گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

اعجاز قرآن
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
 

....


اعجاز قرآن(1): عدم اختلاف در قرآن

  سلام دوستان عزیز. پیش از این توضیح دادیم که از طریق معجزه، پیامبر بودن یک پیامبر ثابت می شود، و یکی از راههای اثبات پیامبری حضرت محمّد(ص) نیز معجزات آن حضرت است. برتری چشمگیر اسلام بر سایر مکاتب این است که یک معجزۀ زنده را در اختیار دارد و معجزۀ پیامبرش را با یک سری گزارشهای تاریخی ثابت نمی کند، در حالی دینهای دیگری مثل دین زرتشت،معجزاتی را به پیامبرشان نسبت می دهند که فقط در گزارشها و داستانهای تاریخی آمده است، و شما آن معجزات را نمی بینید تا مطمئن شوید رخ داده اند. در واقع شما در مورد معجزات سایر ادیان همواره این شک را دارید که شاید مریدان این پیامبران این معجزات را ساخته و به پیامبرشان نسبت می دهند، و از این جهت نمی توانید به این معجزات ادعایی ایمان مطمئن باشید. برعکس سایر ادیان، اسلام یک معجزۀ زنده برای اثبات پیامبری خودش دارد. این معجزه قرآن است، که شما آنرا در اختیار دارید و می توانید با نگاه کردن به آن و دقّت در متون آن، به معجزه بودن آن پی ببرید.

  در اینجا به یکی از موارد اعجازی قرآن که خود قرآن نیز بدان اشاره می فرماید اشاره می کنم. قرآن در سورۀ نساء، آیۀ 82، می فرماید:

 

أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً

ترجمه: آیا درباره قرآن نمى‏اندیشند؟! اگر از سوى غیر خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏یافتند.

 

اینجا قرآن یک جنبه از اعجاز خود را نشان می دهد، که به صورت زیر بیان می شود:

1.کتابی که مثل قرآن، در طول 23 سال، آورده شود، اگر از سوی غیر خدا باشد، دچار اختلافات فراوان خواهد شد.

2.قرآن فاقد اختلاف است.

نتیجه:قرآن، نمی تواند از سوی غیر خدا باشد.

 و وقتی معجزه بودن قرآن از این طریق ثابت شود، پیامبر بودن آورندۀ آن نیز ثابت می شود، لذا باید حضرت محمّد(ص) را پیامبر خدا بدانیم.

  چرا اگر کتابی مثل قرآن اگر از سوی غیرخدا بود، در آن اختلاف فراوان دیده می شد؟

  بدون شک، لازم است که ما توضیح بدهیم که چرا اگر کتابی چون قرآن که در طول 23 سال، آورده شده است، در صورتی که توسّط بشر نوشته می شد، دچار اختلافات فراوان می شد.

برای توضیح در این مورد چند نکته را باید مدنظر قرار داد:

 ابتدا توضیح می دهیم که منظور از اختلاف حتما به معنای تناقض یک سخن با سخن دیگر نیست. به صورتی که سخن اول در اثبات چیزی باشد و سخن دوم حتما در نفی همان چیز باشد. این یک صورت از اختلاف است که ممکن است در گفتار یا نوشتار انسانی دیده شود. انواع دیگر اختلاف مانند تکامل مرتبه و عمق نظر و اندیشه که در قول و بیان و نوشته بروز می کند و نوشته ها و تالیفات را نیز دارای مراتب تکاملی می کند، از انواع اختلافاتی است که در نوشته ها و افکار فرد فرد انسان ها دیده می شود. به نحوی که یک بیان و یک فکر در مقایسه با فکر دیگر و بیان دیگر کامل تر و متین تر و بیان دیگر ناقص تر و ضعیف تر باشد. حتی ممکن است دو بیان و فکری که با یکدیگر مقایسه می شوند، ارتباط موضوعی و محتوایی هم با هم نداشته باشند، ولی قوت و ضعف را در هر یک نسبت به دیگری بتوان مشاهده کرد. به وضوح می بینیم که هیچ انسانی را نمی توانیم در حالت عادی ببینیم که از این تکامل برخوردار نباشد و مجموعه افکار او در بیست سال پیش عینا همان باشد که الان هست و با توجه به رشد فکری و عقلی و تجربی، دچار هیچ تکاملی نشده باشد. همچنین فردی را به لحاظ عادی نمی توان سراغ داشت که تمام افکار او از حیث قوت و متانت در یک سطح و میزان باشد و هیچ اختلاف سطح و کیفیتی در آن مشاهده نشود.

  با توجه به این مقدمات، در پاسخ به این مطلب که آیا دلیلی بر این مطلب وجود دارد؟ عرض می کنیم که: این گونه نیست که این مساله ادعایی بدون دلیل باشد. اگر گفته می شود که محصول فکر انسان و دست نوشته او خالی از تغییر نیست، به پشتوانه مبانی فلسفی و همچنین تجربی یقینی و قطعی است. انسان دارای ویژگی‌هایی است که موجب می‌گردد تألیفات و نوشته‌های او از ثبات کافی برخوردار نبوده، بلکه دستخوش تحول و اختلاف گردد. از جمله ویژگی ها:

1ـ انسان از جمله موجودات مادّی است، از طرفی بدون شک تمام موجودات مادّی، دائماً در حال تغییر و تحول هستند؛ حتی تغییرات خود را به موجودات اطراف خود انتقال می‌دهد، پس تأثیر پذیری از موجودات اطراف و تأثیر گذاشتن بر آنها، جزء طبیعت موجود مادّی، از جمله انسان می‌باشد. به همین دلیل، پاره‌ای از افکار و نظرات به مرور و با گذشت زمان، تغییر کرده و دگرگون می‌شود، از این‌رو تناقض فکری در گفتار و نوشته‌ها در طول زمان، به وجود می‌آید؛ این از مشخصات و ویژگی های موجود مادّی است. برعکس خداوند، که از هر گونه مادّه و عوارض مادّی به دور است، دگرگونی و تغییر هم در مورد او وجود ندارد، پس گذشت زمان هم باعث تناقض گویی و اختلاف در گفتار او نمی‌شود.

2ـ یکی از قوانین کلی در نظام آفرینش، قانون تکامل است. یکی از مصادیقی که تحت این قانون کلی قرار دارد، فکر انسان است، که از نقص و ضعف به سوی قوت و کامل شدن حرکت می‌کند، به خصوص با افزایش تجربۀ انسان و همچنین بالا رفتن سطح علمی و پیشرفت در مهارت های فنی و علمی. از طرفی این تجربه‌ها و پیشرفت ها لازمۀ تمدن بشری است، یعنی تمدنی نمی‌تواند جای تمدن قبلی را بگیرد، مگر این که نسبت به تمدن قبلی پیشرفت های زیادی داشته باشد، از سوی دیگر، افکار انسان ها نیز حرکتی از نقص به کمال دارد. هیچ انسانی را نمی‌بینید مگر اینکه احساس می‌کند امروز، عاقل‌تر از دیروز است. هر عمل و تدبیری که امروز می‌کند، پخته‌تر و سنجیده‌تر از کار و تدبیری است که دیروز انجام داده است. این یک واقعیت غیر قابل انکار است. تجربه هم این را نشان داده است. اگر کسی کتابی بنویسد و بعد از چند سال بخواهد بار دیگر همان کتاب را بنویسد، محال است که تغییرات و اصلاحاتی در آن ندهد؛ این به خاطر همان قاعدۀ کلی و حرکت از نقص به سوی کمال است.

3ـ در میان انسان ها فقط معصومین ـ علیهم السلام ـ هستند که از خطا و اشتباه و فراموشی مصون و ایمن می‌باشند. هر انسان دیگری هر چند هم نابغه باشد، در زمینه‌‌های عقلی و عملی و فکری دچار اشتباه و فراموشی و غفلت می‌شود، حتی این مسئله از لحاظ علمی هم ثابت شده است که فراموشی و غفلت و اشتباه از ویژگی های انسانی می‌باشد، پس به طور قطعی انسان در افکار و رفتار و نوشته‌های خود دچار اختلاف و تناقض می‌شود.

4-انسان از محیط و فضای حاکم بر جامعۀ خود، حالت تأثیر پذیری دارد، از جهت روانشناسی هم تأثیر پذیری فکر انسان از شرایط گوناگون زندگی خویش غیر قابل انکار است، مثلاً فکر انسان در حالت های مختلف از جمله ضعف و قدرت، صلح و جنگ، زندگی فردی و اجتماعی و... حالت های متفاوتی دارد، که برگرفته از تأثیری است که آن زمان بر او داشته است، پس بازده فکری انسان نیز مختلف و گوناگون می‌باشد، زیرا انسان نمی‌تواند رویه و روش خود را در همه عمر یکسان نگه دارد.

  بر این اساس است که گفته می شود افکار و اندیشه انسان در طول گذر زمان دچار تغییر و تحول می شود. لازم نیست تحول به معنای تناقض در مواضع یا اندیشه باشد. همچنین لازم نیست که در همه زمینه ها تحول رخ دهد (هر چند که قسمت اعظم علوم کسبی انسان از تحول و تکامل برخوردار است.)

 مخالفین اسلام چه می گویند؟

  حالا که معجزه را به خوبی نشان دادیم، حتماً برای شما جالب است مخالفین اسلام، در این مورد چه سخنانی را مطرح می کنند. مخالفین اسلام در این مورد بحثهایی را مطرح می کنند که در زیر به آنها اشاره خواهم کرد:

  اوّلین بحثی که مخالفین اسلام مطرح می کنند این است که اصلاً بعید نیست که یک انسان یک کتاب را بنویسد و در آن هیچ اختلافی نباشد. پاسخ این ادعای این افراد به صورت مفصّل در بالا آمد. ممکن است شما اگر در طول یک ماه، یک کتاب را بنویسید و این کتاب فاقد اختلافات باشد، ولی بدون شک اگر هر بخشی از آنرا در زمانی بنویسید و در کل نوشتن آن، 23 سال طول بکشد، بدون شک بخاطر تکاملهایی که در بالا بدانها اشاره شد، نظراتتان متفاوت خواهد شد، و در بخشهای مختلف سخنانتان اختلاف ایجاد خواهد شد. خود من که مدّتی را به نوشتن پرداخته ام، سخنانی که امروز مطرح می کنم، با سخنانی که یک سال پیش مطرح می کردم فرق دارد، چه برسد به اینکه بین دو سخن من 23 سال اختلاف باشد.

  دومین بحثی که مخالفین اسلام، مطرح می کنند این است که می گویند، با این حساب، اگر یک نفر کتابی را بنویسد و بعد گروهی را استخدام کند تا تمام اختلافات آنرا رفع بکنند، آیا باید آنرا کلام خدا بدانیم؟ در پاسخ به این بحث هم می گوییم که اختلافات در یک کتاب نباید محدود شود به اختلافات داخلی، به معنی این که بین بخش اوّل و بخشهای دیگر کتاب و بین جملاتی که در آن وجود دارد، اختلاف به صورت تناقض یا تفاوت وجود داشته باشد. بلکه اگر کتابی نوشته شود که مطالب گوناگون این کتاب با حقایقی که آن مطالب دربارۀ آن ها بحث می کند و ناظر به آن ها می باشد، در تعارض و اختلاف باشد، می توان گفت آن کتاب دارای اختلاف است. این نکته را ما از واژه «تدبر» که در این آیه به جای واژه هائی مانند «نظر» «قرائت» «مطالعه» «تلاوت» و غیره آمده است، می توانیم دریافت کنیم. چرا که تدبر در لغت به معنای ملاحظه دنباله امر و کار می باشد. «أَ فَلا یتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ من التدبر، و هو النظر فی أدبار الأمور و تأملها» بنابر آنچه که گفته شد، اگر فرض بگیریم که دانشمندی هر چند بسیار در سطح عالی کتابی بنویسد و گروهی از فضلا و دانشمندان آن رشته را جمع آوری کند و تمام اشکالات آن را برطرف کند، باز نمی توان انتظار داشت که از تغییر و تحول به نسبت تغییر و تحولی که واقعیات مورد بحث در آن کتاب پیدا می کنند، مصون باشد. همان گونه که ما در مورد بسیاری از کتبی که با چنین خصوصیاتی یا خصوصیاتی مشابه نوشته شده اند، مواجه بوده ایم و مثال های فراوانی برای آن داریم. کتاب هایی که افرادی مثل ابن سینا که در زمان خود در نهایت علم و دانش بوده اند، نوشته اند، با وجود استحکام و قوت بسیار بالائی که در زمان خود داشته اند، به مرور زمان منفذهای اشکال و ضعف در آن ها هویدا شده است، با وجود آن که دانشمندان بسیاری چه در زمان حیات آن ها و چه بعد از حیاتشان در سراسر کره زمین در صدد تحکیم و استقرار آن مبانی و مطالب برآمده اند، به نحوی که بعد از مدتی کارآمدی خود را از دست داده و دیگر علاوه برآن که بدون اشکال نیستند، بلکه در خیلی از موارد حتی قابل طرح نمی باشند.

 

امیدوارم مطلب را با حوصله و دقّت خوانده باشید.

   معجزه و اثبات پیامبری

  یکی از مهمترین راههای اثبات پیامبری یک پیامبر، معجزه است. معجزه چیست؟ معجزه عملی است که به امر خدا انجام می شود، تا پیامبری یکی از پیامبران خدا، ثابت شود. معجزه عملی است که دارای نشانه های زیر باشد:

1.در زمان انجام معجزه، هیچکس قادر به انجام آن نباشد.

2.عملی خارق العاده باشد که هر چند از قانون علّت و معلول پیروی می کند، علّتهای آن عادی نیستند و برای ما شناخته شده نمی باشند.

3.هدف از انجام آن، اثبات پیامبری و ارتباط با خدا باشد.

4.مهم است که فرد قبل از انجام معجزه، ادعای پیامبری کرده باشد و در پاسخ به درخواست نشانه از سوی مردم، معجزه را ارائه بدهد.

5.تنها از سوی پیامبران انجام شود، و نه افراد عادی.

6.منافاتی با دعوی رسالت نداشته باشد.

   وقتی یک چنین عملی از سوی یک پیامبر صورت بگیرد، می توانیم مطمئن باشیم که او یک پیامبر الهی است. امّا چند سؤال:

 پرسش اوّل: از کجا بدانیم انجام این معجزه وابسته به عوامل ماورای طبیعی است و دلیلی دنیوی که صاحب معجزه از آن خبر دارد و ما بی خبر هستیم، در پس پرده قرار ندارند؟

 پاسخ: در جواب این پرسش عرض می کنیم:

اوّلاً برای پی بردن به خارق العاده بودن یک عمل، نیاز نیست به تمام رازهای طبیعت آگاه باشیم. همینکه ببینیم یک امر عادی است و همیشگی، برای مثال یک فرد که بمیرد و در قبر گذاشته بشود، می پوسد و دیگر زنده نمی شود، اگر با عملی روبرو شدیم که این عادت را بر هم زد، برای مثال اگر پیامبری جنازه ای که سالها در قبر بوده و پوسیده است را زنده کرد و از قبر بیرون آورد، مشخص است که یک معجزه صورت گرفته است.

ثانیاً برای پی بردن به خارق العاده بودن یک معجزه، نیازی به استقرای تام نیست، و ما می توانیم به تجربیات حسی خود نیز اعتماد کنیم. مثلاً ما می دانیم که آتش سوزاننده است، و اگر پیامبری را به درون آتش بیندازند، و او نسوزد، یک معجزه رخ داده است، چنانکه کسانی که او را به آتش می اندازند، نیز می دانند آتش سوزاننده است و به قصد کشتن و سوزاندنش او را به آتش می افکنند.

ثالثاً لازمۀ هدایتگری خدا است که اگر دروغگویی عملی شبیه به معجزه را با عللی که برای ما شناخته شده نیستند، ارائه بدهد، او را رسوا کند تا مردم گمراه نشوند، حال خواه پیامبری را مبعوث کند تا با معجزاتی بالاتر، معجزه نبودن کار او را ثابت کند، خواه مشابه آن عمل را به افراد عادی دیگر بدهد و یا به هر شکل دیگری که مردم روشن شوند که عمل آن مدّعی، معجزه نیست.

  پرسش دوم: از کجا بدانیم کسی که معجزه را ارائه می دهد، آنرا از نزد خدا آورده است و از دیگری نیاموخته است و یا عامل معجزه شیطانی نیست؟

 پاسخ: در جواب این پرسش عرض می کنیم:

اوّلاً چنانکه در بالا گفته شد، معجزه امری خارق العاده است و اگر عملی شبیه به معجزه از سوی غیر خدا انجام شود، لازمۀ هدایتگری خدا این است که فرد آورنده را رسوا کند، پس آموختن آن از انسانهای دیگر یا معجزه از سوی شیطان، منتفی است.

ثانیاً برای کسب یقین باید به سراغ دانشمندان و متخصصان رفت، و وقتی آنها خارق العاده بودن آن را تصدیق کنند و بگویند راهی طبیعی برای انجام معجزه نیست، باید پذیرفت که معجزه تحقّق یافته است. البته برای اجتناب از اشتباه متخصصان، می توان از متخصصین متعدّدی سؤال کرد.

 پرسش سوم: از کجا بدانیم که کسی در جای دیگری از دنیا مثل این معجزه ندارد؟

 پاسخ: در جواب این پرسش عرض می کنیم:

1.همانطور که گفتیم لازمۀ هدایتگری خدا این است که اگر دروغگویی عملی را انجام داد که برای مردم یک منطقه یا زمان، انجامش ممکن بود و ادعای پیامبری کرد، ولی آن عمل برای دیگران در جاهای دیگر دنیا ممکن بود، برای جلوگیری از گمراهی مردم آن منطقه، آن مدعی دروغین را به شکلی رسوا کند.

2.نیازی نیست برای درک خارق العاده بودن یک عمل، به تک تک انسانها مراجعه کنیم و از آنها بپرسیم که می توانند چنان کاری بکنند یا خیر، همینکه از متخصصین فن بپرسیم و آنها بگویند که عملی خارق العاده است، کفایت می کند.

