گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

حیله ای برای طلاق در محضر ناصرالدین شاه قاجار
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

...


حیله ای برای طلاق در محضر ناصرالدین شاه قاجار                           

  برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم

 اقتدار السلطنه عموی با نفوذ ناصرالدین شاه دختری زشت و کریه المنظر داشت .

این دختر بد گل ، خود را ونوس زمانه می دانست و تن به ازدواج نمی داد . به همین سبب تا 48 سالگی تر شیده ماند .

 

شاهزاده بداقبالی به نام فخیم الدوله در سودای رسیدن به پول پدر ، با این دختر بد گل ازدواج کرد؛ اما خست پدر از سویی و بدخلقی و افاده دختر از سوی دیگر جان فخیم الدوله را به لبش رساند ، تا جائیکه به فکر طلاق زن افتاد . اما جگرش را نداشت و از ناصرالدین شاه می ترسید !

 فخیم الدوله اسبی داشت که تنها مایه دلخوشی اش بود .

از قضای روزگار این اسب هم در موقع شکار ، پایش آسیب دید و لنگ شد و او ماند با اسبی لنگ و زنی زشت و ترشرو که دیو را هم زهره ترک می کرد !

 شاهزاده فخیم الدوله که مردد بود چه کند ( چه خاکی بر سرش بریزد !) دست به دامان کریم شیره ای دلقک بی چاک و دهن ناصرالدین شاه شد .

 کریم که خود درد کشیده بود ، به فخیم الدوله پیشنهاد کرد عرض حالی بنویسید تااو به اطلاع شاه مستبد قاجار برساند .

 فخیم الدوله پیشنهاد کریم را اجرا کرد و شرح حال مفصلی نوشت .

کریم شیره ای چند روز بعد در باغ

« دوشان تپه» در حضور شاه و بلند پایگان اجازه خواست تا نامه را بخواند . و خواند .....

چون عرض حال فخیم الدوله با آب و تاب و سوز خوانده شد و به پایان رسید کریم این شعر را هم بدان افزود :

 خداوندا سه درد آمد به یکبار

زن پیرو خرلنگ و طلبکار

 

 خداوندا زن پیر را تو بوستان

خودم دانم خر لنگ و طلبکار !

 اقتدار السلطنه عموی شاه و پدر زن شاهزاده فخیم الدوله به خشم آمد ؛ اما دیگران از جمله ناصرالدین شاه چنان خندید که چند نفرشان پس افتادند !

ناصرالدین شاه در حالیکه از خنده ریسه می رفت ، به فخیم الدوله اجازه داد تا همسرش را طلاق گوید . 

         و روایت تاریخی دوم را بخوانید که بسیار زیباست                           

 عاقبت چاپلوسی در دربار کریم خان زند

 برگرفته از کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم

 کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم ، در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد .

یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت !

 او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد .

 شاه ( که خود را وکیل الرعایا می نامید) دستور داد او را به گوشه ای ببرند و آرام کنند و بعد که آرام شد به حضور بیاورند .

 مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند .

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه ا خواسته اش جویا شد .

آن مرد گفت :

(( من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان و خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود ، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم .

 در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف ،‌بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم !

 در عالم خواب و رویا ، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت :

 ابوالوکیل پدر کریم خان هستم . آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم !

از خواب که بیدار شدم ،‌خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد !

این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود !

 مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است ، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بودکه مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده ، دنبال د‍ژخیم می گردد !

 موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد !

 درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد .

 کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود ، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته چوب بزنند !

 هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت :

 « مردک پدر سوخته ! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ ، خر دزدی می کرد .

من که مقام و مسند شاهی رسیدم

عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند ومقبره ای برپا کردند و آنجا را

((عنیان ابوالوکیل )) نامیدند . اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی ؟!

اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری !!

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد .