوره انعام آیه ۲ او کسی است که . . . سپس اجل و مدتی قرار داد , و مدتی معلوم نیز نزد خود دارد .

۲ . . . . و مثلهم فی الانجیل کزرع اخرج شطأه , فازره , فاستغلظ , فاستوی علی سوقه , یعجب الزراع لیغیظ بهم الکفار . سورهٔ الفتح , آیه ۲۹ .

۳.مطابق آمار آن زمان .

۴ . سوره رعد آیه ۱۷ اما کف پوچ و تباه شده از بین می رود , و اما آنچه برای مردم سودمند است در زمین می ماند .

منبع : monadi.com

۱. سوره آل عمران , آیه ۱۵۹ .

۲. نهج البلاغه , حکمت ۳۳۳ .

۳. نهج البلاغه , خطبه ۳ : شقشقیه .

۴ . مانند نیل .

۵ . نهج البلاغه , خطبه . ۲۱۵ عقیل ! داغدیدگان به عزایت بنشینند ! آیا از آهنی که یک انسان از روی بازی و شوخی داغ نموده فریاد می کنی , و مرا به سوی آتشی می کشی که خداوند جبار از روی خشم خود آنرا برافروخته است ؟ ! .

۶ . سوره نحل , آیه ۱۲۵ .

۷ . بحار الانوار , ج ۲۰ , ص ۲۰۳ .

۸ . بحار الانوار , ج ۲۰ , ص ۲۱۵ .

۹و۱۰ . سوره انبیاء , آیات ۶۰ و ۶۲ تا ۶۴ .

۱۱ . بیت الاحزان , ص ۱۵۵ .

۱۲ . نهج البلاغه فیض الاسلام , خطبه ۱۹۳ .

منبع : monadi.com

۱ . البته توجه داشته باشید وقتی می گویم سیره رسول اکرم نگویید سیره امام حسین هم همین جور است , سیره حضرت علی هم همین جور است . البته همین جور است ولی ما فعلا از زاویه وجود پیغمبر اکرم داریم بحث می کنیم و الا فرقی نمی کند .

۲ . سوره توبه , آیه ۷ .

۳ . نهج البلاغه فیض الاسلام , ص ۱۰۲۷ , فرمان مالک اشتر .

۴ . سوره بقره , آیه ۱۹۰ .

۵ . سوره مائده , آیه ۸ .

۶ . سوره انفال , آیه ۶۰ .

۷ . نهج البلاغه فیض الاسلام , خطبه ۱۴۰ , ص ۴۲۸ .

۸ . این جهت در اینجا نیامده که چقدر معطل شدند تا آخر فرصت پیدا کردند خودشان را به او برسانند .

۹ . اسلام یعنی همان دین حق که در همه زمانها بوده و به دست پیغمبر اکرم به حد کمال خودش رسیده . قرآن همه را اسلام می داند و تعبیر آن اسلام است .

۱۰ . ترجمه : و در حالاتشان که به چشم دیگران میآید ضعیف و ناتوان قرارشان داده است .

۱۱ . نهج البلاغه , خطبه ۱۹۰ .

۱۲ . سوره دخان , آیات ۲۵ تا . ۲۷ ترجمه : چه باغستانها و چشمه ها و زراعتها و مجالس نیکو و عیش و نوشهای فراوانی را که در آنها دلخوش بودند , رها نمودند .

۱۳ . دهاقین جمع دهقان است که معرب دهگان است , و اصل معنی دهقان یعنی که خدا نه کشاورز عادی .

۱۴ . اسماء , کلفت و این حرفها نبوده . او به اصطلاح جاری قبلی حضرت زهرا بوده یعنی قبلا زن جناب جعفر بود که آن وقت می شد جاری حضرت زهرا . بعد از جناب جعفر زن ابوبکر شد که محمد بن ابی بکر که بسیار مرد شریفی است از همین اسماء به دنیا آمد . بعد از ابوبکر حضرت امیر با اسماء ازدواج کردند که محمد بن ابی بکر پسر خوانده امیرالمؤمنین شد و تربیت شده امیرالمؤمنین است و ولاء امیرالمؤمنین را دارد و با پدرش ارتباطی ندارد . غرض این است که اسماء زن مجلله ای است . همان وقت هم که همسر ابوبکر است , ولاءش با علی ( ع ) است , دوست علی است و ارادتمند به خاندان علی نه به خاندان شوهرش .

منبع : monadi.com

۱ . سوره حج , آیه ۱۱ .

۲ . البته نجوم ریاضی غیر از نجوم احکامی است , اشتباه نشود , دو نجوم داریم . نجوم ریاضی یعنی حساب خسوف و کسوف و امثال اینها , و جزء ریاضیات است . نجوم احکامی است که بی اعتبار است .

۳ . آیه ۱۶ .

 

منبع : monadi.com

۱ . و گوید آنرا به من واگذار , و در گفتگو و مجادله با من خشونت کرده است .

۲ . سوره ص , آیات ۲۳ و ۲۴ .

۳ . بحار جدید , ج ۱۶ ص ۲۱۷ .