 پرسش چهارم: معجزات مربوط به پیامبر اسلام را فقط مسلمانان نقل کرده اند، چگونه به آنها ایمان بیاوریم؟

 پاسخ: در جواب این پرسش عرض می کنیم:

اوّلاً تمام اسناد تاریخی دسته اوّل در مورد پیامبر بزرگوار اسلام، حضرت محمّد(ص)،  بر این معجزات تواتر تاریخی وجود دارند. از سویی ما وقتی اسناد تاریخی یک چیز را می گویند، باید آنها را کافی بدانیم و به سراغ خیالاتی که دلیلی برای صدقشان نداریم، نرویم. وقتی یک واقعه در تاریخ ثبت می شود که دلیلی عقلی برای ردّ آن نیست، و فقط یک سری شک و خیال آنرا زیر سؤال می برد، نباید سند را کنار بگذاریم و احتمال را بچسبیم. با این دست تشکیکات، شما حتی نمی توانید مطمئن باشید که پدر و مادر شما، پدر و مادر واقعی شما هستند، زیرا مطالب شناسنامه می تواند جعلی باشد، شهادت دیگران هم می تواند دروغهایی برای رسیدن به یک هدف خاص باشد، و حتی آزمایش DNA هم نمی تواند قابل اعتماد باشد، زیرا کسی که شناسنامه و شاهدان عینی را خریده است، ممکن است، در نتیجۀ آزمایش هم اثر بگذارد!

ثانیاً معجزات پیامبر بزرگوار اسلام، حضرت محمّد(ص)، فقط یک سری نوشته در کتابهای تاریخی نیستند، بلکه قرآن کریم، معجزۀ جاوید ایشان است و ما می توانیم معجزات آنرا ببینیم و حس کنیم.

    حضرت محمّد(ص) در تورات و انجیل

اکنون می خواهیم پیرامون دلایل پیامبری حضرت محمّد(ص) به بحث بنشینیم. برای اثبات پیامبری یک پیامبر، یکی از مهمترین راهها، بشارت پیامبران پیشین به آمدن آن پیامبر است. البته باید توجّه کنید که بشارتهای کتابهای آسمانی به پیامبران آینده بسیار رازگونه است و معمولاً تنها بعد از وقوع مفهوم این بشارتهای مشخص میشود. در مورد حضرت محمّد(ص) در کتب مقدّس یهودیان و مسیحیان، بیش از 30 بشارت وجود دارد که من در اینجا 4 مورد از مهمترین موارد را مطرح میکنم:

   در تورات، سِفِر تثنیه، باب 18، آیات 15 تا 18 چنین میخوانیم:

נָבִיא מִקִּרְבְּךָ מֵאַחֶיךָ כָּמֹנִי, יָקִים לְךָ יְהוָה אֱלֹהֶיךָ:  אֵלָיו,  כְּכֹל אֲשֶׁר-שָׁאַלְתָּ מֵעִם יְהוָה אֱלֹהֶיךָ, בְּחֹרֵב, בְּיוֹם הַקָּהָל, לֵאמֹר:  לֹא אֹסֵף, לִשְׁמֹעַ אֶת-קוֹל יְהוָה אֱלֹהָי, וְאֶת-הָאֵשׁ הַגְּדֹלָה הַזֹּאת לֹא-אֶרְאֶה עוֹד, וְלֹא אָמוּת.  וַיֹּאמֶר יְהוָה, אֵלָי:  הֵיטִיבוּ, אֲשֶׁר דִּבֵּרוּ  נָבִיא אָקִים לָהֶם מִקֶּרֶב אֲחֵיהֶם, כָּמוֹךָ; וְנָתַתִּי דְבָרַי, בְּפִיו, וְדִבֶּר אֲלֵיהֶם, אֵת כָּל-אֲשֶׁר אֲצַוֶּנּוּ.

ترجمه:

یهوه، خدایت، نبی ای را از میان تو از برادرانت، مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانید، او را بشنوید. موافق هر آنچه در حوریب در روز اجتماع از یهوه خدای خود مسئلت نموده، گفت: آواز یهوه خدای خود را دیگر نشنوم، و این آتش عظیم را دیگر نبینم، مبادا بمیرم. و خداوند به من گفت: آنچه گفتند نیکو گفتند. نبی ای را برای ایشان برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد، و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهم گفت.

   براساس آیات فوق برای بنی اسرائیل، از بین برادرانشان پیامبری مثل حضرت موسی(ع) خواهد آمد. هیچ پیامبری در طول تاریخ همچون حضرت محمّد(ص) به حضرت موسی(ع) شباهت نداشته است:

«هر دو در کوهی به پیامبری خداوند مبعوث شدند و به سوی قومی بت پرست فرستاده شدند تا آنها را به سوی یکتاپرستی دعوت کنند و معجزاتی را عرضه کردند که از سوی سران قوم این معجزات سحر و جادو خوانده شد. پس از اینکه سران قوم آنها را تکذیب کردند و پیروانی از بین ضعفای قوم یافتند و مأمور به هجرت شدند و هجرت کردند ولی سران کافر قوم به دنبالشان رفتند تا پیامبر را بکشند و خداوند هر دو را با معجزه نجات داد و هر دو به همراه پیروان و همراهانشان به مقصد رسیدند و پس از آن احکام و دستورات دینی بدانها داده شد و در برابر دشمنان مأمور به جهاد و جنگ مسلحانه شدند و خداوند هر دو را در برابر دشمنان یاری کرد و در نهایت در بین قوم خود در حالی که در مقام رهبری قوم بودند وفات یافتند. همچنین نباید فراموش کنیم که هر دو پیامبران صاحب شریعت بودند.»

  آیا با وجود این همه شباهت که بین حضرت موسی(ع) و حضرت محمّد(ص) وجود دارد شکی در این امر وجود دارد که موعود حضرت موسی(ع) در این آیات حضرت محمّد(ص) است؟

 در کتاب مقدس در باره اقوام عرب و نسل اسماعیل تعابیر جالبی وجود دارد و وقتی یک خواننده این تعابیر را در کنار هم میگذارد چیزی جز نوید به آمدن پیامبری صاحب شریعت و اقتدار از میان اولاد اسماعیل در نمی یابد ما در این مطلب چند قسمت از این تعابیر را در کنار هم میگذاریم و سپس یک تحلیل مختصری از این بشارتها خواهیم داشت

در کتاب اشعیای نبی(ع) در باره قوم عرب میخوانیم

 اینک بندۀ من که او را دستگیری نمودم و برگزیدۀ من که جانم از او خشنود است من روح خود را بر او می نهم تا انصاف را برای امتها صادر سازد او فریاد نخواهد زد و آواز خود را بلند نخواهد نمود .....و جزیره ها منتظر شریعت او باشند .....من که یهوه هستم تو را به عدالت خوانده ام و دست تو را گرفته  تو را نگاه خواهم داشت و تو را عهد قوم و نور امتها خواهم گردانید....من یهوه هستم و اسم من همین است و جلال خود را به کسی دیگر و ستایش خویش را به بتهای تراشیده نخواهم داد ......صحرا و شهر هایش و قریه هایی که اهل قیدار در آنها ساکن باشند آواز خود را بلند نمایند .....خداوند مثل جبار بیرون می آید و مانند مرد جنگی غیرت خویش را بر می انگیزاند ....و بر دشمنان خویش غلبه خواهند نمود ...آنانیکه بر بتهای تراشیده اعتماد دارند و به اصنام ریخته شده میگویند که خدایان ما شمائید به عقب بر گردانیده بسیار خجل خواهند شد.
(اشعیا۴۲: ۱۷ و ۱۳ و ۱۱ و ۸ و ۶ و ۴ و ۲-۱)

  جدای از صفات و خصوصیات فراوانی که در این باب آمده و همگی قابل تطبیق بر پیامبر اکرم(ص) است چند ویژگی نیز ذکر شده که برخی از آنها مختص پیامبر است و برخی نیز اگر چه در پیامبران دیگر وجود داشته اما در هیچیک از پیامبران مورد ادعای یهودیان و مسیحیان بطور کامل جمع نشده است . برخی از این صفات و ویژگیها عبارتند از:

1. آن بزرگوار پسندیده و برگزیدۀ خداست و می دانیم که از مشهور ترین القاب پیامبر مصطفی است . که دقیقاً به معنی برگزیده می باشد .

2.  صاحب شریعت است و شریعت او هم جهانی است و مخصوص به گروه خاصی نیست پس مراد نمی تواند حضرت موسی باشد زیرا به اعتقاد یهودیان اگر چه دیگران هم می توانند  یهودی شوند اما این دین موهبت خاص برای بنی اسرائیل است و لذا می بینیم که یهودیان به هیچ عنوان در صدد تبلیغ دین خود نیستند و شریعت موسی نیز فراگیر و عالمگیر نبوده و نیست.

  حضرت عیسی نیز بدون شک مصداق این بشارت نخواهد بود زیرا به اعتقاد مسیحیان خود آن حضرت تابع شریعت موسی (ع)  بود و گذشته از این اصلاً در دین آن حضرت  شریعت وجود ندارد .

3. این پیامبر در میان مشرکین و بت پرستان مبعوث می شود که بنابراین نمی تواند مراد از آن حضرت عیسی(ع) باشد، زیرا حضرت عیسی(ع) در بین یهودیان مبعوث شدند که بت پرست نبودند.

4. مأمور به جنگ و جهاد است و بر دشمنان خویش نیز غلبه خواهد نمود که این خصوصیات نیز در حضرت عیسی نیز منتفی است و آن حضرت نه تنها بر دشمنان خویش غالب نشد بلکه مقهور ایشان گردید و در نهایت تاجی از خار بر سرش نهادند مسخره اش نمودند و طبق اعتقاد مسیحیان و یهودیان او را به صلیب کشیدند.

5. شادی و خوشحالی را برای اهل قیدار می داند .حال باید بدانیم که  قیدار کیست و اهل قیدارچه کسانی هستند .

قیدار فرزند دوم حضرت اسماعیل بود (پیدایش۱۳:۲۵) و کشور آنها قیدار خوانده شده (اشعیاء16:21) و پیامبر اکرم نیز از فرزندان قیداربن اسماعیل است . در کتاب مقدس چاپ لبنان 1993 میلادی در پاورقی اشاره می کند که قیدار از قبایل عرب است و در پاورقی مربوط به اشعیاء16:26 نیز آمده که قیدار قبیله ای است در شمال جزیره العرب

از آنچه گفتیم به روشنی می توان در یافت که بشارت مذکور فقط و فقط بر پیامبر اسلام مطابقت دارد و بر هیچکدام از پیامبران بنی اسرائیل و به خصوص حضرت مسیح صادق نیست و لازم به ذکر است که در فقرات متعددی از کتاب مقدس بر ظهور پیامبری از میان عربها اشاره شده است که برخی از آنها بسیار واضح است مثل همین بشارت و مراد برخی نیز به کمک سایر بشارتها روشن می شود در این قسمت به برخی از این بشارتها اشاره می کنیم.

ای عاقره ای که نزائیده ای بسرا! ای که درد زه نکشیده ای به آواز بلند ترنم نما و فریاد بر آور! زیرا خداوند می گوید پسران زن بی کس از پسران زن منکوحه زیاده اند .... زیرا که به طرف راست و چپ منتشر خواهی شد و ذریت تو امتها را تصرف خواهند نمود .... هر آینه کوهها زایل خواهد شد تلها متحرک خواهد گردید لیکن احسان من از تو زایل نخواهد شد و عهد سلامتی من متحرک نخواهد گردید.
(اشعیا۵۴: ۱۰و ۳ و ۱)

  در این آیات به سرزمین نازا بشارت میدهد و مراد از سرزمین نازا مکه است زیرا هیچ پیامبری بعد از اسماعیل از مکه مبعوث نشده است و مراد از فرزندان زن بی کس نیز فرزندان هاجر هستند که تنها و غریب و در بیابان بود .

البته در کمال تعجب می بینیم که در برخی از چاپهای کتاب مقدس مراد از نازا را اورشلیم دانسته اند و این بسیار عجیب است که اورشلیم که سرزمین بنی اسرائیل و پیامبران الهی است چگونه بر آن نازا اطلاق می شود . نکته دیگر اینکه در این آیات اشاره می کند که این سرزمین همیشه در امنیت و سلامتی خواهد بود که به وضوح بر حرم امن الهی یعنی مکه قابل تطبیق است اما تطبیق این بشارت بر اورشلیم که از گذشته همیشه شاهد جنگها و خونریزیها بوده است چگونه تطبیق می شود برای ما روشن نیست

و یا در جای دیگر آمده است :

آنانیکه مرا طلب ننموده اند مرا جستند و آنانیکه مرا نطلبیدند مرا یافتند و به قومیکه به اسم من نامیده  نشدند گفتم لبیک لبیک تمامی روزها دستهای خود را بسوی قوم متمردیکه موافق خیالات خود به راه نا پسندیده سلوک می نمودند دراز کردم.  قومیکه  پیش رویم غضب مرا همیشه به هیجان می آورند که در با غات  قربانی می گذارنند و بر آجرها بخور می سوزانند که در قبرها ساکن شده، در مغاره ها منزل دارند، که  گوشت خنزیر(خوک) می خورند و خورش نجاسات در ظروف ایشان است(اشعیا۶۵: ۴-۱)

  مراد از کسانی که مرا طلب ننمودند اقوامی هستند که خدا پرست نبودند و یک باره خدا را شناختند و او را طلب کردند و این خصوصیت با قوم عرب قابل تطبیق است   ایشان تا قبل از ظهور پیامبر اسلام به کلی از معرفت ذات و شرایع الهی بی خبر بودند و از خدا طلب معرفت و شریعت نکرده بودند و مراد از آیا ت بعدی هم به وضوح یهودیان و مسیحیان هستند .

این توبیخ و وعدۀ خداوند بر تنبیه بنی اسرائیل در سفر تثنیه 21:32 نیز  بیان شده است:

ایشان مرا به آنچه خدا نیت به غیرت آوردند و به اباطیل خود مرا خشمناک گردانیدند و من ایشان را به آنچه قوم نیست به غیرت خواهم آورد و به امت جاهل آن را خشمناک خواهم ساخت .

پولس نیز در رسالۀ خویش به رومیان همین مطلب را باز گو میکند

و می گویم آیا اسرائیل ندانسته اند اول موسی می گوید من شما را به غیرت می آورم به  آنکه امتی نیست و بر قوم بی فهم شما را خشمگین خواهم ساخت و اشعیاء نیز جرات کرده می گوید آنانیکه طالب من نبودند مرا یافتند و به کسانیکه مرا نطلبیدند ظاهر گردیدم  اما در حق اسرائیل می گوید تمامی روز دستهای خود را دراز کردم به سوی قومی نامطیع و مخالف. (رومیان۱۰: ۲۱-۱۹)

و در همان رساله 11:11 میگوید :  بلکه از لغزش ایشان نجات به امتها رسید تا در ایشان غیرت پدید آورد.

و وقتی این تعابیر در کنار هم گذاشته میشود همه و همه ما را به یک نتیجه واحد میرساند که خداوند بنا داشته از میان قوم عرب و اولا اسماعیل و سرزمین مکه  پیامبری بزرگ برگزیند که از این پیامبر با تعابیر مختلف در کتاب مقدس یاد شده و فراموش نکنیم که مسیحیان تعابیر بسیار دور تری در عهد عتیق را بشارت  مسیح تاویل میکنند و با این وجود تاویل این عبارات برای پیامبری از نسل اسماعیل و از میان عرب ها چندان دور نیست .

    بر اساس عهد جدید مردم در عصر حضرت یحیى و حضرت عیسى‏علیهما السلام به انتظار دو شخصیت جهانی نشسته بودند یکی مسیح و دیگری انتظار پیامبرى نظیر موسى‏علیه السلام را میکشیدند . براى کسانى که با عهد جدید آشنایى داشته باشند این مطلب غیر قابل انکار است. یکی به انتظار آمدن (مسیح) روز شماری میکردند و دیگری در انتظار آمدن (آن نبی ) این انتظار در مواقع گوناگونى ظهور و بروز داشته است:که دو  مورد آن را مورد بررسی قرار میدهیم  

   الف)در ابتدای نبوت حضرت عیسی در روز عید بزرگى که حضرت عیسى‏علیه السلام مردم را موعظه مى‏کردند، پس از اتمام موعظه، در بین مردم اختلاف افتاد که او چه کسى است. بعضى او را همان پیامبرى دانستند که حضرت موسى‏علیه السلام و دیگران به آن بشارت داده بودند و بعضى دیگر او را مسیح موعودعلیه السلام دانستند:

  «آنگاه بسیارى از آن گروه چون این کلام را شنیدند، گفتند: در حقیقت، این شخص همان نبى است و بعضى گفتند: او مسیح است و بعضى گفتند: مگر مسیح از جلیل مى‏آید؟... پس درباره او در میان مردم اختلاف افتاد.»(یوحنا7: 43-40)

   از این عبارت به خوبى هویداست که مومنان آن زمان مبنی بر بشارت های موجود در عهد عتیق و و تورات  در انتظار آمدن دو شخصیت بودند یک مسیح و یک پیامبر موعود بودند. به عبارت دیگر، آنها در انتظار دو نفر بودند به همین دلیل در بینشان اختلاف افتاد؛ زیرا بعضى گفتند این است و بعضى گفتند آن!

   ب)«آن نبی» در تفحص یهود و شهادت حضرت یحیی(ع):  وقتى حضرت یحیى ‏علیه السلام به ارشاد و موعظه مردم پرداختند، درباره او به تحقیق و تفحص پرداختند. در انجیل یوحنا، در این باره چنین آمده است:

  «این است ‏شهادت یحیى در وقتى که یهودیان از اورشلیم، کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سؤال کنند که تو کیستى. معترف شد و انکار ننمود، بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. آنگاه از او سؤال کردند: پس چه؟ آیا تو الیاس هستى؟ گفت: نیستم، آیا تو «آن نبى‏» هستى؟ جواب داد که نى. آنگاه بدو گفتند: پس کیستى تا به آن کسانى که ما را فرستاده‏اند جواب بریم؟ درباره خود چه مى‏گویى...؟ فرستادگان از فریسیان بودند. پس از او سؤال کرده، گفتند: اگر تو مسیح و الیاس و «آن نبى‏» نیستى پس براى چه تعمید مى‏دهى...؟ یحیى در جواب ایشان گفت:... او آن است که بعد از من مى‏آید، اما پیش از من شده است. من لایق نیستم بند نعلینش را باز کنم.» (یوحنا1: 27-19)

  در بشارت تثنیه18:18 عرض کردیم که انبیا بنی اسرائیل پیوسته از ظهور دو شخصیت بودند یکی «مسیح‏»‏ و دیگری  «پیامبرى نظیر موسى‏» خبر داده بودند. بنابراین، طبیعى بود که مردم گمان کنند حضرت یحیى‏علیه السلام همان «مسیح موعود» و یا پیامبر موعود باشد. بدین سبب، حاکمان اورشلیم برخود لازم و واجب مى‏دانستند که از این موضوع تحقیق کنند. آنها افرادى ساده لوح و زودباور نبودند؛ اگر کسى ادعاى نبوت مى‏کرد به خوبى، تحقیق مى‏کردند. تحقیق در مورد دعاوى کسانى که ادعاى نبوت مى‏کردند و یقین به صحت و سقم ادعاها از وظایف شوراى بزرگ سنهدرین بود. این شورا از 71 نفر عضو مشاور تشکیل مى‏شد.[1] از این‏رو، شوراى مزبور، که انجیل یوحنا آن را «یهود» مى‏نامد، هیئتى اعزام کرد تا درباره ادعای یحیى‏علیه السلام تحقیق کنند. هیئت اعزامى سه سؤال از حضرت یحیى‏علیه السلام پرسیدند:

آیا تو «مسیح موعود» هستى؟

آیا تو الیاس نبى هستى؟

آیا تو «آن نبى‏» - پیامبر موعود - هستى؟

  حضرت یحیى‏علیه السلام در جواب سؤال اول، اقرار کرد که مسیح نیست. سؤال دوم درباره حضرت الیاس‏علیه السلام بود. یهودیان طبق کتاب دوم پادشاهان [2] معتقد بودند که حضرت الیاس‏علیه السلام پیامبرى است که بر گردباد سوار شده و به آسمان عروج کرده و شخصا به زمین رجعت‏خواهد کرد. چون حضرت یحیى‏علیه السلام مسیح بودن خود را منکر شد، به نظر هیئت اعزامى چنین رسید که وى باید حضرت الیاس نبى‏علیه السلام باشد که رجعت کرده است. بنابراین، از حضرت یحیى‏علیه السلام سؤال کردند که آیا تو الیاس نبى هستى؟ حضرت یحیى‏علیه السلام پاسخ دادند که من الیاس نیستم. سپس فرستادگان با خود گفتند که اگر او مسیح و الیاس نیست، آیا همان نبى‏ است که حضرت موسى و انبیاى دیگرعلیه السلام به ظهور او بشارت داده‏اند؟ لذا، سؤال سوم را مطرح کردند. حضرت یحیى‏علیه السلام به این پرسش نیز پاسخ منفى دادند که من آن نبی نیستم.

 

از این نمونه اشارتها را نیز میتوانیم در داستان غذا دادن به 5000 نفر ببینیم[3]:

  سوال اساسی از مسیحیان این است که اگر مومنان زمان ظهور عیسی مسیح منتظر آن نبی بودند و به طور قطع نمیتواند آن نبی و مسیح یک نفر باشند چون هم در سوال یهودیان تفکیک شدند و وقتی یحیی  مسیح بودن را انکار کرد از وی پرسیدند حال که مسیح نیستی، پس آن نبی هستی؟ به علاوه وقتی منبع بشارت آن نبی در تثنیه 18 :18  میخوانیم میبینیم که مشخصات آن نبی قابل تطبیق عیسی مسیح نیست.

 

  براساس اسناد مکشوفه در سواحل بحرالمیت نیز مردم در انتظار پیامبر موعود(آن نبى) بودند و این غیر از «مسیح موعود» بود. این پیامبر موعود را در زبان عبرى، گبر به معناى «انسان‏»[4] مى‏خواندند.

 حضرت عیسی مسیح(ع) پیش از عروج به آسمان از آمدن فرد دیگری که در متن یونانی «پاراکلیتوس» و در ترجمه سریانی  «فارقلیطا» خوانده شده است بشارت می دهد، که پس از او خواهد آمد.  این بشارت در انجیل یوحنّا باب 14، در آیه 16،  ذکر شده است که به نقل از حضرت عیسی(ع) میگوید:

 

κἀγὼ ἐρωτήσω τὸν πατέρα καὶ ἄλλον παράκλητον δώσει ὑμῖν ἵνα μεθ' ὑμῶν εἰς τὸν αἰῶνα ᾖ,

ترجمه:

و من از پدر خواهم خواست و او مدافعی(=فارقلیطایی) دیگر به شما خواهد داد که همیشه با شما باشد.

 

همان طور که می بینید حضرت عیسی مسیح، یاران خود را به آمدن فارقلیطایی دیگر، بشارت می دهد که این کلمه در ترجمه های فارسی مسیحیان از انجیل یوحنّا به «تسلی دهنده»، «مدافع» و امثال اینها ترجمه شده است.  این آیه و توضیحاتی که حضرت عیسی مسیح در ادامه سخنان خویش در مورد او خواهد داد، نشان میدهد که به احتمال زیاد اینجا حضرت عیسی مسیح(ع) به حضرت محمّد(ص) بشارت داده است.

  چنانکه ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن، جلد 3، صفحه 708 می گوید مانی و منتز که پیش از حضرت محمّد(ص) بودند، ادعا کرده اند که همان فارقلیطای موعود هستند و این امر نشان می دهد که مسیحیان تا قرنها منتظر این فارقلیطا بوده اند و بخاطر همین انتظار نیز افرادی مثل مانی و منتز فرصت پیدا کردند که خود را فارقلیطا معرفی کنند. این امر نشان می دهد که مجامع مسیحیت در پیش از اسلام منتظر این فارقلیطا بوده اند و لذا این که فارقلیطا یک پیامبر پس از حضرت عیسی(ع) است، تنها ادعای مسلمانان نیست.

  انجیل یوحنا در ابتدا به زبان یونانی نوشته شده است و در نسخۀ یونانی این کلمه به صورت پاراکلیتوس نوشته شده است. حضرت عیسی مسیح(ع) به زبان یونانی سخن نمی گفته است، بلکه به زبان آرامی سخن می گفته است و یوحنّا که انجیل خود را به زبان یونانی نوشته است، طبق عادت همیشگی مسیحیان(که در مقدمه نیز بدان اشاره کردیم) اسمی را که حضرت مسیح(ع) به زبان آرامی به زبان آورده است، ترجمه کرده است و ترجمۀ آن را به یونانی نوشته است که این ترجمه بعدها در ترجمه های سریانی به فارقلیطا تبدیل شده است. اما اگر این ترجمۀ یونانی را به زبان آرامی که حضرت عیسی(ع) بدان سخن گفته است، برگردانیم، ترجمۀ آن میشود: مَحمَدَ. پس به نظر میرسد که حضرت عیسی مسیح(ع) واقعا اسم حضرت محمّد(ص) را به زبان آورده است ولی در انجیل یوحنّا این اسم از زبان آرامی به زبان یونانی ترجمه شده و به پاراکلیتوس بدل شده است. به نگر من همین امر به خوبی نشان می دهد که منظور حضرت عیسی(ع) فقط و فقط حضرت محمّد(ص) است.

 

  البته چنانکه حضرت عیسی(ع) در ادامه توضیحات در مورد فارقلیطا، به نقل از انجیل یوحنّا باب 16، آیه 7 می فرمایند، تا ایشان نرود، او نمی آید:

ἀλλ' ἐγὼ τὴν ἀλήθειαν λέγω ὑμῖν, συμφέρει ὑμῖν ἵνα ἐγὼ ἀπέλθω. ἐὰν γὰρ μὴ ἀπέλθω, ὁ παράκλητος οὐκ ἐλεύσεται πρὸς ὑμᾶς: ἐὰν δὲ πορευθῶ, πέμψω αὐτὸν πρὸς ὑμᾶς.

ترجمه:

با اینحال، من به شما راست می‌گویم که رفتنم به‌ سود شماست. زیرا اگر نروم، آن مدافع(فارقلیطا) نزد شما نخواهد آمد؛ امّا اگر بروم او را نزد شما می‌فرستم.

 

  این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطا بعد از حضرت عیسی(ع) خواهد آمد و لذا این آیه نشان می دهد که مسیحیان حقیقی باید منتظر موعود دیگری پس از حضرت عیسی(ع) باشند.

 

  از سوی دیگر انجیل یوحنّا در آیه 8 از باب 16، به نقل از حضرت عیسی(ع) در مورد فارقلیطا می فرماید:

καὶ ἐλθὼν ἐκεῖνος ἐλέγξει τὸν κόσμον περὶ ἁμαρτίας καὶ περὶ δικαιοσύνης καὶ περὶ κρίσεως:

ترجمه:

و چون او آید، جهان را بر گناه و عدالت و داوری ملزم خواهد نمود.

 

 این آیه نیز نشان می دهد که فارقلیطای موعود، حضرت محمّد(ص) است، زیرا بعد از حضرت عیسی(ع) هیچکس به اندازۀ آن حضرت در ملزم کردن به عدالت و داوری و خودداری از گناه تلاش نکرده است و نیز دعوت آن حضرت به این امر جهانی بوده است چنانکه شاهان کشورها را نیز به راه حق دعوت کرده است و به سویشان نامه فرستاده است و این امر با «ملزم کردن جهانیان» سازگاری کامل دارد.

 

  همچنین انجیل یوحنّا در آیه 26 باب 15، به نقل از حضرت عیسی(ع) چنین نقل می کند:

Οταν ἔλθῃ ὁ παράκλητος ὃν ἐγὼ πέμψω ὑμῖν παρὰ τοῦ πατρός, τὸ πνεῦμα τῆς ἀληθείας ὃ παρὰ τοῦ πατρὸς ἐκπορεύεται, ἐκεῖνος μαρτυρήσει περὶ ἐμοῦ:

ترجمه:

امّا چون آن مدافع(فارقلیطا) که از نزد پدر برای شما می‌فرستم بیاید، یعنی روحِ راستی که از نزد پدر می‌آید، او خودْ دربارۀ من شهادت خواهد داد.

 

این آیه به شهادت دادن آن فارقلیطا به حقانیت حضرت عیسی(ع) اشاره دارد و ما می دانیم که حضرت محمّد(ص) بارها حضرت عیسی(ع) را تصدیق کردند و بسیاری از تهمتهای مسیحیان به آن حضرت را نیز رد فرمودند. پس این آیه نیز نشانه دیگری از این امر به ما می دهد که موعود مورد نظر همان حضرت محمّد(ص) است.

