گاهی به آسمان نگاه کن(ارس سرزمین زیبائی‌ها)

علوم کتابداری ، مدیریت دانش،دانستنیها، ایران شناسی،‌جهانگردی، آموزش، تاریخ و جغرافیای جهان، سینما، ادبیات جهان، هنر، صنعت، هوا و فضا و ....

قصه یک عشق واقعی
نویسنده : منصور داودی - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
 

...


در باغ زندگی نهالی بود با شاخ و برگی نهیف . روزی باغبان نهالی در گلدان را از کنار این نهال می گذراند که شاخ و برگش به نهال جوان گرفت . نهال یک دل نه صد دل عاشقش شد . بوی طراوت و سبزیش  سرمستش کرده بود . چشمش به  دنبل دست باغبان می دوید تا ببیند بالاخره  نهال را کجا خواهد کاشت . چند قدم آنطرفتر باغبان نهال را روی زمین گذاشت. چاله ای کند و نهال را کاشت. آنروز گذشت و صبح فردا که باد صبا وزیدن گرفت شاخ و برگ نهال عاشق را به سوی معشوق کشاند. نهال عاشق اهی کشید و گفت من همه وجودم وابسته به توست، به من بگو چگونه باید به تو برسم . اما معشوقه می خندید.

پانزده سالم بود که او را برای اولین بار دیدم، اما این دیدن با دیدنهای دیگر فرق داشت، لحظه ای که چشمانم نگاهش را چید لحظه ای عجیب بود. با اینکه 15 سال از آن روز می گذرد اما هنوزم در یاد دارم آن تصادف قلبها را در بزرگراه نوجوانی، جایی که ما همدیگرو دیدیم مراسم شیرینی خورون دایی من با خاله او بود. او از اقوام نزدیک و درجه یک ما بودف اما من قبلا او را خوب ندیده بودم، نمی دانم شاید دیده بودم آما نه آن دیدنی که آنروز قلب مرا به اسارت برده بود. بعد از جشن به تهران برگشتیم و چند ماهی ازش خبر نداشتم. فقط چند باری به خونشون زنگ زدم تا صداشو بشنوم. بعد از اون چندباری همدیگرو به بهونه عید دیدنی و مراسم های جور وا جور دیدیم. از همان اول نگاههایمان معمولی نبود. بله ما هردو شیفته هم شده بودیم. ولی نمی توانستیم این احساسو بهم بگیم . چند سالی گذشت . من هم دفترچه اعزام به سربازی گرفته بودم . قرار بود چند روز دیگه برای اعزام به میدان سپاه بروم. در آن روزها بودیم که شنیدم پدرش به خاطر تصادف فوت کرده است. خیلی آشفته شدم .  ادامه دارد .همراه پدر و مادرم سراسیمه به سمت خونشون رتیم. همه جمع شده بودند، ناله و شیون گوش را کر می کرد. لابه لای جمعیت او را دیدیم. چشمانش خون آلود از گریه های بی حساب، دلم فرو ریخت این صحنه مرا دو صد چندان به او وابسته تر کرد . اشک از چشمانم بی اختیار سرازیر شد. او خیلی زیبا بود. خیلی .

چند روزی به بهانه مراسم عذاداری پدرش او را می دیدم اما جرات نمی کردم حتی مستقیم به چشمانش نگاه کنم. بالاخره موعد سربازی رسید و از اقبال بدم مرا به میبد یزد اعزام کردند. از آن روز که به میبد رسیدم فکر و ذکر او بود . شبها زیر نخل های پادگان می نشستم و درد دلم را به باد کویری که نخل‌ها را  به رقص در می آورد ، می گفتم . هر وقت که ماه قرص کامل بود تا صورتش را روی آن مجسم می کردم. روزگار به سختی می گذشت، اما در این سختی ها رگه ای از امید مرا به زندگی جوش می داد. بالاخره دوره آموزش سربازی سپری شد و ما به تهران اعزام شدیم .

وقتی به تهران برگشتم شبها را به خانه می آمدم . فاصله خانه ما فقط یک کوچه بود . مادرش چند باری بعد از مراسم چهلم به خانه ما آمد . کم کم به لطف خدا موقعیت هایی پیش اومد که ما همدیگرو ببینیم . اوج دیدارمون رمانی بود که خواهر بزرگش می خواست کامپیوتر بخره،‌مادرش از من خواست تا همراهشان برای خرید کامپیوتر به میدان تجریش برویم . چه روزهایی بود هیچ وقت نمی توانم فراموش کنم. چشم در چشم عشقم می توانستم حرف بازی کنم. با اینکه او از اقوام درجه من بود ولی خیلی ازش خجالت می کشیدم . مدتها طول کشید تا توانستیم با هم بی پرده حرف بزنیم. دیگه کم کم کار هر روزم  رفتن به خونشون بود . 

وقتی پیش اون بودم  زمان به سرعت ممی دوید . یادش بخیر، کامم شیرین بود و دلم عاشق سر سخت . دیگه از هیچی نمی ترسیدم . بعضی وقتها تو خوابم اونو می دیدم که با چادر گل دار زیر طرنم باران به من لبخند می زنه آهسته به طرفم قدم بر می‌داره. ولی هیچ وقت توی خواب بهم نرسیدیم.

ما همیشه با هم خوب بودیم. یعنی دعوا می کردیم ولی از دعواهایی که بیشتر ما رو بهم نزدیک می کرد. از اقوام هم بعضی وقتها نصیحت های نیش دار به گوش می رسید. اما عشق ما ریشه در قلب‌هایمان داشت. سالها رفت ما با هم بودیم . فکر و خیالم فقط ازدواج با اون بود . تا اینکه زلزله ای بر ریشه های درهم تنیده قلبمان آمد و با تیشه خم زبان اقوام از هم جدا شد. با بهانه هایی بچه‌گانه که بیشتر از طرف من بود . بهش حساس شده بودم . با خود خیال می کردم شاید او کسی دیگر را هم دوست داشته باشد. خیلی روزها به جای اینکه به ددنش بروم سر کوچه می نشتم تا اینکه بهانه ای پیدا کنم . باور نمی‌کنید اگر بگویم خودم هم نمی دانستم چرا باید دنبال بهانه باشم . بعدها که بزرگتر شدم فهیدم که چرا دنبال بهانه بودم . علتش این بودم که من دیگه مثل گذشته در عشق قرص و محکم نبودم . حرف اطرافیان در من اثر کرده بود . هر از گاهی بهانه ای پیدا می کردم تا باهش دعوا کنم . بعضی وقتها دوست داشتم باهاش دعوا کنم تا ببینم به خاطر من میاد منت کشی یا نه؟ اما غافل از اینکه یگانه عشق پاکم را آزرده می سازم . چند باری با این دعواها از هم دور شدیم و لی باز آشتی کردیم تا اینکه نمی دانم چه شد که من در محل کار جدیدم با دختری آشنا شدم و ازدواج کردیم . قبل از عروسی او فقط یکبار زنگ زد و پرسید که واقعا می خواهم با کس دیگری باشم . وقتی گفتم آره، همه چیز تمو م شد تا الان .