۴ . سوره بقره , آیه ۷۵ .

۵ . سوره مائده , آیه ۲۴ .

۶ . سوره اسری , آیه . ۶۰ و ما رؤیایی را که در خواب به تو نمایاندیم و نیز آن شجره ملعونه در قرآن ( خاندان خبیث بنی امیه ) را قرار ندادیم مگر برای امتحان آنها , و ما ایشان را بیم می دهیم ولی جز بر طغیان آنها نیفزاید .

۷ . سوره أسرای , آیات ۷۴ و ۷۵ .

۸ . سوره کهف , آیه ۲۳ و ۲۴ .

۹ . سوره مؤمن , آیه ۵۱

۱۰ . بحار جدید , ج ۴۴ ص ۲۷۹ و ۲۸۰ .

۱۱ . نفثهٔ المصدور , ص ۴۶ . الاغانی , جلد اول , جزء هفتم .

منبع : monadi.com

۱ . سوره احزاب , آیه ۲۱ .

۲ . امالی شیخ طوسی , ج ۲ ص ۹۸ و ۹۹ .

۳ . سفینهٔ البحار , ج ۱ ص ۳۹۲ .

۴ . این جملات در پایان کتاب آورده شده است .

۵ . لغت ( سیره) را شاید از قرن اول و دوم هجری مسلمین به کار بردند . گواینکه در عمل , مورخین ما از عهده خوب بر نیامدند ولی لغت بسیار عالی انتخاب کردند . شاید قدیمترین سیره ها را ابن اسحاق نوشته که بعد از او ابن هشام آن را به صورت یک کتاب درآورده است . و می گویند ابن اسحاق شیعه بوده و در حدود نیمه قرن دوم هجری می زیسته است .

۶ . هنوز هم لغت ( سیاست) در میان ما مساوی است با نیرنگ و فریب , و حال آنکه سیاست یعنی اداره , و سائس یعنی مدیر . ما درباره ائمه می گوییم : ( وساسهٔ العباد) یعنی سیاستمداران بندگان , سائسهای بندگان , ولی کم کم این لغت مفهوم نیرنگ و فریب را پیدا کرد .

۷ . نهج البلاغه صبحی صالح , ص ۳۱۸ , کلام ۲۰۰

منبع : monadi.com

۱ . سوره توبه , آیه ۱۲۸ .

۲ . سوره نور , آیه ۳۳ .

۳ . نهج البلاغه , خطبه ۲۳۴ : قاصعه . و همانا خداوند از آغاز کودکی حضرت بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را مأمور وی ساخته بود که او را به راه مکارم و محاسن اخلاق عالم می برد .

۴ . کسانی که مشرف شده اند می دانند اطراف مکه همه کوه است .

۵ . تحف العقول , ص ۳۶۸ , از امام صادق علیه السلام .

۶ . تاریخ یعقوبی , ج ۲ , ص ۱۱۰ با کمی اختلاف .

۷ . اصول کافی , ج ۱ , ص ۴۰۳ .

۸ . الجامع الصغیر , ص ۹۵ .

۹ . اصول کافی , ج ۲ , ص ۲۳۴ .

۱۰ . نهج البلاغه , نامه ۵۳ .

۱۱ . هدیهٔ الاحباب , ص ۲۷۷ .

۱۲ . این داستان در کتب شیعه هست . مرحوم حاج شیخ عباس قمی رضوان الله علیه آن را در چندین کتاب خودش نقل کرده است .

۱۳ . این را هم مرحوم حاج شیخ عباس قمی رضوان الله علیه نقل کرده است . البته دیگران هم نقل کرده اند .

۱ . سوره توبه , آیه ۱۲۸ .

۲ . سوره نور , آیه ۳۳ .

۳ . نهج البلاغه , خطبه ۲۳۴ : قاصعه . و همانا خداوند از آغاز کودکی حضرت بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را مأمور وی ساخته بود که او را به راه مکارم و محاسن اخلاق عالم می برد .

۴ . کسانی که مشرف شده اند می دانند اطراف مکه همه کوه است .

۵ . تحف العقول , ص ۳۶۸ , از امام صادق علیه السلام .

۶ . تاریخ یعقوبی , ج ۲ , ص ۱۱۰ با کمی اختلاف .

۷ . اصول کافی , ج ۱ , ص ۴۰۳ .

۸ . الجامع الصغیر , ص ۹۵ .

۹ . اصول کافی , ج ۲ , ص ۲۳۴ .

۱۰ . نهج البلاغه , نامه ۵۳ .

۱۱ . هدیهٔ الاحباب , ص ۲۷۷ .

۱۲ . این داستان در کتب شیعه هست . مرحوم حاج شیخ عباس قمی رضوان الله علیه آن را در چندین کتاب خودش نقل کرده است .

۱۳ . این را هم مرحوم حاج شیخ عباس قمی رضوان الله علیه نقل کرده است . البته دیگران هم نقل کرده اند .

منبع : monadi.com

پی نوشت :

سایت بلاغ              

                                                به سوی نور