   ضمن اینکه در آیه 13 باب 16 از انجیل یوحنّا، به نقل از حضرت عیسی مسیح(ع) چنین گفته شده است:

ὅταν δὲ ἔλθῃ ἐκεῖνος, τὸ πνεῦμα τῆς ἀληθείας, ὁδηγήσει ὑμᾶς ἐν τῇ ἀληθείᾳ πάσῃ: οὐ γὰρ λαλήσει ἀφ' ἑαυτοῦ, ἀλλ' ὅσα ἀκούσει λαλήσει, καὶ τὰ ἐρχόμενα ἀναγγελεῖ ὑμῖν.

ترجمه:

ولیکن چون او یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلّم نمی کند بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبر خواهد داد.

   اینکه او از خود سخن نمی گوید، به خوبی نشانگر پیامبر بودن، فارقلیطای موعود است، ضمن اینکه قرآن نیز در مورد حضرت محمّد(ص) میفرماید که او از روی هوا و هوس سخن نمی گوید بلکه آنچه می گوید، وحی خداست بر او(سوره نجم، آیه4و3). در مورد خبر دادن او از اخبار آینده نیز بسیاری از حوادث آینده توسط حضرت محمّد(ص) پیشگویی شده است که این پیشگویی ها در کتب تاریخ و سیره موجود است.

 در جای دیگر حضرت عیسی(ع) به نقل انجیل یوحنّا باب 16، آیه 14، در مورد فارقلیطا می فرمایند:

ἐκεῖνος ἐμὲ δοξάσει, ὅτι ἐκ τοῦ ἐμοῦ λήμψεται καὶ ἀναγγελεῖ ὑμῖν.

ترجمه:

او مرا جلال خواهد داد زیرا که از آنچه آن من است خواهد گرفت و به شما خبر خواهد داد.

   این آیه نیز تا حدود زیادی نشان می دهد که این بشارت مربوط به حضرت محمّد(ص) است، زیرا حضرت محمّد(ص) به راستی حضرت عیسی(ع) را جلال داد و حقایق فراوانی در مورد حضرت عیسی(ع) که به خاطر تحریفات به دست فراموشی سپرده شده بود، را بازگو فرمود. در حالی که قرآن و سخنان پیامبر خدا(ص) شأن و مقام بسیار والایی برای آن حضرت قائل هستند، طبق کتاب مقدس مسیحیان، آن حضرت ملعون شد(غلاطیان13:3) و بر روی صلیب دهان به کفرگویی گشود(متی46:27 و مرقس34:15) و اولین معجزه اش از دید انجیل یوحنا ساختن شراب برای مردم است(یوحنّا2: 11-1) او غیر مسیحی و یهودیان، را "سگ" خطاب میکند (متی6:7و26:15). او همچنین درخواست کمک زن غیر یهودی، را رد کرد(متی15: 25-23) و تنها بعد از توهین به او کمکش کرد. عیسی(ع) به روشی ظالمانه به مردم حمله می کند و این حمله به خاطر این است که آنها در روز شنبه کار کرده اند(یوحنا15:2) ولی اگر حفظ حرام و حلال دین یهود برای او اینقدر مهم بوده است، پس چرا برای مردم شراب درست می کند و به آنها می خوراند؟ عیسی(ع) در مثلی که راجع به خودش بود، گفت: "امّا آن‌ دشمنانِ من‌ که‌ نخواستند من‌ بر ایشان‌ حکمرانی‌ نمایم‌، در اینجا حاضر ساخته‌ پیش‌ من‌ به‌ قتل‌ رسانید."(لوقا27:19) وهمچنین عیسی(ع) کودکان را به جرم والدینشان خواهد کشت(مکاشفات یوحنا23:2)

  پس آشکار است که حضرت محمّد(ص) کسی بود که این همه توهینی که مسیحیان به حضرت عیسی(ع) نسبت می دهند را نفی کرد و به راستی نام آن حضرت را جلال داد و حقایق فراوانی را در مورد آن حضرت بازگو فرمود.

    حال فقط جای این سؤال است که اگر کتابهای مقدّس مسیحیان و یهودیان تحریف شده است، چگونه میشود به آنها استناد کرد؟ در پاسخ عرض میکنیم که مسیحیان و یهودیان کتابهایشان را تحریف نشده میدانند، پس باید به هر چیزی در آنها آمده ایمان داشته باشند و لذا باید با این بشارتها به سوی اسلام بیایند. ضمن اینکه ما بخشهایی را تحریف شده میدانیم که دلایل کافی برای تحریف شده بودنشان داشته باشیم.


پی نوشت:

[1] . در اسرائیل سه دادگاه وجود داشت که مهمترین آن دادگاه سنهدرین کبیر بود. اعضاى آن هم وظیفه قضاوت را به عهده داشتند و هم وظیفه هئیت منصفه را، این دادگاه مسئولیت‏هاى سنگینى داشت. پیغمبر دروغین و کاهن اعظم را تنها در این دادگاه مى‏توانستند محاکم کنند. ر.ک. به: گنجینه‏اى از تلمود ص 302.

[2] . کتاب دوم پادشاهان11:2.

[3] . یوحنا6: 14-10

[4] . ویل دورانت، همان، ج 3، ص 709 / همچنینن ر. ک. به: جفرى بارندر، المعتقدات الدینیة لدى الشعوب، ترجمه د. امام عبدالفتاح، کویت، 1413 ، ص 129

   چرا خدا برای ما پیامبر میفرستد؟

  یکی از سؤالاتی که بدون شک ذهن جوانان را مشغول می کند این است که چرا باید خدا برای ما رسولان و پیامبرانی بفرستد؟ چه لزومی به آمدن پیامبران است؟ در این پست می خواهم تا حدودی به این مهم بپردازم:

 1.عقل انسان وجود خدا را اثبات می کند. با اثبات وجود و صفات خدا، ما درک می کنیم که هر چه داریم از خداست. اینجا بار دیگر عقل انسان او را وا میدارد که از خدا سپاسگذاری کند. اینجا انسان برایش سؤال پیش می آید که چگونه باید از خدا سپاسگذاری کنم؟ بدون شک آنچه از دید خود ما سپاسگذاری درست و صحیح برای خداست، نمی تواند همان نوع سپاسگذاری باشد که خدا انتظار دارد که ما از او تشکّر کنیم. در این شرایط برای شناخت نظر خداوند، راهی جز فرستادن پیامبران به سوی مردم، در کار نخواهد بود. پس خداوند این لطف را در حق بشر می کند و با فرستادن پیامبران، راه پرستش صحیح خود را به بشر می آموزد.

 2.انسان موجودی اجتماعی است و به زندگی در جمع تمایل دارد. از سوی دیگر انسان بخاطر اینکه خودش را دوست دارد، تمایل دارد امور طبق میل و شهوت خودش باشد. بدون شک در اجتماع لازم است که درخواستهای فردی اعضای اجتماع کنترل گردد و برای این کار قرار گرفتن قانونی مناسب و شایسته، لازم است. اینجا سؤال پیش می آید که بهترین قانونگذار کیست؟ بهترین قانونگذار کسی است که بهتر از هر کسی اعضای جامعه را بشناسد و منافع شخصی خودش را نیز در قوانین دخیل نکند. بدون شک با این حساب، خداوند کسی است که باید برای ما قانون مشخّص کند، از همین رو است که خداوند پیامبران را مبعوث می فرماید تا قوانین او را به گوش بشر برسانند.

 3.خداوند جهان را هدفمند آفریده است. خدا انسان را مختار آفریده است لذا برای رسیدن به کمال باید در سایۀ عقل و خرد از اختیار خود استفاده کند و راه رسیدن به کمال را بشناسد، ولی عقل و دانش انسان برای شناخت درست و دقیق راه کمال کفایت نمی کند، زیرا انسان از یک سری مسائل به کلّی ناآگاه است، مثلاً هر چند وجود روح و زندگی پس از مرگ را می تواند ثابت کند، ولی قادر به درک آنها نیست و دانشش به سایر مسائل نیز ناقص است و گذشت زمان همواره اشتباهات پیشین آدمی را نشان می دهد. پس لازمۀ اینکه ما بتوانیم راه کمال را پیدا کنیم این است که خداوند فرستادگانی را برای هدایت ما بفرستد.

 خالق بدیها کیست؟

   گاهی برای ما سؤال پیش می آید که چرا در جهان چیزهای بدی وجود دارد؟ آیا خداوند این بدیها را آفریده است؟ آیا ممکن است که خدای نیکو، چیز بدی بیافریند؟ آیا خداوند بیماری و مرگ و زلزله و سیل را آفریده است؟ چرا خداوند شیطان را خلق کرده است؟

  این سؤالات قرنها ذهن بشر را می آزرد. گروهی برای پاسخ به این سؤال به انحراف دوخدایی کشیده شدند. یعنی یک خدای نیکو را فرض کردند که نیکوئیها را آفریده است و یک خدای شرور که بدیها را آفریده است. همانگونه که پیش از این گفتیم چنین امری ممکن نیست، زیرا ما فقط یک خدا می توانیم داشته باشیم. از سوی دیگر خدا ممکن نیست شرور باشد، زیرا گفتیم که خدا کمال مطلق است.

  پاسخی که در نهایت به این شبهه و سؤالات داده شد این است که ما به کل چیزی نداریم که «بد باشد». در واقع چیزی که آنرا بد می نامیم، «نبودن نیکویی» است. به طور مشابه چیزی به نام سرما وجود خارجی ندارد، ما به «نبودن گرما»، سرما می گوییم. چیزی به نام تاریکی وجود ندارد، ما به «نبودن نور» تاریکی می گوییم. اساساً خوب یا بد نامیدن یک چیز به زاویه دید ما بستگی دارد.

  خب جای سؤال است که اگر چیز بدی وجود ندارد، پس چرا ما برخی چیزها را بد می دانیم؟ همانطور که گفتیم این امور به زاویه دید ما بستگی دارند. ما از آنجایی که زلزله و سیل و آتشفشان باعث می شوند زندگی ما به خطر بیفتد، آنها را بد می دانیم ولی خب زلزله و آتشفشان باعث خروج انرژی درونی زمین می شوند و اگر زلزله و آتشفشان نباشند، کره زمین منفجر خواهد شد. بیماری و مرگ نیز از آنجا که حیات ما را به خطر می اندازد آنها را بد می دانیم، ولی خب جای سؤال است که اگر مرگ و بیماری نبودند، آیا اکنون روی کره زمین جایی برای زندگی کردن من و شما باقی می ماند؟!

  سؤال دیگر این است که خب انسانهای بد و شیطان چطور؟ بد بودن اینها که به زاویه دید بستگی ندارد! در وهله اوّل می شود ادعا کرد که بد بودن اینها هم به زاویه دید ما بستگی دارد، زیرا آنها از دید خودشان بد نیستند. در وهله دوم باید عرض کنم که خداوند سرشت شیطان و انسانهای بد را، بد نیافریده است. خدا به ما اختیار می دهد و این خود ما هستیم که بد یا خوب بودن را بر می گزینیم. خدا همه را نیکو آفریده است. شیطان نیز که از گروه جنیان بود و اختیار داشت، زمانی با بندگی کردن تا جایی تقرب پیدا کرد که بین فرشتگان حضور یافت و بعد با اختیار خودش نافرمانی کرد و از درگاه خدا رانده شد.

پس خالق همه چیز فقط و فقط خداست، ولی در عین حال خدا هیچ چیز بدی را نیافریده است و بد بودن برخی چیزها امری نسبی است و نه کلّی و مطلق.

 

یگانگی خدا

  سلام دوستان گلم، امروز می خواهیم در مورد دلایل یگانگی خدا صحبت کنیم. یکی از سؤالاتی که حتماً تا به حال به ذهن شما خطور کرده است، این است که چرا ما فقط و فقط یک خدا داریم؟ چرا بیش از یک خدا نمیتواند وجود داشته باشد؟

  در بندهای زیر، دلایلی برای اینکه بیشتر از یک خدا نمیتواند وجود داشته باشد رو مطرح میکنیم. این دلایل بر مبنای بحث قبلی ما، مبنی بر اینکه خداوند کمال مطلق است و هیچ عیب و نقصی در او راه ندارد، مطرح میشوند:

 برهان اوّل: یکی از صفات کمالی خدا، نامحدود بودن اوست. خدا نامحدود است، بدیهی است که بیش از یک موجود نامحدود نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا وقتی یک موجود نامحدود هست، جایی برای موجود نامحدود دیگر باقی نمیماند. پس بیش از یک خدا نمیتواند وجود داشته باشد.

 برهان دوم: فرض کنیم بیش از یک خدا وجود دارد، یعنی حداقل دو خدا وجود دارد، در این صورت سؤال میکنیم که اگر یکی از این دو خدا بخواهد کاری را انجام بدهد، آیا دیگری میتواند جلوی کار او را بگیرد؟ اگر گفته شود بلی پس خدای اوّل در توانش نقص وجود دارد و اگر گفته شود خیر پس خدای دوّم در توانش نقص وجود دارد. بدیهی است که داشتن نقص نشانگر این است که موجود نمیتواند خدا باشد.

 برهان سوم: اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، یعنی حداقل دو خدا، آیا یکی از این خداها میتواند چیزی را از دیگری پنهان کند؟ اگر گفته شود بلی پس خدای دوّم در دانشش نقص وجود دارد و اگر پاسخ داده شود خیر پس در توانایی خدای اوّل نقص وجود دارد؛ و چنانکه گفتیم، موجودی که نقص داشته باشد، نمیتواند خدا باشد.

 برهان چهارم: اگر بیش از یک خدا وجود داشته باشد، آیا یکی از این خداها برای اداره کردن جهان کفایت میکند یا خیر؟ اگر گفته شود بلی آنگاه سایر خداها عبث و بی فایده هستند و این یک نقص است و اگر گفته شود خیر آنگاه این خداها همگی برای اداره جهان محتاج یکدیگر هستند و احتیاج داشتن به دیگران، یک نقص است. چنانکه گفته شد، با وجود نقص، موجود نمیتواند خدا باشد.

 برهان پنجم: اگر فرض کنیم چندین خدا وجود دارد، آنگاه قدرت مجموع آنها، از قدرت هریک از آنها بیشتر خواهد بود، در این صورت قدرتی بالاتر از قدرت همگی این خدایان وجود دارد و لذا قدرت هیچیک از آنها کامل نیست و این یک نقص است و هیچیک نمیتوانند خدا باشند.

    البته براهین دیگری هم برای اثبات یگانگی وجود خدا وجود دارند که اگر دوست داشته باشید، میتوانید در مورد آنها تحقیق کنید.

   اثبات کمال مطلق بودن خدا(صفات کمالی خدا)

 

  پیش از این با استفاده از برهانهای فطرت، نظم، علیّت و امکان و وجوب، وجود خدا را ثابت کردیم. حال میخواهیم صفات خدا را ثابت کنیم. از دیدگاه خداشناسی اسلامی، خداوند تمام کمالات را داراست و هیچ عیب و نقصی در او نیست. دلایل ما بر این امر به شرح زیر است:

 

  برای این که مطلب را به زبان ساده عرض کنم، شما را به وجود خویش و جهان اطراف خود توجه میدهم. وقتی به وجود خویش و جهان اطرافمان نگاه می کنیم، می بینیم که ما و تمامی موجوداتی که اطراف ما هستند، همگی موجوداتی فقیر و محتاج هستیم. هیچ موجودی جز فقر محض چیزی دیگری نیست و هر چه دارد، امانتی است و از جای دیگر به او داده شده است. جهان هم (که مجموعۀ موجودات فقیر است) فقیر محض می باشد، زیرا هیچ گاه مجموعه به جهت مجموعه بودن، چیزی اضافه بر دارایی مجموعۀ افراد ندارد. وقتی تک تک موجودات جهان فقیر و محتاج محض هستند، پس مجموعۀ جهان نیز فقیر و محتاج محض است، پس حتماً این مجموعه از منبعی غنی، توانگر و بخشنده، موجودیت و کمال های خود را امانت گرفته است و ما آن منبع غنی بخشنده را خدا می نامیم. پس از اینکه با تأمل و دقت به وجود خدا پی می بریم، اگر در صفات او تأمل کنیم، می بینیم حتماً دانا، شنوا، اجابت کننده، قادر، حاضر و ناظر است، آن هم در حد مطلق و بی نهایت، زیرا هر موجودی را که آفرید، تمام نیازهایش را برآورده کرده است، پس تقاضای آنها را شنیده و شنوات و اجابت کننده است و قادر بوده و هیچ کس و هیچ چیز نتوانسته مانع او شود، همین طور بقیۀ صفات کمال. وقتی صفات نقص را ملاحظه می کنیم، می بینیم که قطعاً ساحت او از آنها دور است، زیرا مثل بخل از موجودی صادر می شود که بخشش را کم کنندۀ دارایی خود ببیند، در حالی که خداوند، هر چه ببخشد، با بخشیدن، از مالکیت خداوند خارج نمی شود، زیرا همه موجودات بندگان خدا هستند و همه موجودات و دارایی هایشان ملک خدا هستند. دلیل دیگر بخل این است که فرد می ترسد رقیب پیدا کند اما خداوند چنین ترسی ندارد، زیرا هیچ موجود غنی مستقلی وجود ندارد تا با خداوند رقابت کند. حسادت هم چنین زمینۀ هایی دارد حسود نمی تواند نعمتی را که دیگری دارد و خودش ندارد، تحمل کند، در حالی که هیچ کس در جنب خدا وجودی ندارد تا خدا با او حسادت کند. همه موجودات حقیر محض و خدا غنی مطلق است، پس چه حسادتی؟! دیگر صفات منفی نیز به همین منوال است.

  از زوایه دیگر و با تحلیل فلسفی و عقلی ماهیت نقص به این مطلب می رسیم که نقص، به نیاز می رسد یا از نیاز ناشی می شود. موجودی که دارای نقص هست، در صدد جبران آن و کامل کردن نقص خود است و چون آن کمال را ندارد، باید از چیز دیگر طلب کند، یعنی چیزی دیگر خارج از وجود او، آن کمال را اهدا کرده و آن نقص را برطرف کند، در نتیجه موجودی نیازمند به غیر خواهد بود، اما این معنا برای خداوند صحیح نیست، در مرتبۀ پیش از آن در خداوند بوده که آن را به موجود اعطا کرده است. هم چنین چون واجب الوجود است، نیازمند هیچ چیز نخواهد بود. اگر نیازمند بود، ممکن الوجود بود و خدا نبود. (دلیل واجب الوجود بودن خداوند در بحث های کلامی و فلسفی آمده است).

  بررسی مطلب از زوایۀ دیگر: اگر نقص در وجود خداوند باشد، یعنی فاقد کمالی از کمالات وجود و هستی باشد، نتیجه آن خواهد بود که وجود خداوند، محدود به برخی از کمالات وجودی است که فاقد آنها است، پس در هستی کمالات وجودی خواهد بود که خداوند فاقد آنها است، و این بدان معنا است که در دایره هستی موجودات یا حقایق صاحب کمال باشند که جدای از خداوند بوده و آفریده او نیستند، در حالی که تمام عالم آفریدۀ خداوند است و هر کمالی موجودی، نشان وجود آن کمال در پروردگار است، زیرا کمال در هر معلول، نشان وجود کمال در «علت» آن است که اگر «علت» آن را نمی داشت، در معلول هم نبود. پس در دایره وجود و هستی، هر کمالی باشد، خداوند دارای آن کمال است و معنایش آن است که خداوند هیچ کاستی و نقصی ندارد.

 

برهان امکان و وجوب در اثبات وجود خدا

  تعریف برخی واژه ها و اصول فلسفی

 پیش از بیان برهان لازم است که برخی تعریفها و اصول فلسفی آشنا شویم:

 ممتنع الوجود بالذات: آنچه را که نسبت دادن وجود به آن، ذاتاً جایز و ممکن نباشد، ممتنع الوجود بالذات میگوییم. به عبارت دیگر، ممتنع الوجود بالذات، موجود شدنش ذاتاً محال و ممتنع است، مانند اجتماع نقیضین، مثلاً اینکه چیزی در آنِ واحد هم موجود باشد و هم موجود نباشد و یا یک چراغ در آنِ واحد هم روشن باشد و هم خاموش.

 واجب الوجود بالذات: آنچه ضروری است، یعنی باید حتماً موجود باشد و محال است که موجود نباشد. به عبارت دیگر واجب الوجود بالذات، وجودش ذاتاً واجب و ضروری است. خداوند چنین موجودی است.

 ممکن الوجود بالذات: آنچه وجود برایش نه محال باشد و نه ضروری، یعنی چیزی که ممکن است موجود باشد و ممکن است موجود نباشد. به عبارت دیگر بودن و نبودن برایش مساوی است.

 علّت: چیزی که نسبت ذاتش به بودن و نبود مساوی است(ممکن الوجود)، به ذات خودش نمیتواند هست یا نیست باشد، یعنی ذات آن صرف نظر از یک عامل خارجی که هستی یا نیستی را برای آن ضروری کرده است و آنرا هست یا نیست میکند، نمیتواند هست یا نیست باشد؛ زیرا در غیر اینصورت لازم خواهد بود که ممکن الوجود اقتضای بودن یا نبودن را داشته باشد و در نتیجه تساوی نسبت نداشته باشد، و حال آنکه ممکن الوجود چیزی است که برایش بودن و نبودن مساوی است، میدانیم که مساوی بودن و مساوی نبودن با هم ممکن نیستند، زیرا اجتماع نقیضین میشود. پس با توجه به چیستی ممکن الوجود، بدون اثر عامل خارجی نمیتواند هست یا نیست باشد، این عامل خارجی را علّت مینامیم. آنچه باعث هست شدن یک ممکن الوجود میشود را «علّت تامه» مینامیم، در واقع اگر علّت تامه باشد، ممکن الوجود هست میشود و اگر نباشد، ممکن الوجود نیست میشود.

  ممکن الوجودی که به دلیل وجود علّت تامه اش، وجودش ضروری است، واجب الوجود لغیره مینامیم و ممکن الوجودی که به دلیل نبودن علّت تامه اش، نبودنش ضروری است، ممتنع الوجود لغیره مینامیم.

 تذکر مهم: برخی بدون توجه به تعریف دقیق ممکن الوجود و علّت، ممکن الوجود را محتمل الوجود و علّت را دلیل فرض میکنند، دقت کنید که این برداشت غلط است و منظور ما از ممکن الوجود و علّت دقیقاً همان چیزی است که در تعریف آوریم.

 

 بیان برهان امکان و وجوب

  این برهان از چهار گام مقدّماتی نتیجه گرفته میشود:

گام اوّل: در عالم خارج، بدون شک موجودی وجود دارند.(حداقل وجود خودمان بدیهی است)

گام دوم: اگر این موجود واجب الوجود باالذات باشد، حکم ثابت شده و پذیرفته ایم که یک واجب الوجود بالذات، وجود دارد، ولی اگر ممکن الوجود بالذات باشد، برای اینکه باشد، نیازمند علّت است. حال علّت آنرا بررسی میکنیم، و به همین ترتیب اگر واجب الوجود بالذات باشد حکم ثابت شده است و در غیر اینصورت علّت آن نیز، محتاج علّت دیگری خواهد بود و به همین روال ادامه میدهیم.

گام سوم: اگر این سلسله از علّتها به یک واجب الوجود بالذات منتهی نشوند و در پس هر علّتی، یک علّت که خودش ممکن الوجود است، قرار داشته باشد، لازم میشود که در این سلسله علتها یا دور وجود داشته باشد و یا اینکه این سلسله علتها تا بینهایت ادامه پیدا کند، یعنی تسلسل علل پیش بیاید.

گام چهارم:دور و تسلسل، هر دو باطل هستند، و تحقق آنها محال است، پس سلسله علل باید در جایی ختم شود.

نتیجه: سلسله علل باید به واجب الوجود بالذات ختم شود، زیرا اگر به واجب الوجود بالذات ختم نشوند، سلسله علل ادامه پیدا خواهد کرد.

 

  از گامهایی که به نتیجه منتهی شدند، گام اوّل امری بدیهی است، گام دوم و سوم هم بنا به توضیحاتی که در بالا آورده ایم، ثابت شده اند، ولی گام چهارم نیاز به اثبات دارد که در ادامه آنرا نیز ثابت میکنیم.

 

بطلان دور

  دور به معنای این است که شیئی علّت چیز دیگر باشد و آن چیز دیگر هم علّت این شیء نخست باشد، مثلاً «آ» علّت «ب» باشد و «ب» علّت «آ» باشد. چنین امری باطل و محال است، برای آن دو برهان ذکر میکنیم:

 برهان اوّل: هر ممکن الوجودی باید نباشد تا توسط علّتش به وجود بیاید و باشد تا علّت چیز دیگر باشد. حال اگر «آ» علّت «ب» باشد و «ب» علّت «آ» باشد، آنگاه «آ» باید باشد تا «ب» را وجود بیاورد و باید نباشد تا توسط «ب» به وجود بیاید، در نتیجه لازم خواهد بود که «آ» در آنِ واحد هم باشد و هم نباشد، و چنانکه در بالا گفتیم این اجتماع نقضین و محال است، در نتیجه دور هم محال است.

 
برهان دوم: علّت پیش از چیزی که آنرا به وجود میاورد، وجود دارد. حال اگر «آ» علّت «ب» باشد و «ب» علّت «آ» باشد، لازم خواهد بود که «آ» قبل از «ب» و «ب» قبل از «آ» وجود داشته باشد، نتیجه این خواهد شد که «آ» قبل از «آ» وجود داشته باشد و این امری محال است، زیرا ممکن نیست چیزی پیش از اینکه وجود داشته باشد، وجود داشته باشد!

   این دو برهان را به راحتی میتوان با کمک استقراء برای دوری شامل n علّت هم ثابت کرد.

 امتناع تسلسل

  امتناع تسلسل، یعنی اینکه ممکن نیست که علّتها تا بینهایت ادامه پیدا کنند. برای امتناع تسلسل براهین زیادی وجود دارد، و در اینجا به نقل یکی از آنها بسنده میشود. پیش از بیان لازم هست ذکر کنیم که تسلسل علل، زمانی معنی خواهد داشت که تمام علّتها ممکن الوجود باشند، زیرا اگر یکی از علّتها واجب الوجود باشد، نظر به اینکه واجب الوجود، بودنش ضروری است و نیازی به علّت ندارد، این سلسله تمام میشود.

 

اصل: وجود هر صفت عرضی باید به ذاتی منتهی شود. مثلاً اگر مشعلهای بسیار متناهی یا نامتناهی داشته باشیم و همه خاموش باشند و بخواهیم هر یک را با دیگری روشن کنیم، این کار ممکن نیست، مگر اینکه با چیزی که از خود آتش دارد یکی از مشعلها را روشن کنیم و بعد مشعلهای دیگر را با این مشعل اوّل روشن کنیم، در غیر این صورت همیشه مشعلها خاموش میمانند.

 

  حال با توجه به اصل فوق، اگر سلسله ای نامتناهی از ممکن الوجودها را فرض کنیم که واجب الوجود بالذات بین آنها نباشد، از آنجایی که همه ممکن الوجود هستند، محال است که بدون علّت وجود داشته باشند و واجب الوجود بالذات هم بین آنها نباشد، پس اصلاً وجود این ممکن الوجودهای نامتناهی محال است و ناچار باید علّتی باشد که به ذات خودش موجود باشد و این وجود را به بقیه هم بدهد. پس این ممکن الوجودها برای بودن باید به یک واجب الوجود بالذات منتهی بشوند، تا وجود داشته باشند، و وقتی که به واجب الوجود ختم شوند، سلسله علل تمام میشود.

 با اثبات مقدمات برهان، اکنون نتیجه نیز ثابت شده است، و وجود واجب الوجود الذات، که همان خداوند است، ثابت گردیده است.